آیا تبدیلِ بی‌حیات به جاندار اتفاقی بود یا اجتناب‌ناپذیر؟

دیوید بوهم فیزیکدان انگلیسی در مورد ذراتِ مقابل نور خورشید قول معروفی دارد: «حرکت ذراتِ غبار در مقابل نور خورشید فقط در ظاهر نامنظم و اتفاقی به‌نظر می‌رسند. در حقیقت، در ورای بی‌نظمی ظاهری پدیده‌ها، درجه‌ی فوق‌العاده بالایی از نظم وجود دارد که ما نام آنرا اتفاق می‌گذاریم.» اما، سوال خوانندگان احتمالا این است که خب، بحث نیاز و اتفاق از کجا شکل می‌گیرد؟ و چرا اتفاق یا نیاز؟ پس بنابراین، برای روشنی بیشتر، عمق بیشتری از خاستگاه حیات را به نمایش می‌گذاریم.

استنلی میلر کیمیادان آمریکایی، زمانی‌که دانشجوی دکترا و زیر نظر هارولد اوری، کیمیادان نوبلی و استاد دانشگاه شیکاگو بود، در آزمایش‌های دوران‌سازِ خود آمیزه‌ی از چهار ترکیب گازی را که تصور می‌شد سازندگان عمده‌ای اتمسفیر پیشازیستی بودند، هیدروژن/هایدروجن، امونیاک، متان و بخار آب، را تشکیل داد و با گذراندن تخلیه الکتریکی از درون این آمیزه، اثر آذرخش آغازین را شبیه‌سازی کرد. نتیجه‌ی حیرت‌انگیزی‌که از این آزمایش به‌دست آمد، تولید چشم‌گیر گستره‌ای از مواد عضوی/آلی، از جمله امینواسید بود. به دلیل این‌که امینواسیدها بلوک‌های سازنده‌ی پروتئین‌ها استند و پروتئین‌ها جز کلیدی همه‌ی سیستم‌های زنده، نتایج میلر دوره‌ی جدیدی از مطالعات پیشازیستی را کلید زد. طولی نکشید که مخالفت‌هایی از جانب زیست‌شیمیدانان پا گرفت. شکل‌گیری حیات دقیقا در کجای زمین رخ داد؟ مکان ترجیحی آغازی یا همان «سوپ آغازی» به چند دلیل و موردِ احتمالی، به باد سوال گرفته شد و جایگزین‌های آفریننده‌ی دیگری پیش‌نهاد گردید. برخی‌ها گفتند که حیات ممکن است در دودکش‌های هیدروترمال(گرماآبی یا زمین‌گرمایی) در ژرفای دریا شکل گرفته باشد، در حالی‌که بعضی دیگر می‌گفتند که حیات در سطوح گلی شکل گرفت. به این ترتیب آن شور و هیجان به‌وجود آمده از آزمایش میلر و خوش‌بینی‌های خلق شده، با پا گرفتن رقیب‌های دوسویه و ناسازگار، به بی‌انسجامی و عدم قطعیت تغییر یافت. اما تنها چیزی‌که همه بر آن توافق داشتند این بود که حیات چیزی در حدود 4 یا 4.5 میلیارد سال پیش، از مواد بی‌حیاتِ حاضر بر زمینِ پیشازیستی پدید آمد.

این دیدگاه که همه بر سر آن اتفاق نظر دارند، پدید آمدن حیات از بی‌حیات، مارا برسر دوراهی بسیار دردسرساز قرار می‌دهد. آیا پدیدارگشتن حیات بر روی زمینِ پیشازیستی یک اتفاق بود یا نیاز؟ آیا پیشامدی بود فوق‌العاده نامحتمل – رخدادی عجیب که تقریبا بی‌تردید هرگز تکرار نخواهد شد یا این‌که با توجه به قوانین فیزیک و کیمیا، پدیدارشدن حیات ناگزیر بود؟ تعدادی از فیزیکدانان معتقد هستند که این تبدیلِ بی‌حیات به جاندار، نمی‌تواند به‌صورت اتفاقی صورت پذیرفته باشد. این دسته دانشمندان مثال می‌آورند: «برای آن‌که همگرایی نوکلئوتیدها به‌صورت «اتفاقی» موجبِ به‌وجود آمدنِ مولکول RNA گردد، می‌باید طبیعت به اندازه 15^10سال سعی و خطا انجام دهد، که خود چیزی معادلِ 100 هزار بار طولانی‌تر از عمر کلی جهان هستی خواهد شد.» و نمونه‌ی دیگر: «اگر اقیانوسِ نخستین می‌توانست همه‌ی انواع ایزومترها را که به‌گونه اتفاقی از یک مولکولِ دارای صدها اتم، تولید کند؛ این کنش و اندرکنش‌ها می‌توانست 80^10 ایزومتر تولید کند که در مقایسه با آن، کلِ جهان هستی اتم ِکمتری از این تعداد دارد.»

داغ‌ترین بحث برسر مسئله‌های اتفاق و نیاز، رویارویی پرآوازه‌ی دو زیست‌شناس سرشناس نوبلی بود. زاگ مونود آنرا به‌صورت پیشامد عجیب می‌دید که بعید است تکرار شود. در واژه‌های خودش این‌گونه گفته بود: «معنایش آن است که احتمال پیش‌اندر آن کمابیش صفر بود. ... نه گیتی آبستن حیات بود و نه زیست‌سپهر آبستن آدمی.» اما، کریستین دو دوو دیدگاهی کاملا مخالف داشت: «خود آشکار است که گیتی آبستن حیات بود و زیست‌سپهر آبستن آدمی. وگرنه ما اینجا نبودیم.» خب، حق با کیست؟ آیا حیات از سر بخت بود یا الزام؟ چی نتیچه‌ی می‌توانیم از این رویارویی‌ها بگیریم؟ پاسخ شسته‌رفته این است: تقریبا هیچ! با این‌حال اما، هنوز راه‌های برای اقناع خاطر وجود دارد.

در جاهایی از فیزیک، در بحث احتمالات، موضوع دوشیکاف بسیار مطرح می‌شود. در یک آزمایشی با دوشکاف و یک صفحه عکاسی، وقتی یک‌به‌یک ذرات را به سمت دو شیکافی‌که خیلی نزدیک به‌هم تعبیه شده اند، در ابعاد ذرات، می‌فرستیم، احتمال این‌که ذره از کدام شیکاف عبور خواهد کرد، فقط 50 درصد است. تشخیص قطعی این‌که ذره از کدام شیکاف/شیار عبور می‌کند و به کدام قسمت صفحه‌ خواهد نشست، ناممکن است. با این دیدگاه حرکت و مسیر ذره‌ی نوری کاملا اتفاقی و غیر قابل پیش‌بینی است. اما بعد از فرستادنِ هزاران ذره، لکه‌ی که بر صفحه عکاسی باقی می‌گذارد، به‌هیچ‌وجه اتفاقی نیست. به این معنا که ذرات فرستاده شده تصویر کاملا منظم تشکیل می‌دهند که به‌نام اثر تداخل یاد می‌شود. معنی کلی این مثال این است که خصوصیات اتفاقی ذرات، درجه‌ی بالایی از نظم را با خود دارد که برای ما قابل درک نیست.

با نگاهی به قطعات پازلی ارائه شده از اول بحث حیات تا اکنون، می‌توانیم این نتیجه را ارائه دهیم. ما از جزئیات فرایندِ پدیدار شدن حیات و شرایط فراگیرِ زمین در زمانِ پیشازیستی نا آگاهیم. بنابراین نمی‌توان توقع داشت که در مورد فرایندِ که نمی‌فهمیم و در شرایط که برای ما نامعلوم است، دست به‌قضاوت بزنیم. اتفاق نظرها برسر کلیتِ فرایند تبدیل شدنِ حیات از بی‌حیات، وجود دارد اما به دلیل نداشتن آگاهی از شرایط پیشازیستیِ زمین، کشف تمام جزئیاتِ این فرایند از توان دانش امروز خارج است. به قول فیلسوف دنیل دِنِت، باید صبر کرد تا گذر زمان ثابت کند که علم این مسئله را تا کجا می‌تواند دنبال کند.

عکس: میلر در آزمایشگاه

کلاف سردرگم خواستگاه حیات

#خداوند_و_علم

 

استناد و ارائه شهود در سه حوزه بزرگ

- حوزه ایمان

ایمان و اعتقادات انسان‌ها می‌تواند فقط با ارائه چند نمونه خواب‌دیدن‌ها و یا شنیدن‌ها از افراد خاص توسط افراد خاص، برای تعداد بی‌شماری از انسان‌ها به اثبات برسد و همگی راحت به آن باور و ایمان نایل می‌شوند. در این حوزه هیچ‌کسی حق ندارد و حتی جرئت نمی‌تواند در مورد چیزی یا باوری شک کند، و یا سوال مطرح کند و حس کنجکاوی داشته باشد. در دنیای ایمان و باورها، اساس و پایه تمام جزئیات یک مسئله اعتقادی، تجارب شخصی همان «آدم‌های خاص» است. این تجارب به‌صورت صد درصد اتفاقی و غیر‌تکرار‌پذیر صورت می‌گیرد. ادعاهای این افراد خاص در مورد شنیدن چیزهای عجیب و غریب از مردگان و آدم‌های نامرئی، دیدن چیزهایی در مکان‌های مقدس وغیره، حتی برای دومین بار هم اتفاق نمی‌افتد. فقط تعدادی مشخصی قادر اند به این قله‌ای از ایمان برسند، و دیگران مجبورند بپذیرند که آن‌ها واقعا درست می‌گویند. هیچ سند و مدرکی هم لازم نیست.

- حوزه دادگاه و قضاوت‌های حقوقی

در دادگاه‌ها، نسبت به حوزه ایمان یک کم سخت‌گیرانه‌تر عمل می‌شود. اگر در جلسه دادگاه برای اثبات ادعای‌تان از خواب‌دیدن سخن بگویید یا خداوند را شاهد بکشید، هرقدر شخصیت پاک داشته باشید و از اعتبار خوبی اجتماعی هم برخوردار باشید، بازهم دادگاه ادعای شمارا تایید نمی‌کند. بدون ارائه شواهد عاقل و بالغ، یک قاضی وظیفه‌شناس به‌هیچ‌وجه به نفع شما رای نخواهد داد و ادعای شما رد خواهد شد. یک نکته این‌جا وجود دارد که در دادگاه می‌شود با ارائه سندی، نامه‌ای، کتابی و یا هر نوشته‌ی مرتبط با پرونده، جهت دعوی را به نفع خود تغییر داد. با توجه با قوانین، شواهد می‌تواند «محکمه‌پسند» باشد، نه واقعیت مطلق. به قول گفتنی: «قانون کور است! هرکه بتواند دادگاه را ببرد، همان حق به‌جانب است».

- حوزه علم

در حوزه علم اما کاملا فرق می‌کند. دجغرافیای علم حتی شهادت ده‌ها دانشمندِ معتبر چون آلبرت اینشتین، ایزاک نیوتن و ماکس پلانک و مکسول و غیره وغیره، و ده ها اثر علمی معتبر و بزرگ جهان هم نمی‌توانند باعث اثبات و ثبت یک تئوری به‌عنوان یک تبیین علمی‌ِ بهتر گردد. اگر صدها دلیل برای اثبات تئوری و جود داشته باشد، برای از بین رفتن اعتبار آن تئوری فقط چند دلیل محدود کفایت می‌کند. در دنیای علم هیچ‌کسی به سال‌ها عمر یک دانشمند که به‌پای اثبات یک تئوری صرف می‌شود، و شاید میلیاردها پولی‌که برای اثبات تجربی آن تئوری مصرف می‌شود اهمیت نمی‌دهند، ولی یک فکتور نقض می‌تواند بزرگترین سند برای رد آن باشد.

همه موافق هستیم آنچه‌که دادگاه‌ها و قاضی‌ها برای اثبات ادعاهای آدم‌ها مطالبه می‌کنند، ضرورت اساسی است. از نظر حقوقی، هرگونه قضاوتِ بدون حضور شواهد و مدرک‌های تایید‌کننده، یک عمل ظالمانه است؛ حتا اگر امامِ زمانش خواب هم دیده باشد. با این‌حال اما، اگر در این حوزه، استنادکردن به اندازه ارائه شواهد در علم، سخت‌گیرانه می‌بود، کار قضاوت را خیلی دشوارتر می‌کرد. اصلا سخت‌گیری به‌درد نمی‌خورد. چون در این حوزه، قوانین و شواهد محکمه‌پسند مهم است نه این‌که واقعیت از چی قرار است. با این وجود، حوزه ایمان بیشتر از همه مهم‌ است. چون ایمان ارتباط نزدیک با شخصیت و زندگی و حیات آدم‌ها دارد. چرا اینقدر راحت از کنار ادعاهای این «افراد خاص» می‌گذریم؟ چرا یک ذره شک به دل راه نمی‌دهیم؟ چرا به چالش نمی‌کشیم؟ بسته‌نگه‌داشتن فضای ارتباطات و کنجکاوی‌های مردم، و همین‌طور ایمانداری‌های سرسختانه و لجبازانه باعث می‌شود که ملت‌ها صدها و هزاران سال در اسارت منابع ایمان قرار بگیرند و نسبت به ملت‌های آزاد، قرن‌ها عقب بی‌افتند. تفاوت بین آزاد اندیشی در فضای صمیمانه و انتقادی، و زندان‌های اعتقادی و فکری را میتوان در جهان امروز به‌وضوح مشاهده کرد. نمی‌خواهم به مورد خاصی اشاره کنم. فقط چشم‌های تانرا ببندید و تصور کنید تا کرور کرور مثال و نمونه بیابید.

آصف برخیا – 5 حوت 1395

پی‌نوشت: این نوشته را در یک وبلاگ قدیمی نوشته بودم و فعلا هم با نظرِ نسخه قدیمی خودم در این مورد، موافقم. 😁

 

کلاف سردرگم خاستگاه حیات

مسئله‌ی خاستگاه حیات به شکل خیره‌کننده‌ی دشوار است. بیست سال پس از کشف DNA، کارل پوپر، فیلسوف برجسته‌ی علم، با تاکیدش بر این مسئله که: «حیات سدی نفوذناپذیر برای علم است و جان به‌دربرده از همه‌ی کوشش‌ها برای فروکاستنِ زیست‌شناسی به کیمیا و فیزیک»، رسیدن به جواب علمی در مورد خاستگاه حیات را ناممکن می‌دانست. و برعکسِ این دیدگاه، کیمیا دان برجسته‌ی هاروارد جرج وایت‌سایدز، به‌تازگی با صراحت نامعمول، در مورد حیات این‌گونه ابراز نظر کرده است: «بیشتر کیمیادانان از جمله خودم، باور دارند که حیات به‌شکل خودبه‌خودی از آمیزه‌ای از مولکول‌ها در زمینِ پیشازیستی پدید آمد. چطوری؟ هیچ ایده‌ای ندارم.» این حرف چکیده‌ی همه‌ی این قصه است.

مبنای دیدگاه مدرن این فرض است که چیزی در حدود 4.6 میلیارد سال قبل، حیات در روی زمین از سرآغازهای «نازیستی» به راه افتاد. این دیدگاه اولین بار در سال 1920 با کارهای مشترک زیست‌شیمی‌دان روسی الکساندر اُپارین، ژنتیک‌دان و زیست‌شناس فرگشتی پرنفوذ انگلیسی جی. بی. اس. هلدین پا گرفت. ایده‌های ناکام و ضعیف‌تری مثل «همه‌گشنی» نیز شکل گرفت که به زودی توسط دانشمندان نادیده گرفته شدند. با این‌حال اما، این سوال هسته‌ی مباحث فعلی است. اگر سخن اخیر وایت‌سایدز را جدی بگیریم، پس حیات چگونه از بی‌حیات پدید آمد؟

دانشمندان برای پاسخ به این سوال دو رهیافت را در نظر گرفته اند. در حقیقت این پرسش دو چهره‌ای کاملا متمایز دارد – پیشینه‌ای و ناپیشینه‌ای. رهیافت پیشینه‌ای رمزگشایی از رویدادهای واقعی کیمیایی است که در زمینِ پیشازیستی رخ داده است. مسیر کیمیایی و فیزیکی خاصی که پیموده شد، گام به گام از بی‌حیات تا به حیات ساده اولیه. و مهم‌ترین سوالات تشکیل دهنده این رهیافت: کدام بلوک‌ها به‌وجودآورنده‌ی مولکول‌هایی هستند که حیات از آن‌ها به‌وجود آمد؟ شرایط تعاملی و واکنشی عمومی در زمین چگونه بوده که باعث شد حیات اولیه در آن شکل بگیرد؟ آیا مراحل میانی در این دوره فرگشت طولانی، از مولکول‌های اولیه تا حیات ساده اولیه وجود داشت؟ رهیافت ناپیشینه‌ای به پرسش عمومی «چرا » می‌پردازد. در واقع بیشتر تمرکز بر چرایی شکل‌گیری حیات دارد. چرا ماده بی‌حیات اولیه فارغ از هویت ساختاری اش، مسیر پیچیدگی‌یافتگی را تا حیات ساده اولیه پیموده است؟ این رهیافت بیشتر شبیهِ روش نیوتن در مورد جستجوی دلیل افتادنِ سیب از درخت است، این‌که «چرا سیب به زمین افتاد؟». کدام اصول فیزیکوکیمیایی می‌تواند چنین تبدیل کیمیایی خیره‌کننده‌ای را توضیح دهند؟

دانشمندان می‌گویند که یک نوع درهم‌تنیدگی بین این دو رهیافت وجود دارد. دانستن یکی می‌تواند جنبه‌هایی از رهیافت دیگر را نیز توضیح دهد. به فرض مثال غلتیدن صخره‌ای از بالای کوه را در نظر بگیرید. در مسیر پایین آمدن صخره از کوه هر دو رهیافت به راحتی قابل تشخیص هستند. چگونه این صخره از کوه جدا شد؟ صخره از کدام مکان کوه شروع به غلتیدن کرد و چرا چنین مسیری را پیمود؟ و پرسش رهیافت دوم: چرا اصولا باید صخره به سمت شیب کوه و در چنین مسیری سقوط کند؟ که البته در مورد صخره جواب این سوال خیلی روشن است.

به همین ترتیب اگر در مورد خاستگاه پیشینه‌ای پرسشِ حیات در جزئیاتش بپردازیم، یعنی مواد آغازی و مراحل واکنشی، آنگاه دانستن اصول کلی حاکم بر تبدیل شدن بی‌حیات به حیات ساده اولیه چشمگیر خواهد بود؛ و می‌پرسد که دنبال چی نوع مدرک پیشینه‌ای بگردیم. و برعکس دانستن واکنش‌هایی که به تبدیل ماده بی‌حیات به ماده جاندار انجامید، کمک زیادی به پرده‌برداشتن از آن اصولی کلی خواهد کرد که بر چنین تبدیل برجسته‌ای حکم رانده‌اند.

کهن‌ترین مدرک پیشینه‌ای در مسئله خاستگاه حیات، دیرین‌شناسی و مدارک و بازمانده‌های میکروفسیلی و میکروارگانیسم‌های باستانی اند که در تازه‌ترین یافته‌ها در مورد عمر آنها، حیات ابتدایی را چیزی در حدود 3.4 میلیارد سال پیش می‌رساند. با این‌حال، همه‌ای این شواهد میکروفسلی، به حیات یاخته‌ای(سلولی) پیش‌رفته‌ای می‌انجامد و نمی‌تواند به فرایندهای قدیمی‌ترِ «نازیست‌زایی» نوری بتاباند. پس باید نتیجه بگیریم که تنها سند دیرین‌شناسی به تنهایی و به خودی خود نمی‌تواند بینشِ سرراست بر سرراه مسئله خاستگاه حیات قرار دهد.

تکنیک توانمند دوم برای کاوش پیشینه‌ی حیات بر روی زمین، تحلیل «تبارژنتیکی» یا تحلیل «توالی» است. زیست‌فیزیکدان برنده جایزه نوبل، ماکس دلبروک، در یک سخنرانی در فرهنگستان هنرها و علوم کانتی کت در سال 1949 چنین فرموده بود: «هر یاخته زنده‌ی با خود تجربه میلیاردها ساله از تجربه کردن را حمل می‌کند.». این سخن دلبروک روشن می‌کند که امکان تشکیل درخت حیات از روی شواهد یاخته‌ای وجود دارد. با رمزگشایی از پیشینه‌ی فرگشتی می‌توانیم ارتباط همه‌چیز با یکدیگر را پیدا کنیم. در پایه درخت حیات، آخرین نیای مشترک همگانی Last Universal Common Ancestor (LUCA) را می‌گذاریم – تازه‌ترین چیز زنده‌ای که تمام حیات فعلی از آن فرگشت یافته است. با این‌حا اما ابزارهای دیرین‌شناختی و تبارشناختی شیوه‌هایی اند که اطلاعاتی از حیات اولیه در اختیار ما قرار می‌دهد اما نمی‌تواند به این پرسش که چگونه نازیست‌زایی اتفاف افتاد پاسخ بدهد. رهیافت دیگری که برای پاسخ دادن به این سوال روی دست دانشمندان است، رهیافت «شیمی پیشازیستی» است. این رهیافت دو سناریو را در خود پرورانده است که به رهیافت «نخست متابولیسم» و رهیافت «نخست تکرارشوندگی» تقسیم شده است. آیا شیمی‌ پیشازیستی می‌تواند فرایند نازیست‌زایی را توضیح دهد؟

#خداوند_و_علم       آیا علم می تواند همه چیز را تبیین کند؟       اسرار موجودات زنده

 

نابغه‌ها و جامعه علمی

وقتی نابغه‌های شناخته‌ناشده وارد جامعه‌ی علمی می‌شوند و یا دست به ایده‌های انقلابی می‌زنند، بسیار با «تامل» صحبت می‌‌کنند. آلبرت انیشتین در مقاله‌ی‌که در مورد خاصیت ذره‌ای نور در توضیح پدیده‌ی فوتوالکتریک نوشته بود و به‌واسطه‌ی آن جایزه‌ نوبل گرفت، با عبارت «برای من چنین به‌نظر می‌رسد»، آغاز می‌کند. این عبارت یادآور عبارت «فکر می‌کنم» است که داروین در شروع کتاب خاستگاه گونه‌ها به‌کار برده است. همچنان، آن «درنگ»ی را که فارادی در هنگام معرفی ایده‌ی انقلابی میدان‌های مقناطیسی به‌کار برده بود، دوباره یادآور می‌شود.

فرق علم با ایدیولوژی در همین نکته‌های ظریف نهفته است. کسی که بنیانگذار یک فکر انقلابی در علم باشد، حکم نمی‌کند که فلان تفکر به‌صورت قطع رد است یا این ایده‌ی به‌صورت قطع درست. «من فکر می‌کنم»، یعنی فقط من به این نتیجه یا به این باور رسیده ام و شاید نکته‌ی یا چیزی مهمی را متوجه نشده باشم. صاحب ایده، فضا را باز نگه‌می‌دارد تا همکاران و خوانندگان فرصت نقد و بررسی داشته باشند. یک مثال بیاورم. در موسسه کپنهاگ، اکثریت فیزیکدانان قرن 20 به دور نلز بور جمع شده بودند و بر سر جنجالی‌ترین بخش‌های کوانتوم بحث می‌کردند. این بحث‌ها آنقدر نفس‌گیر و طولانی می‌شدند که حتا تعطیلات چند روزه‌ی نلز بور برای همه یک فرصت طلایی شمرده می‌شد. ورنر هایزنبرگ قسمت ریاضیکی «اصل عدم قطعیت» را کامل کرده بود و زمانی‌که نلز بور به تعطیلات رفت، بخش آزمایشگاهی آنرا نیز انجام داد و مقاله را نوشت. نلز بور وقتی برگشت و از این کار مطلع شد، سریع مقاله را مرور نمود و دید که در قسمت آزمایشگاهی این مقاله اشباهات ظریفی وجود دارد. این اشتباهات اصلاح‌شدنی بودند و بور آنها را اصلاح کرد و هایزنبرگ جایزه نوبل گرفت.

در سوی دیگر این قصه، جامعه‌ی علمی قرار دارد. برخورد جامعه علمی نسبت به ایده‌ها انقلابی در بیشتر حالت‌ها شاعرانه است، اما مفاهیمی مملو از احتیاط را منعکس می‌کنند. شاید می‌خواهند در قالب یک جمله‌ی عجیب، هم به صاحب ایده احترام قایل شوند و هم جانب احتیاط را در راستای پذیرفتن ایده رعایت کنند. همکاران اینشتین و جامعه فیزیک، با دیدن مقاله وی در مورد فوتوالکتریک، مقاله‌ی وی را «یک جوان‌نوشت مهملِ یک جوانِ بسیار باهوش» تلقی کرده بودند. قبول کرده بودند که نتایج اینشتین هوشمندانه است، اما هنوز تلاش داشتند از ابرازنظرهای نسنجیده اجتناب نمایند و اجازه دهند تا مرور زمان و آزمایش‌های دیگر این ایده را تایید کنند.

مثل نابغه‌ها باشید!