فیزیک عشق - The physics of love

در دنیای طبیعی، شکننده‌ترین عناصر هم می‌دانند که چگونه خم شوند و یا چگونه جلو شکستن را بگیرند، اما آیا شما هم می‌دانید؟

انعطاف پذیری عنصر حیاتی قدرت است. هنگامی‌که نیرو در برابر ماده سخت و انعطاف ناپذیر اعمال می‌شود، این ماده به‌سرعت درهم می‌ریزد یا از هم می‌پاشد. این چیزی است که ما آن را شکنندگی می‌نامیم. از طرف دیگر اما، موادی که انعطاف‌پذیر اند، خم و تنظیم می‌شوند و یا با برداشتن فشار به فرم اصلی خود برمی‌گردند.

ما زمانی‌که این مفهوم انعطاف‌پذیری را در رفتار انسان اعمال می‌کنیم، اغلب از آن به عنوان سازگاری یاد می‌کنیم. در رفتارشناسی انسانی، توانایی فرد برای سازگاری با تغییرات، معیاری از میزان قدرتمندی و رفتار متعادل همان فرد است.

اما نکته این است که این موضوع چگونه می‌تواند در زندگی عاشقانه‌ی شما صدق کند؟ جواب بسیار ساده است: طوری‌که، همه چیز تغییر می‌کند و شما با جریانِ از تغییرات همراه می‌شوید و در مقابل تغییرات انعطاف‌پذیری نشان می‌دهید. لذا، این‌را از فیزیک اقتباس و تقویت کنید تا از تغییرات، از عشق و از زندگی لذت ببرید. اما آیا به همین سادگی که گفتم باور می‌کنید؟ نه. مسلما می‌دانید که بیشتر ما در زندگی به یک باور قطعی می‌رسیم و انتظار داریم که روابط ما برای همیشه یکسان بماند و دچار هیچ تحولی نشود، ولی این همان سختی این تحول است که می‌خواهیم در موردش صحبت کنیم.

چالش انعطاف پذیری در روابط عاشقانه

ما می‌بینیم که در همه زمان‌ها و در روابط عاشقانه، اتفاقی می‌افتد که ما اسم آن‌را تغییر می‌گذاریم. یک نمونه‌ی از تغییر جزئی ممکن است تغییر رژیم غذایی باشد. طوری‌که ناگهان دیگر نمی‌توانید غذای مورد علاقه خود را بخورید. این یک تأثیر آبشارگونه بر خانواده دارد و همه‌‌ی اعضای خانواده متاثر می‌شوند. یا این‌که روال خرید و پخت و پز شما تغییر می‌کند و اگر آن غذای مورد علاقه‌ی که می‌پزید بخشی از یک آیین یا سنت محبوب باشد، کمی‌تنش ایجاد می‌کند. هنگامی‌که این تنش‌ها جمع می‌شوند، نتیجه نهایی یک سیگنال جزئی از تغییر در روابط است.

تغییر بزرگتر ممکن است یک تغییر اساسی در حرفه و کار تان باشد. ممکن است شما اخراج شوید یا خود تان تغییر حرفه دهید. ناگهان دخل و درآمد تان و برنامه‌های کاری و فعالیت‌های‌تان آسب می‌بیند. این ترسناک است، و شما احتمالاً ارزش و هویت خود را تا حدی زیر سوال می‌برید، و این به نوبه خود بر روحیه شما تأثیر می‌گذارد. به احتمال زیاد شریک زندگی شما این اثرات را احساس می‌کند و هر از گاهی نگران و برانگیخته می‌شود و همچنین مطمئن نیست که چگونه واکنش نشان بدهد.

تمام این تغییرات در اغلب موارد منجر به تجزیه روابط می‌شود. این فقط نیست که ما به روال عادت کنیم، بلکه این است که هر تغییر پیامدهای دلخراشی بر همه بخش‌های دیگری از زندگی ما دارد.  شما از این استرس دارید که باید چی‌کار بکنید؟ چگونه می‌توانید با این تغییرات کنار بیایید و این وضع را کنترل کنید؟ یک راه ممکن این است که انعطاف‌پذیری چهار مرحله‌ای را تمرین کنید.

انعطاف‌پذیری در چهار مرحله

اول: ابتدا تأیید کنید که تغییر و استرس‌های جانبی اجتناب ناپذیر است. این تغییرات در همه زمان‌ها برای همه زوج ها اتفاق می‌افتد. این یک هنجار است و از این قاعده مستثنی نیست.

دوم: نسبت به پاسخ های خود فعال و مطمئن باشید. ریلکس رفتار کنید و گفتگوهای مستقیمی راجع به آنچه شما و شریک زندگی تان در طول این مدت به آن نیاز دارید و انتظار دارید، داشته باشید.

سوم: صبر داشته باشید. با گذشت زمان، تغییرات عادی و نرمال می‌شود. از آنجا که ترس و استرس اجتناب ناپذیر هستند اما از بین می‌روند، و رسیدگی به آن بسیار ساده خواهد بود.

چهارم: تقویت کنید! این کل نکته است. تغییر فقط یک درد یا یک درز و شکستگی نیست بلکه فرصتی برای بهتر شدن زندگی است. چگونه می‌تواند این تغییر منجر به چیزی شود که شما همیشه می‌خواستید؟ چگونه می‌توانید با آن سازگار شوید و به یک تیم قوی تر تبدیل شوید؟ چگونه می‌توانید از روند تغییر لذت ببرید؟ با این سؤالات شروع کنید و اجتناب ناپذیر است که بسیار ساده تر می‌شود.

این چهار مرحله ممکن است که بسیار ساده به‌نظر برسد، اما باعث ایجاد تفاوت می‌شود. تمرین و فروتنی بیشتر لازم است. درسته که شما کامل نیستید و تغییر ناراحت کننده است، اما خوب است که تغییر دهید. هیچ تهدید واقعی وجود ندارد!

ترجمه: آصف برخیا - آ بی کلاس

 

نگاه عاقل اندر سفیه - To take a contemptuous look at someone

کمتر کسی را می‌توان یافت که در اکثر امور زندگی، از کارهای ساده و رواج‌های معمول گرفته تا کارهای مسلکی کوچک و بزرگ، در محیط کاری به مشکلات فراوانی مواجه نشده باشد. شاید نتوانید کسی را بیابید که مورد قضاوت کورکورانه و پیش‌داوری احمقانه دیگران قرار نگرفته باشد. دانش‌آموزی‌که تازه به صنفی وارد می‌شود، کارمندی که تازه به جمع همکاران تازه می‌پیوندد، معلمی‌که تازه به جمعی معلمان و مدرسین مدرسه و دانشگاه می‌پیوندد، تاکسی‌وانی‌که تازه در اتحادیه‌های تاکسی‌داران شهر شامل می‌شود، دکانداری‌که تازه به جمع کسبه‌کاران بازار قرار می‌گیرد، همه‌ای شان با  انواع برخوردهای بسیار تحقیرآمیز، ناراحت کننده‌ و نادرست دیگران مواجه می‌شوند. هم‌صنفی‌های یک دانش‌آموزش اورا آزار می‌دهند، همکاران یک کارمند اورا با نگاه‌های عجیب و متفاوت می‌بینند؛ تاکسی‌وان در امور تاکسی‌وانی به مشکلات زیادی مواجه می‌شوند؛ و الی آخر.

در بخشی دیگری از این دنیای عجیب و خسته‌کننده‌ای ما، کسی‌که دو کتاب بیشتر از دیگران مطالعه کرده باشد خودش را عالم‌تر می‌پندارد و حتا از هم‌صحبتی با دیگران پرهیز می‌کند؛ کسی‌که یک مقطع بالاتر از دیگران تحصیل کرده باشد، خودرا ژن برتر می‌شمارد و هرکسی را دست‌کم می‌گیرد؛ یکی که 4 نفر اورا تایید کرده باشد و به‌خاطرش به به کرده باشد، خودرا گم می‌کند و هیچ جمپی را هم نمی‌بیند؛ و الی انتها. تمام این کنش و واکنش‌های عجیب و غریب ما مردم، همه‌ای رفتارهای خودخواهانه و با تفکر خود بزرگ‌بینی‌ای ما، تمام این دست‌کم گرفتن‌های ناشی از خشک‌مغزی و کوته‌فکری، و سیر تا پیاز این‌گونه ارتباطات و رفتارهای نا مطبوع و نا درست، در مجموع، در قالب یک جمله قرار می‌گیرد، «نگاه عاقل اندر سفیه!». اگر یک کودک است، اگر معلم است، اگر یک مهندس است، اگر یک دانشجو است، اگر یک تاکسی‌وان است، اگر دانشمند است، اگر فیلسوف است، اگر پزشک است، اگر آواز خوان است، اگر ملا است، از هر جنس و نژاد و در هرکار و مصرفیتی که باشد، اگر جای شانرا را مناسب ببینید، دست از کم‌گویی، تحقیر و قضاوت، مقایسه و خود پسندی بر نمی‌دارد. تا خود را بهتر حساب نکند، انگار زندگی را حس نمی‌کند و انگار لذت حیات را نمی‌چشد.

حالا، بیایید ببینیم که آیا هسته‌ای این مشکل در کجاست. چرا تک تک ما، از کودک تا بزرگسال، از بی‌سواد تا باسواد، زن و مرد، کوتوله و غیر آن، سیاه و سفید، به‌صورت عمومی به این معضل گرفتاریم؟ گرچه معتقدم که این موضوع یک موضوعی است که ضرورت به بررسی با متودها و فکتورهای روان‌شناختی دارد، اما شکل ساده و ظاهر آن با یک نگاه عمیق‌ترِ غیر تخصصی هم قابل تشخیص است. به عقیده‌ای من، این موارد ناسالم می‌تواند در هر سطح و گروه اجتماعی، در هر بخش و اموری خاص، در هر سطح سنی و جنسی، ناشی از کمبود باشد. شاید بتوان گفت کمبود محبت، سردی روابط، کمبود توجه، کمبود حس و احساس، کمبود انگیزه و شوق، کمبود تشویق، کمبود انرژی، و الی آخر. منِ جوان اگر در نو جوانی، اگر در کودکی، در مجموعه‌ها، در صنف‌های درسی مکتب، درکارگاه‌ها و گارهای گروهی، در هر جا و در هر مصروفیتی، نادیده گرفته نشوم، دست‌کم گرفته نشوم، ناچیز و بی‌مصرف شمرده نشوم، پس این خاصیت‌ها را از کی و کجا یاد می‌گیرم؟ مگر می‌شود محیط سالم و درست باشد، اما من درست نیاموزم؟ امکان ندارد! امکان دارد آیا؟!

با توجه به این چیزهایی‌که اشاره نمودم، بنده تصور می‌کنم که بسیار سخت نیست اگر گاهی، هرکسی و در هرجا و مقامی که هستیم، سطح توقعات خود را کاهش دهیم، به‌قول معروف «سر در گریبان کنیم» و به نقایص شخصی خود، به ناتوانی‌ها و ضعف‌های خود، به تجربه‌های تلخ و ناخوشایند خود در این موارد، و به ویژگی‌های منفی شخصیتی خود، و غیره، هم نظر اندازیم. با بچه‌ها مثل خودشان، با بزرگان، با جنس دیگر، با زیردستان، با سال اولی‌ها، با سال بالایی‌ها، و الی آخر، روابط و رفتار و کنش‌های انسانی داشته باشیم. حالا خیر است که چند سال بیشتر تجربه داریم، خیر است که «دو پیرو پیش پاره کدیم»، خیر است که 4 کتاب بیشتر مطالعه کرده ایم، خیر است که خوشکلیم، خیر است که سفید هستیم، خیر است که تحصیلات بیشتری داریم. تک تک ما می‌توانیم باعث انگیزه باشیم و می‌توان زندگی را بهتر بسیازیم، البته اگر بخواهیم!

شخصِ خودم تاحدی‌که ظرفیت شخصیتی خودم اجاده است، تا اکنون هم با این بلای شومِ اجتماعی مبارزه کرده ام و تا آینده‌ها و آینده‌ها هم ادامه خواهم داد. اگر کسی خودم را ناچیز و بی‌مصرف، بدرد نخور و سطح پایینی به شمار ببرد، باز هم به خودش مربوط است! ما همانم که می‌نماییم، نه همانی که قضاوت می‌کنند!

آصف برخیا

توهم استاد

من دلیل استاد خواندن رهبران جهادی را نمی‌دانم و به‌خاطر احترام به سن و تجربه و بزرگی شان ایرادی هم نمی‌گیرم. شاید دلیل‌های بسیار مختلف برای استاد شدن آن‌ها در زمان شان وجود داشته که برای امروز ما به‌هیچ‌صورتی مصداق شده نمی‌تواند.

شخص خودم با فرمول استاد شدن در افغانستان و سادگی و راحتی استفاده این لقب مشکل دارم. در نظر من، فرهنگِ استاد کردن آدم‌ها دچار فرسودگی و بحران بسیار شدید است. ما هیچ تعریف واضح و روشنی از استاد نداریم و هرکه را که دوست داشتیم و یا حس تملق به‌ما دست بدهد، استاد خطاب می‌کنیم. من اعتراف می‌کنم که گاهی از روی محافظه‌کاری مجبور می‌شوم طرف صحبت خودم را استاد بخوانم، اما در درونم اعتراض شدیدی بر این محافظه‌کاری نیز دارم. اعتراضی‌که بر استفاده ‌های بی‌رویه نسبت به‌مفهوم استاد وارد است، با نتیجه‌های اخلاقی این لقب‌ها رابطه دارد. فکر می‌کنم یک نوع هدیه حاتم‌بخشی نسبت به‌کسانی است که باعث خلط مفاهیم علمی در ذهن ما می‌گردد. این‌که آیا واقعا چی‌کسی یا چی‌چیزی استاد است؟ آیا یک گربه‌خانگی با پروفسور یک یونیورسیتی تفاوت ندارد؟

گاهی فکر می‌کنم که استاد خواندن یک شخص تبرئه کردن او از توهم سواد یا پوشانیدن سواد نیمچه‌ی آدم‌ها با لقب‌های بزرگ است. شخصی‌که نه سواد آکادمیک دارد نه تجربه بسیار زیاد سیاسی و کارهای علمی فرهنگی، آیا چی پوشش و توجیه عامه‌پسندی برای نمایش دادن آن مناسب است؟ آیا برای پنهان‌کاری، غیر از استاد خطاب کردن آنها چاره‌ای دیگری هم وجود دارد؟ وقتی به‌این دو سوال دقت می‌کنم می‌بینم که سبک‌شمردن استاد و استفاده آن برای هر کس همچین بی‌دلیل نیست. اگر استاد نگویند پس چی بگویند؟

تصور می‌کنم که حالا وقتش رسیده باشد تا این استفاده‌ها از حالت خیرات‌گونه به‌شکل اصولی آن تغییر داده شود. کسی که سیاست می‌کند با پیشینه کارهای سیاسی و اجتماعی معرفی شود البته اگر دارد، کسی که معلم است بدون محافظه‌کاری معلم معرفی شود، آن‌که نه معلم است نه سواد دانشگاهی قابل توجه دارد و نه تجربه کارهای اجتماعی بسیار، آقای فلانی گفته شود. چی معنی دارد که با لقب‌دادن‌های غیر اصولی و چاپلوسانه خودرا فریب بدهیم و عمدا در جهل مرکب زندگی کنیم؟ لقب استاد یک لقب آکادمیک است لطفا از آن سو استفاده نکنید چون هرکسی لیاقتش را ندارد!

و خلاصه، من اگر نتوانم جلو دهن شما را برای استاد استاد گفتن آنها بگیرم، حد اقل اجازه استفاده‌ی این لقب نسبت به‌خودم را نخواهم داد. 😎😎
من آصف هستم اگر دوست نداری با اسم کوچک بخوانی، آقای آصف بگو. اگر این هم تو را قانع نمی‌کند، آصف ابراهیمی، آصف برخیا، آصف جان، آصف رئیس، شاه آصف و شیر آصف بگو، ولی استاد آصف هرگز!😉😃