در اوایل دهه 1940 اولینبار اصطلاح علمی «زیستجامعهشناسی» یا به قول برخی مترجمین فارسی «زیستشناسی اجتماعی انسانی»، سر زبانها افتاد و تا اوایل دهه 1970 پذیرفته نشده بود. با انتشار کتاب مشهور «زیستجامعهشناسی: تلفیق نوین» به تحریر ادوارد او ویلسون در 1975، این مبحث علمی پا گرفت و مشهور شد. این مبحث، رفتارهای جانوران و انسان را با فرض پدید آمدن آنها در طی روند فرگشتی گونهها بررسی میکند. این دانش تلاش میکند تا چرایی پدید آمدن رفتارهای گوناگون در جانوران را از دیدگاه فرگشتی توضیح دهد. این رشته، به عنوان شاخهای از زیستشناسی که با رفتارهای اجتماعی سر و کار دارد، در خود کردارشناسی، انسانشناسی، فرگشت، جانورشناسی، باستانشناسی، ژنتیک جمعیت، و دیگر شاخههای علمی را نیز دارد. زیستجامعهشناسی، در زمینه بررسی رفتارهای اجتماعی انسان، به مباحث انسانشناسی داروینی، بومشناسی رفتاری انسان، و روانشناسی فرگشتی بسیار نزدیک میشود. الگوهای جفتیابی، درگیریهای قلمروی، شکار گلهای، و زندگی لانهای در حشرات را میتوان بهعنوان مباحث مورد توجه این رشته علمی معرفی کرد.
مهمترین و یا به بیان دیگر، جنجالیترین موضوع در این رشتهی علمی بررسی رفتار و عملکردهای انسان است. در نگاه نخست این رشته خیلی معقول بهنظر میرسد چون انسان نوعی حیوان است و از طرفی هم زیستشناسان میپذیرند که با نظریه داروین میتوان بسیاری از رفتارهای حیوانات را توضیح داد. بهفرض مثال، بهکرات میبینیم که موشها از گربهها میترسند و فرار میکنند. علتش این است که در اوایل، گربههاییکه فرار نمیکردند خورده میشدند و گربههای ترسو نسبت به این گربههای بقای بهتری داشتند. تکرار این تجربه به موشها یاد داده است که هنگام دیدن گربهها فرار کنند تا بتوانند زندگی کنند. تبیینهایی از این دست بهنام تبیین «داروینی» یا تبیین «بر اساس اصل سازشپذیری» شهرت دارد.

موضوع زمانی جالب میشود که دانشمندان زیستجامعهشناسی رفتار و کردار و عملکردهایی مثل پرخاشگری، بیگانههراسی، تجاوز جنسی و بیبندوباریهای مردان را بربنیاد فرگشت تبیین میکنند. در سوی دیگر مهمترین سوال این دانشمندان این است که چرا ازدواج بینحانوادگی در همهی فرهنگها و ادیانِ بشر، یک امر ناپسند و نادرست شناخته میشود؟ در قرائتهای برخی ادایان از جمله اسلام، به نام ازدواج با محارم یا به عبارت بدتر، زنا با محارم خوانده میشود. زیستجامعهشناسان توضیح میدهند که کودکانیکه از حاصل این ازدواجها متولد میشدند، مشکلات ژنتیکی شدید داشتند و از اینرو این کودکان نسبت به کودکان دیگر، توانایی بقای کمتری داشتند و همیشه آسیبپذیر بودند. بنابراین تکرار این عمل به انسانها آموخت که این عمل را کنار بگذارند و تا آنجا که در برخی جوامع برای مرتکبین این عمل تنبیههای شدیدی تعریف کردند. یک موردی اختلافی اینجا وجود دارد و آن این است که برخی فیلسوفانِ علم تصور میکنند که زیستجامعهشناسان میخواهند بهما بگویند که پرهیز از ازدواجهای خانوادگی در ژن ما برنامهریزی شده است، در حالیکه عقل سلیم حکم میکندکه به دلیل تغییر در میزان قیوداتِ فرهنگی ناشی از تکرار این عمل و آموزشِ پیامدهای بدِ آن است که ما بدون استثنا از این عمل پرهیز میکنیم. یعنی آموختهایم که این کار نادرست است. با این حال اما، مناقشههای جدیتر برسر این موضوع نیست و موضوعاتی دیگری هستند که معرکههایی را بهوجود آوردند.
زیستجامعهشناسان براین باوراند که عملکردهایی مثل تجاوز جنسی، بیگانههراسی، پرخاشگری و بیبندوباریهای انسان به این دلیل بوده است که زادوولد این افراد بیشتر از کسانی بود که این کارها را انجام نمیدادند. از آنجاییکه این رفتار دلیل ژنتیکی دارد، پس از والدین به فرزندان منتقل میشدند. واقعیت اما این است که همهی انسانها مجاوز و پرخاشگر و بیبندوبار نیستند، اما این نمیتواند دلیلی بر نادرستی نظریات زیستجامعهشناسان باشد. برخی میگویند که خب، این دانشمندان صرفا میخواهند واقعیتی را بیان نمایند و شاید برای شان بار ارزشی نداشته باشد. گاهی اوقات این واقعیتها موذی و مزاحم اند، اما چارهی نیست باید همزستی با آنها را آموخت.
از جانب دیگر، زیستجامعه شناسان مورد انتقادهای بسیار شدید علمی قرار گرفتند که برخی این انتقادات بسیار بنیادی بودند. دانشمندانِ منتقد میگویند که زیستجامعهشناسان دارند یک مبحث علمی ارزشی را دنبال میکنند، و آنهم ارزشهاییکه سخت محتمل تردید اند. شاید تعجبی نداشته باشد که بسیاری از این منتقدین فمینستها و دانشمندان علوم اجتماعی هستند. این دانشمندان میگویند که وقتی زیستجامعهشناسان عمل قبیحِ تجاوز جنسی را یک امرِ ناشی از ویژگی ژنتیکی میدانند، معنی اش این است که افراد متجاوز که اکثرا مردها هستند را تبرئه میکنند. یعنی خود این افراد مسئول عملکردهای شان نیستند و فقط از فرامانهای امیال ژنتیکی شان اطاعت میکنند. آنها میگویند که زیستجامعهشناسان تلویحا سخن شان این است که پدیدههای مثل نژادپرستی، خیانت به همسر وغیره اموری طبیعی و گریزناپذیر هستند.
یکی از پاسخهایی که میتوان به این اتهام داد این است که بین «واقعیتِ علم» و «ارزش» انگشت بگذاریم. مثلا در امر تجاوز جنسی، یا عوامل ژنتیکی دخیل است یا نیست. اگر این یک امر ژنتیکی باشد، هنوز عمل تجاوز را موجه نمیکند و از مسئولیت فرد متجاوز سرسوزنی هم نمیکاهد. ممکن است که این ژن تمایل به تجاوز را بالا ببرد، ولی با آموزشهای فرهنگی میشود جلو آنرا گرفت. بیگانههراسی و پرخاشگری وغیره هم مشمول همین حکم اند. لذا، زیستشناسیاجماعی انسانی از لحاظ ایدیولوژیک اصلا علمی مشکوکی نیست. بنابراین بین اتهامات علمی نسبت به زیستجامعهشناسی و اتهامات ایدیولوژیک بر این علم، فرق قایل شد. اما نکتهی دیگری که نمیگذارد که این بحث ختم شود این است که زیستجامعهشناسان از لحاظ سیاسی، گرایش به جناح راست دارند. بنابراین منتقدین میپرسند که اگر این علمِ مشکوکی نیست پس این جناحبندی را چگونه توضیح میدهید؟
در پایان این نوشته میخواهم به این نکته بسنده کنم که پذیرش غیرنقادانه هرآنچه دانشمندان میگویند، یک عمل ناسالم و تعصبآلود است. بنابراین نباید دنبال جواب قطعی برای سوالی باشیم که میپرسد «آیا علم چیزی خوبی است یا نه؟».
آباد باشید!
آیا علم عاری از ارزشهاست؟ -1
#علم_و_منتقدان_علم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۹/۰۳/۱۳ ساعت 19:26 توسط آصف ابراهیمی
|