نابغهها و جامعه علمی
وقتی نابغههای شناختهناشده وارد جامعهی علمی میشوند و یا دست به ایدههای انقلابی میزنند، بسیار با «تامل» صحبت میکنند. آلبرت انیشتین در مقالهیکه در مورد خاصیت ذرهای نور در توضیح پدیدهی فوتوالکتریک نوشته بود و بهواسطهی آن جایزه نوبل گرفت، با عبارت «برای من چنین بهنظر میرسد»، آغاز میکند. این عبارت یادآور عبارت «فکر میکنم» است که داروین در شروع کتاب خاستگاه گونهها بهکار برده است. همچنان، آن «درنگ»ی را که فارادی در هنگام معرفی ایدهی انقلابی میدانهای مقناطیسی بهکار برده بود، دوباره یادآور میشود.

فرق علم با ایدیولوژی در همین نکتههای ظریف نهفته است. کسی که بنیانگذار یک فکر انقلابی در علم باشد، حکم نمیکند که فلان تفکر بهصورت قطع رد است یا این ایدهی بهصورت قطع درست. «من فکر میکنم»، یعنی فقط من به این نتیجه یا به این باور رسیده ام و شاید نکتهی یا چیزی مهمی را متوجه نشده باشم. صاحب ایده، فضا را باز نگهمیدارد تا همکاران و خوانندگان فرصت نقد و بررسی داشته باشند. یک مثال بیاورم. در موسسه کپنهاگ، اکثریت فیزیکدانان قرن 20 به دور نلز بور جمع شده بودند و بر سر جنجالیترین بخشهای کوانتوم بحث میکردند. این بحثها آنقدر نفسگیر و طولانی میشدند که حتا تعطیلات چند روزهی نلز بور برای همه یک فرصت طلایی شمرده میشد. ورنر هایزنبرگ قسمت ریاضیکی «اصل عدم قطعیت» را کامل کرده بود و زمانیکه نلز بور به تعطیلات رفت، بخش آزمایشگاهی آنرا نیز انجام داد و مقاله را نوشت. نلز بور وقتی برگشت و از این کار مطلع شد، سریع مقاله را مرور نمود و دید که در قسمت آزمایشگاهی این مقاله اشباهات ظریفی وجود دارد. این اشتباهات اصلاحشدنی بودند و بور آنها را اصلاح کرد و هایزنبرگ جایزه نوبل گرفت.
در سوی دیگر این قصه، جامعهی علمی قرار دارد. برخورد جامعه علمی نسبت به ایدهها انقلابی در بیشتر حالتها شاعرانه است، اما مفاهیمی مملو از احتیاط را منعکس میکنند. شاید میخواهند در قالب یک جملهی عجیب، هم به صاحب ایده احترام قایل شوند و هم جانب احتیاط را در راستای پذیرفتن ایده رعایت کنند. همکاران اینشتین و جامعه فیزیک، با دیدن مقاله وی در مورد فوتوالکتریک، مقالهی وی را «یک جواننوشت مهملِ یک جوانِ بسیار باهوش» تلقی کرده بودند. قبول کرده بودند که نتایج اینشتین هوشمندانه است، اما هنوز تلاش داشتند از ابرازنظرهای نسنجیده اجتناب نمایند و اجازه دهند تا مرور زمان و آزمایشهای دیگر این ایده را تایید کنند.
مثل نابغهها باشید!
همه ای ما کمابیش لذت درک کردن چیزی را چشیده ایم؛ لذتی که در تک تک سلول های مغزمان جاری می شود و تمام وجودمان را فرا می گیرد. با درک کردن و فهمیدن، احساس قدرت می کنیم. گاهی ممکن است چیزی را نفهمیم؛ آری زیاد پیش می آید. گاهی هم می پنداریم چیزی را فهمیده ایم و به آسانی از کنارش رد می شویم. اما گاهی مصرانه باقی می مانیم وکم نمی آوریم؛ آنقدر پافشاری می کنیم تا به واقعیت دست یابیم. اما چه زمان است که چیزی رامی فهمیم؟ اصلا فهمیدن به چه معنی است وتفاوت بین یادگیری و فهمیدن در چیست؟