اصول بنیادین ما

منطق از جایی شروع می‌شود که در ریاضی به‌آن اصول موضوعه می‌گویند؛ یعنی اصولی‌که به اثبات نیاز ندارند. در زندگی ما شاید بهترین نام برای آن "اصول بنیادین" باشد. هر شخص در زندگی خود اصول بنیادین دارد. هر اصلی بنیادین توجیهاتی به‌همراه دارد که این توجیهات تا سطح قابل توجهی به‌هم وصل اند. تا آنجا که آن شخص را قانع می‌کند.

یک مثال واضح این است که مثلا کسی بگوید که "به‌لحاظ ریاضی، منطقی نیست که برای خوردن غذایی در رستوران مبلغی ۵۰ دالر بپردازیم، در حالی‌که همان غدا را می‌توانیم تنها با مصرف ۵ دالر در خانه درست کنیم." در چارچوب اعتقادات این شخص ممکن است غیرمنطقی باشد، اما در چارچوب فکری خانم چِنگ، اصلا غیر منطقی نیست. ممکن است خانم چنگ زحمت تهیه مواد اولیه، دردسر آشپزی و آخرسر شستن ظرف‌ها را در نظر گرفته باشد. به‌هیچ وجه به این معنا نیست که یوجنیا چنگ غیرمنطقی رفتار می‌کند، بلکه معنایش این است اصول بنیادینِ آدمها تفاوت دارند.

هنر منطق در دنیای بی‌منطق - یوجنیا چِنگ

 

منطق به‌علاوه عواطف

یکی از سوالات همیشگی ما این بوده که چرا شواهد علمی عده‌ای را قانع نمی‌کند. بعضی‌های ما اعتقاد داریم که آن‌ها بی‌منطق هستند یا بعضی‌ها که کمی لطف دارند آن‌ها را غیرمنطقی می‌پندارند. در اینجا، منطق مخلوط با عواطف اما چنین پاسخ می‌دهد: ستیزه با شواهد علمی شاید به این دلیل باشد که آن‌ها نمی‌خواهند این شواهد را بپذیرند. این خیلی مهم است! اگر کسی نخواهد شواهد را قبول کند، آوردن شواهد بیشتر کارایی نخواهد داشت. بنابراین، به‌طریقی باید سعی شود که طرز فکر آن‌ها تغییر داده شود. در این‌جا منطق محض و خالص بی‌فایده است و سرزنش آن‌ها هم سودی ندارد. بهترین کار این است که ریشه‌یابی کنیم که آن‌ها چرا چنین فکر می‌کنند و چرا به شواهد علمی اعتقاد ندارند. اینجاست که عواطف به کمک منطق می‌شتابد. خانم یوجنیا چنگ معتقد است که اگر می‌خواهید طرفِ ستیزه‌جو و سرسخت تانرا قانع کنید، عواطف را نادیده نگیرید.

 

هنر منطق در دنیای بی‌منطق - یوجنیا چِنگ

 

 

آیا علم عاری از ارزش‌هاست؟ -2

در اوایل دهه 1940 اولین‌بار اصطلاح علمی «زیست‌جامعه‌شناسی» یا به قول برخی مترجمین فارسی «زیست‌شناسی اجتماعی انسانی»، سر زبانها افتاد و تا اوایل دهه 1970 پذیرفته نشده بود. با انتشار کتاب مشهور «زیست‌جامعه‌شناسی: تلفیق نوین» به تحریر ادوارد او ویلسون در 1975، این مبحث علمی پا گرفت و مشهور شد. این مبحث، رفتارهای جانوران و انسان را با فرض پدید آمدن آن‌ها در طی روند فرگشتی گونه‌ها بررسی می‌کند. این دانش تلاش می‌کند تا چرایی پدید آمدن رفتارهای گوناگون در جانوران را از دیدگاه فرگشتی توضیح دهد. این رشته، به عنوان شاخه‌ای از زیست‌شناسی که با رفتارهای اجتماعی سر و کار دارد، در خود کردارشناسی، انسان‌شناسی، فرگشت، جانورشناسی، باستان‌شناسی، ژنتیک جمعیت، و دیگر شاخه‌های علمی را نیز دارد. زیست‌جامعه‌شناسی، در زمینه بررسی رفتارهای اجتماعی انسان، به مباحث انسان‌شناسی داروینی، بوم‌شناسی رفتاری انسان، و روان‌شناسی فرگشتی بسیار نزدیک می‌شود. الگوهای جفت‌یابی، درگیری‌های قلمروی، شکار گله‌ای، و زندگی لانه‌ای در حشرات را می‌توان به‌عنوان مباحث مورد توجه این رشته علمی معرفی کرد.

مهم‌ترین و یا به بیان دیگر، جنجالی‌ترین موضوع در این رشته‌ی علمی بررسی رفتار و عملکردهای انسان است. در نگاه نخست این رشته خیلی معقول به‌نظر می‌رسد چون انسان نوعی حیوان است و از طرفی هم زیست‌شناسان می‌پذیرند که با نظریه داروین می‌توان بسیاری از رفتارهای حیوانات را توضیح داد. به‌فرض مثال، ‌به‌کرات می‌بینیم که موشها از گربه‌ها می‎ترسند و فرار می‌کنند. علتش این است که در اوایل، گربه‌هایی‌که فرار نمی‌کردند خورده می‌شدند و گربه‌های ترسو نسبت به این گربه‌های بقای بهتری داشتند. تکرار این تجربه به موش‌ها یاد داده است که هنگام دیدن گربه‌ها فرار کنند تا بتوانند زندگی کنند. تبیین‌هایی از این دست به‌نام تبیین «داروینی» یا تبیین «بر اساس اصل سازش‌پذیری» شهرت دارد.

موضوع زمانی جالب می‌شود که دانشمندان زیست‌جامعه‌شناسی رفتار و کردار و عملکردهایی مثل پرخاشگری، بیگانه‌هراسی، تجاوز جنسی و بی‌بندوباری‌های مردان را بربنیاد فرگشت تبیین می‌کنند. در سوی دیگر مهمترین سوال این دانشمندان این است که چرا ازدواج بین‌حانوادگی در همه‌ی فرهنگ‌ها و ادیانِ بشر، یک امر ناپسند و نادرست شناخته می‌شود؟ در قرائت‌های برخی ادایان از جمله اسلام، به نام ازدواج با محارم یا به عبارت بدتر، زنا با محارم خوانده می‌شود. زیست‌جامعه‌شناسان توضیح می‌دهند که کودکانی‌که از حاصل این ازدواج‌ها متولد می‌شدند، مشکلات ژنتیکی شدید داشتند و از اینرو این کودکان نسبت به کودکان دیگر، توانایی بقای کمتری داشتند و همیشه آسیب‌پذیر بودند. بنابراین تکرار این عمل به انسان‌ها آموخت که این عمل را کنار بگذارند و تا آنجا که در برخی جوامع برای مرتکبین این عمل تنبیه‌های شدیدی تعریف کردند. یک موردی اختلافی اینجا وجود دارد و آن این است که برخی فیلسوفانِ علم تصور می‌کنند که زیست‌جامعه‌شناسان می‌خواهند به‌ما بگویند که پرهیز از ازدواج‌های خانوادگی در ژن ما برنامه‌ریزی شده است، در حالی‌که عقل سلیم حکم می‌کندکه به دلیل تغییر در میزان قیوداتِ فرهنگی ناشی از تکرار این عمل و آموزشِ پیامدهای بدِ آن است که ما بدون استثنا از این عمل پرهیز می‌کنیم. یعنی آموخته‌ایم که این کار نادرست است. با این حال اما، مناقشه‌های جدی‌تر برسر این موضوع نیست و موضوعاتی دیگری هستند که معرکه‌هایی را به‌وجود آوردند.

زیست‌جامعه‌شناسان براین باوراند که عملکردهایی مثل تجاوز جنسی، بیگانه‌هراسی، پرخاشگری و بی‌بندوباری‌های انسان به این دلیل بوده است که زادوولد این افراد بیشتر از کسانی بود که این کارها را انجام نمی‌دادند. از آنجایی‌که این رفتار دلیل ژنتیکی دارد، پس از والدین به فرزندان منتقل می‌شدند. واقعیت اما این است که همه‌ی انسان‌ها مجاوز و پرخاشگر و بی‌بندوبار نیستند، اما این نمی‌تواند دلیلی بر نادرستی نظریات زیست‌جامعه‌شناسان باشد. برخی می‌گویند که خب، این دانشمندان صرفا می‌خواهند واقعیتی را بیان نمایند و شاید برای شان بار ارزشی نداشته باشد. گاهی اوقات این واقعیت‌ها موذی و مزاحم اند، اما چاره‌ی نیست باید همزستی با آنها را آموخت.

از جانب دیگر، زیست‌جامعه شناسان مورد انتقادهای بسیار شدید علمی قرار گرفتند که برخی این انتقادات بسیار بنیادی بودند. دانشمندانِ منتقد می‌گویند که زیست‌جامعه‌شناسان دارند یک مبحث علمی ارزشی را دنبال می‌کنند، و آنهم ارزشهایی‌که سخت محتمل تردید اند. شاید تعجبی نداشته باشد که بسیاری از این منتقدین فمینست‌ها و دانشمندان علوم اجتماعی هستند. این دانشمندان می‌گویند که وقتی زیست‌جامعه‌شناسان عمل قبیحِ تجاوز جنسی را یک امرِ ناشی از ویژگی ژنتیکی می‌دانند، معنی اش این است که افراد متجاوز که اکثرا مردها هستند را تبرئه می‌کنند. یعنی خود این افراد مسئول عملکردهای شان نیستند و فقط از فرامانهای امیال ژنتیکی شان اطاعت می‌کنند. آنها می‌گویند که زیست‌جامعه‌شناسان تلویحا سخن شان این است که پدیده‌های مثل نژادپرستی، خیانت به همسر وغیره اموری طبیعی و گریزناپذیر هستند.

یکی از پاسخ‌هایی که می‌توان به این اتهام داد این است که بین «واقعیتِ علم» و «ارزش» انگشت بگذاریم. مثلا در امر تجاوز جنسی، یا عوامل ژنتیکی دخیل است یا نیست. اگر این یک امر ژنتیکی باشد، هنوز عمل تجاوز را موجه نمی‌کند و از مسئولیت فرد متجاوز سرسوزنی هم نمی‌کاهد. ممکن است که این ژن تمایل به تجاوز را بالا ببرد، ولی با آموزش‌های فرهنگی می‌شود جلو آنرا گرفت. بیگانه‌هراسی و پرخاشگری وغیره هم مشمول همین حکم اند. لذا، زیست‌شناسی‌اجماعی انسانی از لحاظ ایدیولوژیک اصلا علمی مشکوکی نیست. بنابراین بین اتهامات علمی نسبت به زیست‌جامعه‌شناسی و اتهامات ایدیولوژیک بر این علم، فرق قایل شد. اما نکته‌ی دیگری که نمی‌گذارد که این بحث ختم شود این است که زیست‌جامعه‌شناسان از لحاظ سیاسی، گرایش به جناح راست دارند. بنابراین منتقدین می‌پرسند که اگر این علمِ مشکوکی نیست پس این جناح‌بندی را چگونه توضیح می‌دهید؟

در پایان این نوشته می‌خواهم به این نکته بسنده کنم که پذیرش غیرنقادانه هرآنچه دانشمندان می‌گویند، یک عمل ناسالم و تعصب‌آلود است. بنابراین نباید دنبال جواب قطعی برای سوالی باشیم که می‌پرسد «آیا علم چیزی خوبی است یا نه؟».

آباد باشید!

آیا علم عاری از ارزشهاست؟ -1

#علم_و_منتقدان_علم

 

آیا علم عاری از ارزش‌هاست؟

موضوع سلاح‌های کشتار جمعی در گذشته مورد بررسی قرار گرفت و تاجایی‌که حجم کلمات و ظرفیت فیسبوک اقتضا می‌کرد، روشنی انداخته شد. دیدیم که انتقادات زیادی حواله‌ی علم گردیده است و هرگروهی اجتماعی به سهم خودش از علم ایراد گرفته است. از طرفداران هنر گرفته تا فمینیست‌ها و انسان‌شناسان و تا آن‌هایی‌که اعتقادات شدیدی به دین و جزئیات آن دارند. همه به نوبت درد دل‌های شانرا با همه شریک ساخته اند. در بین این سیلی از نقدها و خرده‌گیری‌ها، تنها انتقاداتی اهمیت دارند که از نظر فیلسوفان علم گذشته باشند. هرچه نباشد فیلسوفان علم است! این فلاسفه نه تنها که برای دانشمندان امر و نهی می‌کنند، که گاهی در دفاع از علم و گاهی هم در نکوهش علم ایراد سخن کرده اند. پس تنها راه مناسب و اسباب درخورِ رسیدگی به انتقادات محوله به علم، نظر فلاسفه علم است. این فلاسفه عموما سه مورد از انتقادات را بررسی کرده اند که یکی از آن‌ها موضوع «ارزشی بودن» و یا «ارزشی نبودن» علم است. و هسته‌ی این بحث را این سوال نشکیل می‌دهد که آیا علم عاری از ارزش‌هاست یا نه؟

این را همه قبول دارند که گاهی از «شناخت علمی» در راه اهداف غیر اخلاقی استفاده شده است. نمونه‌های آن مثل بمب هسته‌ای، سلاح‌های میکروبی و شیمیایی هستند که در بسیاری از جنگ‌های خانمان‌سوز تاریخ بشر از آن‌ها استفاده شده اند. اما از این نمونه‌ها نمی‌توان این نتیجه را گرفت که در نفسِ شناخت علمی عیب اخلاقی وجود دارد. در این نمونه‌ها آنچه غیراخلاقی است کاربرد شناخت علمی است، وگرنه، به نظر بسیاری از فلاسفه‌ی علم، کاملا بی‌معنی است که علم یا شناخت علمی را اخلاقی یا غیراخلاقی بدانیم. زیرا علم به واقعیت‌ها ربط پیدا می‌کند و واقعیت‌ها به خودی خود هیچ معنای اخلاقی ندارند. کاری‌که ما انسان‌ها با واقعیت‌ها انجام می‌دهیم، درست یا نادرست، اخلاقی یا غیراخلاقی است. اگر این توضیحات را جدی بگیریم، علم ذاتا یک فعالیت «غیرارزشی» است، بدین معنا که علم صرفا اطلاعاتی را در مورد جهان در اختیار ما قرار می‌دهد، اما این‌که ما با این اطلاعات چی می‌کنیم، موضوع دیگری است.

بازهم بین فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد. این تصور که علم در امور ارزشی موضع بی‌طرف دارد و نیز زیربنای این تصور، یعنی دوگانگی علم و ارزش، مورد قبول همه‌ی فلاسفه نیست. آنهایی‌که با این دوگانگی موافق نیستند، معتقد اند که غیرارزشی بودن علم یک رویای دست‌نیافتنی است. به این مفهوم که هر پژوهش علمی با این داوری انجام می‌شود که آیا این موضوع ارزش بررسی‌کردن و تحقیق را دارد یا نه؟ یعنی حتما از جنبه‌های اقتصادی و زمان و فرصت‌های بهرده‌برداری، مورد داوری قرار می‌گیرد. این فلاسفه سه دلیل برای پشتیبانی از این موقف شان ارائه می‌کنند.

دلیل اول این است که هر پژوهشگر فقط می‌تواند در حوزه تخصص خود، هر بار فقط روی یک موضوع تمرکز نماید. لذا این پژوهشگر ملزم به انتخاب موضوع است. این انتخاب موضوع یک‌نوع پیشداوری را نیز می‌طلبد که در فوق نیز به آن اشاره شد. بنابراین او باید داوری کند که کدام موضوع برای او و موسسه پژوهشی که در آن کار می‌کند، مقدم‌تر است. خود این داوری‌ازپیش، به خودی خود یک نوع داوری ارزشی است. دلیل دوم این فلاسفه بر این اصل در علم که «برای هر پدیده‌ی می‌توان چندین تبیین ارائه کرد»، استوار است. با توجه به این، یک دانشمند تنها از روی داده‌هایش یک نظریه علمی را انتخاب نمی‌کند. به عقیده این فلاسفه، این ثابت می‌کند که در امر گزینشِ نظریه علمی توسط دانشمند، از ارزش گریزی نیست. دلیل سوم این است که، برخلاف تصور برخی فلاسفه، بین علم و ارزش نمی‌توان جدایی افکند. چون خیلی ساده‌لوحانه است اگر بگوییم که دانشمندان محض تحقیق و بدون ملاحظه‌ی کاربردهای علمی آن، به تحقیق می‌پردازند. این‌روزها که بسیاری از پروژه‌های علمی توسط شرکت‌های خصوصی حمایت مالی می‌شوند، به اعتبار این دلیل افزوده است. زیرا خیلی واضح است که این موسسات خصوصی فقط دنبال منافع تجاری شان هستند.

این دلایل در جای شان جالب توجه هستند، ولی همه‌ی آنها انتزاعی اند. زیرا این دلایل نشان می‌دهند که علی‌الاصول علم نمی‌تواند از ارزش‌ها عاری باشد، ولی با آنهم نمی‌توان به مصادیق عینی و جزئی دست یافت. یعنی مصادیقی عینی که این دلالیل را تایید کند به‌وضوح قابل مشاهده نیستند. با این‌حال اما، پای مصداق‌هایی نیز به میان آمده است که در دو دهه‌ی 1970 و 1980 در دنیای علم معرکه‌ی برپاکرد. حتما می‌پرسید که خب، چی مصداقهایی بود؟ در جواب باید بگویم که صبور باشید، به آن خواهیم پرداخت.

علم و منتقدان علم

#علم_و_منتقدان_علم

 

شکاکیت سالم و انکار کورکورانه

"در نمایش‌نامه مکبث اثر شکسپیر، مکداف در تلاش است تا مالکوم را متقاعد کند که از تبعید بازگردد و برای تاج و تخت اسکاتلند با مکبث مبارزه کند. مالکوم آن‌قدر باهوش و عاقل است که با خود می‌گوید نکند این تله‌ای برای به‌دام انداختن او باشد. مالکوم تصویری ترسناک از خود می‌کشد و نشان می‌دهد که چه پادشاهی بی‌رحم و دیوسیرتی خواهد بود. او با این کار می‌خواست بداند که آیا حمایت مکداف از او عاقلانه است یا نه، و اگر عاقلانه است، در مواجهه با اعترافات مالکوم حمایت خودرا پس خواهد گرفت. اگر او حمایت خود را پس نمی‌گرفت، مالکوم پی می‌برد که پشتیبانی او عاقلانه نبوده و به‌همین دلیل قابل اعتماد نیست. مکداف وقتی اعترافات مالکوم را می‌شنود مایوس می‌شود و شیون‌کنان می‌گوید، آه اسکاتلند! آه اسکاتلند! و حمایت خودرا پس می‌گیرد و اسکاتلند را برای همیشه ترک می‌کند. از آنجا که مکداف با شنیدن اعترافات مالکوم حمایت خودرا پس می‌گیرد، مالکوم نتیجه می‌گیرد که پیشتیبانی او عاقلانه بوده است."

به‌گمان خانم چِنگ، نشانه‌ی بارزی از عقلانیت این است که در مواجهه و رویارویی با شواهد، فکر باز داشته باشیم. و بخواهیم نتیجه‌گیری‌ها یا اصول موضوعه را تغییر دهیم. اگر کسی با وجود شواهد زیادی بر علیه فرد یا ایده و یا دکترینی از او حمایت و جانبداری می‌کند، به این معنا است که پشتیبانی وی به‌جای این‌که عقلانی باشد، کورکورانه است. بین «وفاداری» و «جانبداری» و نیز بین «شکاکیت سالم» و «انکار کورکورانه»، تفاوت وجود دارد. وفاداری به این معنا است که با مواجه با مسائل جزئی دست از حمایت برنداریم، و جانبداری کورکورانه به این معنا است که در مورد مسائل خیلی بزرگ و در کل در همه‌ی مسائل از پشتیبانی دست برنداریم.  

هنر منطق در دنیای بی‌منطق - یوجنیا چِنگ

بی بی حوای میتوکاندریال

یک واقعیت علمی این است که وقتی بچه‌ی متولد می‌شود، نیمی از DNA خودرا از مادر و نیمی دیگر را از پدر به ارث می‌برد. اما DNA ی دیگری نیز در سلول‌های جنسی مادر و پدر وجود دارد که به نام DNA میتوکاندریال یاد می‌شود. این DNA، همیشه منحصرا از مادر به بچه منتقل می‌شود.

در سال 1950 در زیست‌‍شناسی کشفی جالب به‌وقوع پیوست. ساختاری کوچکی در درون سلول‌های زنده پیدا شد که خود به تنهایی DNA خاص خودش را داشت. این ساختار کوچک به‌نام «میتوکاندریا» یاد می‌شود. این‌که چگونه در درون سلول قرار گرفته است، داستان ویژه‌ی خودش را دارد که از آن می‌گذریم. بعد تر در سال 1960 کشفی دیگری انجام شد و این بود که مولکول‌های زیست‌‌شناختی به‌تدریج و به‌طور دایم ظاهر خود را از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌دهند، به این معنا که ژنتیک‌دانان می‌توانند زمان مشارکت مردم در «آخرین نیای مشترک» شانرا به طور ساده با شمارش تفاوت‌های ژنتیکی کوچک در DNA آنها استخراج کنند.

در سال 1987 سه دانشمند زیست‌شناس، نمونه‌های DNA میتوکاندریال 147 زن داوطلب از سراسر دنیا را تحلیل کرده و یک درخت خانوادگی فراگیر بزرگ ساختند. آنها متوجه شدند که ریشه‌ی این درخت به 140 هزار سال تا 290 هزار سال قبل در آفریقا باز می‌گردد. در نقطه‌ای از این پنجره‌ی زمانی، زنی در اینجا زندگی می‌کرد که با خوش‌شانسی، DNA میتوکاندریال خودرا به تمام افراد زنده‌ی حاضر انتقال داد. دانشمندان دوست داشتند این زن را «مادر خوش‌شانس بنامند»، اما در سال 1987 این ایده به دلایل رسانه‌ای نام انگیزشی فرضیه‌ی «حوای میتوکاندریال» را به خود گرفت.

 

اقتصاد سبز

یک حوزه کاربردی و پژوهشی بسیار وسیع در علم فیزیک، مجموعه فیزیک ماده چگال یا به‌قول انگلیسی‌ها Condensed Matter Physics است. تعدادی زیادی از فیزیکدانان براین باور اند که از نظر نفوذ در فناوری مدرن، از فناوری هوا – فضا گرفته تا قابلمه تخم‌پز خانه‌های شما، و از نظر تعداد پژوهشگر در گوشه و کنار دنیا، نزدیک به 60 تا 65 درصد کل حوزه فیزیک را فیزیک ماده چگال در بر گرفته است. دانشمندان این رشته، به اشکال مختلف در دو زیر‌حوزه گسترده و کاربردی فعالیت می‌کنند که ماده چگال نرم و ماده چگال سخت نامیده می‌شوند. فیزیک ماده چگال نرم شامل موادی می‌شود که به راحتی تحت تنش‌ها یا افت‌و‌خیزهای گرمایی تغییر شکل می‌دهند. این مواد شامل مایعات و کریستال‌های مایع(فناوری LCD)، کلوئیدها، بس‌پارها، کف، مواد ژله‌ای، مواد دانه‌ای و تعدادی از مواد زیستی هستند. ماده چگال سخت که بیشتر به نام فیزیک حالت جامد شناخته می‌شود، کلیه‌ی بخش‌های ماده چگال را که با سیستم‌های جامد در ارتباط است شامل می‌شود. از قبیل مقناطیس و مباحث مرتبط با آن، ابررسانایی، نیم‌رسانایی، خواص الکترونی، کریستالوگرافی، رشد سطح و نانوفیزیک.

در اواخر قرن بیستم، یعنی دهه‌ی 1970، بحثی جالبی در بین سیاست‌مداران و اقتصاددانان شکل گرفت که از نظر محیط‌زیستی بسیار اهمیت دارد. این بحث به «اقتصاد سبز» شهرت دارد. در سال 2011، برنامه زیست‌محیطی ایالات متحده اقتصاد سبز را این‌گونه تعریف نمود: «چیزی‌که در کنار کاهش چشمگیر خطرات زیست‌محیطی و کمبودهای اکولوژیک، به‌بهبود آسایش انسان و برابری اجتماعی منجر شود. چنین اقتصادی کم‌کاربن، کارآمد و از نظر منابع و به‌طور اجتماعی فراگیر است.» اقتصاد سبز را می‌توان تصور جایگزینی برای رشد و توسعه دانست و این بحث با تمرکز بیشتری روی جنبه‌های سیاسی، رابطه‌ی نزدیکی با اقتصاد اکولوژیک دارد. به‌صورت کلی‌تر و تا فعلا، هفت موضوع اساسی را می‌توان تحت پوشش اقتصاد سبز قرار داد. انرژی‌های تجدید‌پذیر، ساختمان سبز، حمل و نقل تمیز، مدیریت آب(پالایش و بازیافت)، مدیریت زباله(بازیافت و بسته‌بندی بادوام)، مدیریت کشاورزی و بازارهای سبز.

حالا نکته‌ی اساسی در این نوشته این است که اقتصاد سبز یکسره و به‌تمام معنا به فناوری‌های ناشی از فیزیک ماده چگال بستگی دارد. سلول‌های خورشیدی که یکی از فناوری‌های مورد توجه در سراسر جهان است، در حوزه پژوهشی نانوساختارهای نیم‌رساناها مورد بررسی قرار می‌گیرند. خانه‌های سبز نیز به فناوری‌های خاص و مستقل نیاز دارند. منابع انرژی مستقل مثل سلول خورشیدی، منابع آب مستقل که سیستم آبرسانی آن نیز وابسته به منابع انرژی است، حساسیت‌های الکترونیکی مثل آژیر دروازه یا سیستم‌های امنیتی، چراغ‌های کم‌نور مخصوص شب، حساسیت‌های گازی برای مطلع‌شدن از نشت گاز یا آلوگی‌های خطرناک و سمی، حساسیت‌های دمایی برای فعالیت خودکار چراغ‌ها، حساسیت‌های نوری برای تنظیم ویژگی‌های دیگری که می‌توانید تصور کیند، همه‌ی شان نیازمندی‌های اصلی یک خانه‌ی سبز هستند و به دانشِ مربوط به نیم‌رساناها وابسته اند. یکی از مباحث بسیار جذاب در حوزه نانوساختارها موضوع ترموالکتریک و توان ترمولکتریکی است که اکثریت سنسورهای حساس به دما (و سرما) و سنسورهای گازی، در این حوزه تحقیق می‌شوند. جالب است بدانید که بربنیاد هیمن موضوع ترموالکتریک، سنسورهایی ساخته می‌شوند که به میزان ضربان قلب و دمای بدن انسان حساس هستند و می‌توانند یک حادثه‌ی مربوط به سکته قلبی یا فشارخون زیاد یک شخص را به کسی‌که مسئولیت مراقبت از آن شخص را به‌عهده دارد، سریع و به‌موقع گزارش ‌دهد.

موضوعات محیط‌زیستی مربوط به زباله نیز به‌طور گسترده در حوزه نانوساختارها بررسی می‌شوند و طرح‌ها و مواد جایگزین برای پلاستیکِ تجزیه‌ناپذیر در حال بررسی و کاربردی‌سازی هستند؛ البته اگر دلالان و لابی‌گران سیاه‌کار سیاسی و اقتصادی اجازه دهند. موضوع خانه سبز یا ساختمان سبز، در آینده در سطح گسترده‌ی آن به شهرک سبز و شهر سبز منجر خواهد شد که سیستم‌های مدریت شهری مثل ترافیک، چراغ‌های راهنما، تابلوهای راهنما، فضای سبز، آبرسانی، برق رسانی و الی آخر، همه به فناوری‌های مثل سلول‌های خورشیدی و سنسورهای گازی و دمایی بسیار متنوع، نیاز خواهند داشت. به‌هر روی، اقتصاد سبز هرچند که تا اکنون فقط در کره جنوبی تا حدی محدودی تطبیق شده است، در آینده‌ی نه خیلی دور، در گستره‌ی وسیعی از زندگی اجتماعی ما اجرایی خواهد شد.

لذا، با توجه به این توضیحات می‌توان به این نتیجه رسید که برای کسانی‌که در رشته‌های مهندسی مواد، مهندسی کمپیوتر و برق، فیزیک و فیزیک ماده چگال، محیط زیست و مهندسی محیط زیست، کیمیا، شهرسازی و اقتصاد تحصیل می‌کنند و یا علاقه‌مند هستند، زمینه‌های کاری و تحقیقی مشترک و جذابی وجود دارد. علاقه‌مندان همچنان می‌توانند از این اشتراکات کاربردی برای انتخاب رشته‌های تحصیلی در مقاطع مختلف نیز کمک بگیرند.

با اندکی اقتباس از کتاب آچار سیاست - جولیان فلندرز

آباد باشید!