کلنگری و تقلیلگرایی در علم - فلسفه علم
کوهنوردی در سلسله کوههای آلپ به فلات مرتفعی میرسد و در آنجا به چوپانی بر میخورد که تکهی بزرگی پنیر را ملچملوچ کنان میجود و گلهاش را میپاید.
کوهنورد خسته و گرسنه است و میپرسد: «آیا میتواند تکهای پنیر بخرد؟»
چوپان جواب میدهد: «متاسفانه برای فروش نیست.»
کوهنورد چوپان را به چالش دعوت میکند و میگوید اگر بتواند تعداد دقیق گله را حدس بزند، چوپان باید به او تکهای از پنیر بدهد.
چوپان موافقت میکند.
کوهنورد پس از یک نگاه به اینطرف و آنطرف، گزارش میدهد: «دقیقا 329 تا گوسفند.» چوپان تکهای قلنبهی پنیر به او میدهد و کوهنورد شروع میکند به گاززدن از پنیر.
چوپان رو به کوهنورد میگوید: «100 فرانک سویس شرط میبندم که شغل شما را حدس بزنم.»
کوهنورد جواب میدهد: «قبول است.»
چوپان میگوید تو باید زیستشناس مولکولی باشی.
کوهنورد با تعجب میگوید که «بلی همینطور است ولی از کجا فهمیدی؟»
چوپان جواب میدهد: «خیلی آسان است، این گله همهش بزاند نه گوسفند.»
نویسندهی این داستان زیستشناس مولکولی را به گناه فرهنگیِ تقلیلگرا بودن متهم میکند. گمان میرود که تقلیلگرا دانشمندی است که در مطالعهی جهان هستی هر چیزی را به اجزایش تقسیم میکند و در این میان کلیت واحد را دور میاندازد. زیستشناس مولکولی از آن جهت به تقلیلگرایی متهم شده است که زندگی را مرکب از رشتههای خشک و بیروحی از حروفی که معرفِ نوکلئوتیدها هستند، میانگارد.
علم میکوشد که پدیدههای طبیعی را برحسب یک سازوکار توضیح دهد. ماهیت هر توضیح یا سازوکار چنان است که لزوما پای ذوات و مفاهیم سطح پایینترِ از پدیده را به میان میآورد. میگوییم که آن پدیده به ذوات و مفهومهای سطحپایینتر تقلیل یافته است. مثلا اگر از من بپرسید که توضیح دهم که چرا ماکارونی که من میپزم اینقدر خوش مزه است، در توضیحی که عرضه میکنم پرسش مربوط به مزه را به فهرست مفصلی از اجزای سازنده تقلیل میدهم. به همینسان دانشمندی که در پی توضیحاتی برمیآید لزوما پدیدهای را به مفاهیم و ذوات سطح پایینتر تقلیل خواهد داد. اگر دنبال این نکته باشید که چرا گوسفندان نِشخوار میکنند، چارهای ندارید جز اینکه مسئله را از بررسی یکایک گوسفندان به بررسی کالبد و فیزیولوژی اندامهای داخلی گوسفند تقلیل دهید. تقلیلگرایی امری است که ادامه مییابد و فقط در سطح ذرات بنیادی فیزیک متوقف میشود.

تجرید(abstraction) نقطهی مقابل تقلیل(reduction) است. ذات تجرید عبارت است از فراموش کردن جزئیات سطح پایینتر بهمنظور متمرکز ساختن ذهن بر خواص یا ویژگیهای که در سطحی بالاترِ ارزش و اهمیت قرار دارد. اگر بنا باشد که توضیح در سطح پایینتر باقی بماند، ویژگیها تحت تاثیر جزئیات کشنده و کمرشکن قرار خواهند گرفت - بهطور مثال در موسیقی، اگر تجرید در کار نباشد، آهنگسازی به هیچوجه قابل اجرا نخواهد بود. چون متنهایی که برای یک سمفونی نوشته میشوند حجم انبوهی را تشکیل میدهد.
توضیح مستلزم تقلیل در سطح پایینتر است در حالیکه تجرید برای عمل کردن در سطح بالاتر امر ضروری است. این صفات «پایینتر» و «بالاتر» فقط صفاتی فنی و تخصصی هستند و هیچنوع داوری ارزشیای به آنها وابسته نیست. صنعتگری که یک آله موسیقی را میسازد، آهنگساز، رهبر ارکستر، موسیقیدان و همهی اینها در سطوح مختلف کار میکنند.
«اگر مایل نباشید که درگیر تجرید و تقلیل شوید، هرگز دانشمند نخواهید شد.» اگر علاقهای به کار کردن با تجریدها نداشته باشید، زیر انبوهی از جزئیاتِ نامربوط غرق خواهید شد. و اگر علاقهای به کار کردن با تقلیلها نداشته باشید، آنگاه نخواهید توانست نظریههای علمی جالب توجهی بهوجود آورید. دانشمندان باید در حد مرزی میان سطوح کار کنند، یعنی به مطالعهی تجریدات بپردازند و سپس پدیدهها را بر حسب نوعی تقلیل توضیح دهند و پیشبینی کنند. هر نورشناسی باید با کالبد و فیزیولوژی جانوران آشنایی داشته باشد؛ هر فیزیولوژیدانی باید با زیستشیمی آشنا باشد؛ هر زیستشیمیدانی باید با شیمی آلی آشنایی داشته باشد؛ و هر متخصص شیمی آلی باید مکانیک کوانتومی را بشناسد و جزئیات آنرا درک کند.
«دانشمند خوب کسی است که بتواند سطوح را بهآسانی جابهجا کند، اگرچه همیشه به سطوح مختلفی که در آنها به کار مشغول است، آگاهی دارد.»
به کمک موتی بن آری - Just a theory

همه ای ما کمابیش لذت درک کردن چیزی را چشیده ایم؛ لذتی که در تک تک سلول های مغزمان جاری می شود و تمام وجودمان را فرا می گیرد. با درک کردن و فهمیدن، احساس قدرت می کنیم. گاهی ممکن است چیزی را نفهمیم؛ آری زیاد پیش می آید. گاهی هم می پنداریم چیزی را فهمیده ایم و به آسانی از کنارش رد می شویم. اما گاهی مصرانه باقی می مانیم وکم نمی آوریم؛ آنقدر پافشاری می کنیم تا به واقعیت دست یابیم. اما چه زمان است که چیزی رامی فهمیم؟ اصلا فهمیدن به چه معنی است وتفاوت بین یادگیری و فهمیدن در چیست؟