ستاره

یکی از ستایش ‌برانگیز‌ترین کشف‌ها، سرچشمه‌ی انرژی ستارگان بود که آن‌ها را وا می‌داشت پیوسته بسوزد و انرژی تولید کند. یکی از مردانی ‌که بدین راز پی برد و دانست که واکنش‌های هسته‌ای در ستارگان روی می‌دهد و آنان را به تابیدن توانا می‌سازد، پس از این کشف بزرگش، شبی با دوست دخترش بیرون رفته بود. دختر به وی گفت: "ببین ستارگان چه زیبا می‌درخشند!" او پاسخ داد: "آره، اما اکنون من تنها کسی در جهان هستم که می‌دانم چرا ستارگان می‌درخشند." دوست دخترش فقط به او خندید. دختر شادمان نبود از این‌که با تنها کسی که راز درخشش ستارگان را می‌دانست، به‌سر می‌برد. خوب، تنهایی غم‌انگیز است، لیک چنین است رسم‌ سرای درشت.



ریچارد فاینمن
جهان کوانتومی نوین - تونی هی

بینی، ابزار سرنوشت‌ساز

ناخدا رابرت فیتزروی ناخدای جدید کشتی نقشه‌برداری بیگل، از داروین دعوت کرد تا به‌عنوان هم‌غذا در موقع ناهار با او عازم سفر دریایی شود. فیتزروی داروین را به‌این علت دعوت کرده بود چون از شکل #بینی داروین خوشش می‌آمد. فیتزروی معتقد بود که شکل بینی داروین نشان می‌دهد که او شخصیت ژرف‌نگر و دقیق دارد. در این سفر دریایی فیتزروی ۲۳ سال و داروین ۲۲ سال داشت.

من هم بینی خوبی دارم. اگر قصد سفر دریایی دارید، لطف نموده بنده را دعوت کنید تا نه‌تنها در ناهار، که در صرف شام و صبحانه و میان‌وعده‌های بی‌وقت و همیشگی همراهی‌تان کنم.

 

ملت اصلاح‌نشدنی

استیون واینبرگ فیزیکدان نظری در حوزه ذرات بنیادی و برنده جایزه نوبل است‌ که هنوز در قید حیات است. ایشان در کتاب "افکار سوم" که مجموعه‌‌ی از سخنرانی‌ها و مقالات او در مجله‌ها است، در یک توصیه‌نامه‌ی برای مجله‌ای در نیویورک، در خصوص انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۲ که بارک اوباما و مِت رامنی رقیب هم بودند، میزان دلسردی‌اش نسبت به اوباما و دلایل این دلسردی را توضیح می‌دهد.

در میان انبوهی از دلایل و توجیهات که بیشتر به‌پروژه‌های علمی رد شده یا متوقف‌شده مربوط می‌شود، و همینطور از امور داخلی آمریکا تا امور بین‌الملل، در یک جمله‌ی کوتاه به #افغانستان نیز اشاره کرده است. "ما در افغانستان، ملتی‌که به مقاومت در برابر اصلاح مشهور است، باعث نابودی انسان‌ها و منابع شده‌ایم."

این‌که آمریکایی‌ها منابعی زیادی را نابود کرده اند یا انسان‌هایی را کشته اند، جای مناقشه دارد. برخی توجیه‌پذیر اند و برخی هم نه. اما این‌که از ما به‌عنوان یک ملت #اصلاح‌نشدنی یاد کرده است، عین واقعیت است. هرباری‌که قرار شد اصلاح شویم، غیرتِ افغانی جلو آنرا گرفت و پروسه اصلاح‌سازی متوقف گردید یا به‌تعویق افتاد. به‌همین دلیل وقتی این جمله را خواندم، بسیار هیجانی شدم و حس غرور به‌من دست داد. این‌که در کتاب مشهورترین فیزیکدان عصر حاضر یادی از ما شده است، چیزی کمی نیست!

روح در ماده – علم و دین 5

برای درک مفهومِ روحِ به‌کار برده شده در مقوله «روح در ماده»، مجبور استیم که کمی در اعماق فیزیک کوانتومی سفر کنیم. بهترین مثال برای ورود در این بحث، آزمایش دو شیار/شیکاف یانگ است. به‌قول ریچارد فاینمن «این آزمایش پدیده‌ی را به منصه‌ی ضهور می‌رساند که توسط فیزیک کلاسیک قابل توضیح نمی‌باشد و در عین حال به‌عنوان قلب فیزیک کوانتومی شناخته می‌شود.».

دو شیاری بسیار نزدیک‌به‌هم را در نظر بگیرید. منظور از نزدیک‌به‌هم این است که فاصله هردو شیار در حد ابعاد فوتونِ باشد که از آن در این آزمایش استفاده می‌کنیم. از حالت دوگانه نور می‌دانیم که نور هم خواص موجی از خود نشان می‌دهد و هم ویژگی‌های ذره‌ای. در حالت موجی، مسیر حرکت نور در حقیقت مسیر حرکت موج الکترومقناطیسی است که از دو میدانِ الکتریکی و مقناطیسی تشکیل شده است. این دو میدان در دو راستای عمود به‌هم به‌وجود می‌آیند. لذا، با یک قطبش‌کننده، یعنی یک فلتر نوری، می‌توانیم کاری کنیم که فقط یکی از میدان‌ها را اجازه عبور بدهیم و از آن استفاده کنیم. و یا کاملا مسیر نور را ببندیم. کاری را که عینک‌های افتابی تان انجام می‌دهد.

در آزمایش یانگ، در مرحله اول با استفاده از دو فیلتر می‌توانیم یکی از شیارها را مسدود کنیم، مثلا شیار سمت چپ را مسدود می‌کنیم. در مرحله دوم شرایطی را مهیا می‌کنیم که فوتون‌ها تک به تک به سمت شیار شلیک گردد. اول یک تک‌فوتون را می‌فرستیم. این تک‌فوتون از شیار سمت راست عبور کرده و بر روی اکران(پرده) نقشی به‌وجود خواهد آورد. در مرحله سوم شیار سمت چپ را دوباره باز می‌کنیم. وقتی فوتون دومی را بفرستیم به‌طور منطقی انتظار داریم که مثل فوتون قبلی از شیار سمت راست عبور نموده و دقیقا در نقطه‌ی روی پرده برخورد نماید که فوتون اول برخورد کرده است، اما با کمال تعجب می‌بینیم که فوتون دومی در نقطه‌ی دیگری برخورد می‌کند انگار که از شیار سمت چپ عبور کرده باشد. گویا فوتون از باز شدن شیار سمت چپ مطلع شده است و تصمیم گرفته است که از آن عبور کند. موضوع اسرار‌آمیز همین است. چگونه فوتون کشف کرده است که شیار سمت چپ باز شده است؟ اگر به‌صورت دوامدار، بدون درنظر داشت این‌که از کدام شیار عبور می‌کند، فوتونها را بفرستیم، بعد از مدتی نوارهای عمودی تاریک و روشن تشکیل می‌گردد. بازهم این سوال مطرح می‌شود که هرفوتون چگونه تصمیم گرفته است که از کدام شیار عبور کند و به کدام نقطه‌ی اکران برخورد نماید تا با فوتونهای دیگر همچین شکل هندسی منظمی را به‌وجود آورند؟

اولین‌بار فیزیکدانِ آمریکایی، هنری استاپ، که از به‌دست آمدن چنین نتیجه‌ی دچار آشفتگی ذهنی شده بود، این پرسش را مطرح نمود که: «چگونه ذرات تشخیص می‌دهند که دو شیار وجود دارد؟». چند سال قبل‌تر از هنرس استاپ، اِوان والکر، فیزیکدان آمریکایی پارا فراتر گذاشته بود و خاطرنشان ساخته بود که: «تمامی پدیده‌های کوانتومی می‌توانند دارای آگاهی باشند!». حالا اگر مقوله آگاهی را جدی نگیریم، این سوال مطرح می‌شود که تا چه حد واقعیتِ مشاهدات ما وابسته به مشاهده‌گر است؟ به عبارت دیگر، اگر من تصمیم بگیرم که مسیر حرکت فوتون را تعقیب کنم، فوتون دومی از شیار سمت راست عبور می‌کند و دقیقا در نقطه‌ی برخورد می‌کند که فوتون اول بنشسته است. اما وقتی به آن نگاه نکنم، از روی نقش تداخل آنها طوری به‌نظر می‌رسد که انگار از شیار سمت چپ عبور کرده است. به بیان واضح‌تر، مشاهده‌گر یا اندازه‌گیرنده، فقط با این «تصمیم» که مسیر حرکت ذرات را دنبال بِکند یا نه، می‌تواند نتیجه‌ی آزمایش را تغییر بدهد. خیلی عجیب است!

هرکسی از این پدیده‌ی فوق‌العاده زیبا، برداشتی داشته است. نلز بور بنیانگذار تفسیر کپنگاهی به این باور بود که تصویری که ما از جهان واحد داریم ممکن است اشتباه باشد. یعنی در دنیای ما فوتون از شیار سمت راست عبور می‌کند، در حالی‌که در دنیای محازی از شیار چپ. بر اساس این نظر، دنیای حقیقیِ ما حاصل انطباق دو واقعیت متناوب است که دو مسیر فوتون با آن در ارتباط هستند. بنابراین در لحظه‌ی مشاهده‌ی اثر برخورد فوتون بر روی پرده و دانستنِ مسیر حرکت آن و این‌که از کدام شیار عبور کرده است، واقعیت دوم ناپدید می‌شود.

در این میان تعداد از فلاسفه نیز به‌کمک برخی فیزیکدانان نتایج مطلوب خودشانرا استنتاج کرده اند. فلاسفه می‌گویند که ذرات کوانتومی به نحوی دارای معنا[روح] هستند. وقتی اندازه‌گیرنده تصمیم می‌گیرد مسیر موجی نور را تعقیب کند، آن تبدیل به ذره می‌شود. و زمانی‌که به آن نگاه نمی‌کند، از طرح تداخلی آن مشخص می‌شود که رفتار موجی داشته است. معنایش این است که ذرات دارای نوعی آگاهی از فرایند آزمایش و مشاهده‌گر دارد. این توانایی آگاهی ذرات، در فلسفه فرامنطقی به «معنا» و «روح» تعبیر شد است.

پایان

آباد باشید!

روح در ماده - علم و دین -4
#علم_و_منتقدان_علم

روح در ماده - علم و دین ۴

بحث «روح در ماده» یک بحث شبه‌علمی جدید است که در پیِ شهرت نظریه کوانتومی و مباحث فلسفی بین فیزیکدان قرن بیستم شکل گرفته است. روح در ماده صورت دیگری از همان تلفیق «ماده» و «معنا» است که جدیدا برخی فلاسفه، تحت عنوان فلسفه‌ی فرامنطقی یا فراواقع‌گرایی به آن پرداخته اند. اگر به صورت مقدمه اشاره‌ی داشته باشم، مبدا این مباحث رویکردهایی بوده اند که برخی فیزیکدان، از جمله آلبرت اینشتین و اروین شرودینگر، نسبت به برخی مسائل در نظریه کوانتومی داشته اند. اینشتین با احتمالات مشکل داشت و هایزنبرگ علی‌رغم نقش بی‌نظیرِ خود در خلق نظریه کوانتومی، از تمامی این حوزه سرخورده شده بود. اخلافات اینشتین و نلز بور بر سر احتمال به پاسخ رسیدند ولی مسئله اندازه‌گیری هنوز بحث بسیار جدی برای فیزیکدانان است.

اندازه‌گیری در فیزیک کلاسیک با اندازه‌گیری در فیزیک کوانتومی بسیار فرق دارد. به‌فرض مثال شما چیزی در دست تان می‌گیرید و هردودست تانرا در پشت‌سر تان مخفی می‌کنید. اگر از مخاطب تان بپرسید که فلان «چیز» در کدام دست من است، در منطقی‌ترین حالت، احتمال 50 درصدی را پیش خواهد کشید. یعنی خواهد گفت که 50 درصد احتمال دارد در دست راست تان باشد و 50 درصد در دست چپ تان. وقتی شما یکی از دست‌های‌تانرا نشان بدهید، دیگر 100 درصد می‌فهمد که در دست راست تان است یا در دست چپ تان. اگر همان چیز در دست راست تان باشد، احتمال دست چپ صفر درصد می‌شود. پس قبل از دیدنِ دست‌های تان، یعنی قبل از اندازه‌گیری، فقط دو حالتِ کاملا «مجزا» وجود دارد و بعد از اندازه‌گیری فقط یک حالت است.

در فیزیک کوانتومی اما به این سادگی نیست. فیزیک کوانتومی بر بنیاد چهار اصلی پایه‌ای کار می‌کند. توابع موج، حالت‌های مجاز، احتمال و اندازه‌گیری. اگر به مسئله بالا با نگاه کوانتومی بنگریم، هردو دست تان توسط تابع‌موج‌هایی تعریف می‌شوند، که در بین حالت‌های محاز متغییر اند. بنابراین، فقط دو حالت «مجزاازهم» وجود ندارد، بلکه حالتی به‌صورت برهم‌نهی از دوحالت فوق وجود دارد. یعنی آن «چیز» هم در دست راست شما است و هم در دست چپ شما. بگرتِ برهم‌نهی به این معنا است که در دنیای کوانتومی دست راست و چپ تان و اندازه‌گیری آنها زمانی معنا دارد که همه همزمان یک سیستم را تشکیل دهند. بنابراین حالت‌های مجزای دست راست و چپ بی معناست. در واقع دقیقا در لحظه‌ی اندازه‌گیری و مشاهده است که برهم‌نهی از بین می‌رود و مشاهده‌گر نتیجه را اعلام می‌کند.

فیزیکدانان در یک آزمایش بسیار زیبایی به‌نام «پاک‌کن کوانتومی»، توانستند خصلت «فعال» اندازه‌گیری را نشان دهند. با تکرار آزمایشِ طرح تداخلی در دو شیکاف یانگ، و استفاده از ویژگی‌ قطبش نور، نشان دادند که «عمل اندازه‌گیری» و «شخص اندازه‌گیرنده»، بر نتیجه‌ی آزمایش تاثیر می‌گذارد. شخص اندازه‌گیرنده و وسایل اندازه‌گیری ماکروسکوپی هستند و در حالت کلاسیک قرار دارند، یعنی ابعاد بسیار بزرگی دارند، در حالی‌که طرح تداخلی و عمل تداخل، میکروسکوپی و کوانتومی هستند. مسئله اینجاست که چگونه دنیای کلاسیک بر دنیای کوانتومی تاثیر می‌گذارد؟ تفسیرهای علمی و فلسفی زیادی براین مسئله پرداخته‌اند و تقریبا به تعدادی افرادی‌که این با این مسئله درگیر شده اند، تفسیر وجود دارد. تفسیر کپنگاهی، تفسیر چند جهانی، تفسیر «خفه شو و اندازه بگیر»، تفسیر دیوید بوهم و تفسیر مناظره‌ای و الی آخر. به‌قول برتراند راسل، برخی دیگر هم از روی اخلاق نیکوی شان و خارج از صلاحیت‌های علمی، تلاش کردند که از مسئله اندازه‌گیری به تلفیق ماده و معنا برسند و گپ‌وگفت فلاسفه‌ی فراواقع‌گرایی را درآرند. اما هنوز برای شما راین سوالات مطرح است که: فعال‌بودن اندازه‌گیری چه مفهوم دارد؟ معنا از کجا حاصل شد؟ و روح یعنی چه؟

علم و دین -3

#علم_و_منتقدان_علم

علم و دین -3

راسل در کتاب «جهان‌بینی علمی» با اشاره به این‌که جمعی از فیزیکدانان و زیست‌شناسان حرف‌هایی زده اند حاکی از این‌که گویا پیشرفت‌های اخیر علم، ماتریالیسم کهن را باطل ساخته است و مجددا به حقایق دینی میل کرده است، بیان می‌دارد که: «من شخصا فکر نمی‌کنم اخلاقی‌که از علم جدید قابل استنتاج باشد، همان است که عوام‌الناس بدان رهنمون شده اند. اولا که آن قدرها هم که تصور می‌شود، دانشمندان در این زمینه سخن نگفته اند، ثانیا، همه‌ی آنچه که آن‌ها در حمایت از ایمان‌های مذهبی ادا کنند، ناشی از برداشت احتیاط‌آمیز و صلاحیت علمی آنان نیست و فقط از اینروست که آن‌ها شهروندان خوب و حامیان فضیلت و مالکیت اند.» منظور راسل همان زیست‌شناسانی هستند که طرفداران بسیار سرسخت نظریه داروین هستند و از طرفی هم تلاش کرده‌اند تا ایمان مسیحی خودرا با اعتقادات شان به فرگشت، آشتی دهند.

همانطوری‌که در گذشته بیان داشتم، در رویارویی علم و دین، دو حقیقت قابل پی‌گیری است. یکی از این حقیقت‌ها برخورد علم و دین به‌واسطه‌ی رهبران دینی است که پس از انتشار نظریه داروین، سریعا به مخالفت و نقد نظریه داروین پرداختند. پس از انتشار کتاب منشا انواع یا به قول برخی مترجمین، خاستگاه گونه‌ها، در سال 1859 میلادی، روحانیون انگلیسی بی‌درنگ به نقد آن شروع نمودند. دلیل این واکنش سریع خیلی واضح بود. کتاب منشا انواع داروین همه‌ی گونه‌های حیات از جمله انسان را دارای منشا و اجداد مشترک می‌داند. تبیین این نظریه از حیات، با روایت «سِفر آفرینش» که قایل است خداوند همه‌چیز را در «شش روز آفرید»، تعارض دارد. بنابراین انسانها دو انتخاب بیشتر ندارند. یا نظریه داروین را قبول کنند، یا روایات کتب مقدس را بپذیرند. هردو را باهم نمی‌توان قبول کرد.

برخی‌ها آمدند و به شکل بسیار محافظه‌کارانه‌ی گفتند که خب، ما می‌توانیم روایت خلقت را فقط مجاز بدانیم، نه حقیقت. در این صورت هیچ تعارضی بین این دو تبیین به‌وجود نخواهد آمد. اما در ایالات متحده آمریکا، به‌خصوص ایالت‌های جنوبی این کشور، مسیحیان پروتستان انجیلی به شدت با این رویکرد مخالفت کردند و گفتند که روایت خلقت در کتاب مقدس حقیقت است نه مجاز و نظریه داروین از بیناد غلط است. رویکردِ مخالفت با نظریه داروین، به «خلقت باوری» معروف است. حذف درس فرگشت داروینی از مضمون زیست‌شناسی و محکمه‌ی مشهوری به‌نام «محکمه میمون» در دهه‌های اول قرن ییستم، از نمونه‌های جالبِ مخالفت سرسختانه با نظریه داروین در ایالات متحده است.

در جهان غرب، دو جناح درگیر هم اند. یک طرف طرفدارن نظریه داروین قرار دارند معروف به داروینیست‌ها، و طرف دیگر خلقت باوران هستند که نهضتی به‌نام «علم خلقت» را تشکیل داده اند. خلقت باوران سعی در این دارند که فرزندان شان روایت خلقت را فرا بگیرند، اما طبق قانون ایالات متحده آمریکا دروس دینی در مدرسه‌ها ممنوع استند. بنابراین خلقت‌باوران از اصطلاح «علم خلقت» برای دور زدن قانون استفاده کرده اند. منظور شان از علم خلقت، تبیین علمی از روایت خلقت در کتاب مقدس است. بنابراین ادعا می‌کنند که این روش کاملا یک تبیین علمی است نه فقط آموزش دینی محض. با این وصف تقریبا همه‌ی زیست‌شناسان حرفه‌ای به این باور اند که علم خلقت نوعی حقه‌بازی است. یک تلاش ناموجه و فریباکارانه برای تبلیغ عقاید دینی در پوشش علمی. این حقه‌بازی از لحاظ آموزشی آثار فوق‌العاده زیانباری دارد. یعنی با این تلاش‌ها، پایه داروینیسم در بین جوانان و نوجوانان سست می‌شود و آنها نمی‌توانند نظریه‌های علمی را درک و قبول کنند. در سوی دیگر، خلقت‌باوران اما می‌گویند که نظریه داروین «صرفا یک نظریه» است. پس دانش‌آموزان باید نظریه‌های دیگر، از جمله نظریه خلقت را نیز را فرابگیرند.

مباحث علمی جنجال‌برانگیز در جهان غرب، برعلاوه برخوردهای اعتقادی و دینی، پیامدها و بحث‌های حقوقی و اجتماعی را نیز به‌همراه داشته است. در واقع سوال اساسی این بوده است که آیا پدران و مادرانی‌که به دولت‌ها مالیه پرداخت می‌کنند، حق ندارند تصمیم بگیرند که فرزندان شان نظریه داروین را فرابگیرند یا روایت خلقت را؟ یا این حق را دارند که در مقابل تدریس نظریه داروین که در تضادِ با باورهای‌شان است اعتراض کنند؟ به‌هر حال این یک موضوع به‌شدت حقوقی است و خانواده‌ها گذشته از این‌که به چه باور دارند یا نه، بخشی از چرخه اقتصاد و آموزش و پیشرفت جوامع هستند.

همینطور در اینسوی دینا، در جهان اسلام نیز واکنش‌هایی شبیه روحانیون مسیحی نسبت به نظریه داروین وجود داشته است. علامه طباطبایی بر خلقت انسان از خاک تاکید دارد و نظریه داروین را مخالف معارف قرآن می‌داند. سید حسین نصر از فلاسفه اسلامی و استاد در دانشگاه جرج واشنگتن از مخالفان سرسخت نظریه داروین است. آیت‌الله مصباح یزدی بیشرت سکوت در این مورد را ترجیح داده است و همینطور عبدالکریم سروش نیز با ذکر توصیفاتی در باره‌ی داروین، نظریه‌ی اورا حتا یک نظریه علمی هم نمی‌داند. آیت‌الله مطهری داستان خلقت در قرآن را سمبولیک توصیف کرده و می‌گوید که جهان همیشه در حال خلق شدن است و نظریه آنی برای خلقت لازم نیست. مکارم شیرازی مفسر تفسیر نمونه به صراحت بیشتر بیان می‌دارد که قرآن علوم طبیعی نیست و اگر اسراری از علوم و حقایق طبیعت در آن باشد، حتما برای یک هدف تربیتی و اخلاقی است نه مشخصا علوم طبیعی و به سبک دایره‌المعارف‌ها.

آباد باشید!

علم و دین - 2

#علم_و_منتقدان_علم

علم و دین -2

اگوست کنت، پدر جامعه‌شناسی نوین و بنیانگذار پوزیتیویسم – فلسفه‌ی تحققی(پوزیتیویسم منطقی)، روند توسعه فکر انسانی را به سه مرحله تقسیم می‌کند. مرحله اول را مرحله ربانی – آنی میسم نامیده است. در این مرحله، انسان به‌واسطه‌ی اعتقادی که به خداوند داشت و باورهای مرتبط به حضور روح در جسم انسان، تصور می‌نمود که می‌تواند به‌واسطه‌ی دعا، نذر، قربانی، عبادت، ورد، جادو وغیره، حوادث را به نفع خود تغییر دهد. در مرحله دوم، خدایان و دیو پری و نذر و جادو از صورت شخص خارج شده و به مفاهیم عقلی اجمالی و مبهمِ قوه فعالیت تبدیل گردید، یعنی مرحله فلسفی. به عقیده‌ی کنت، همین «نیرو»یی که ارواح و خدایان را از مدینه‌ی تفکرات بشر بیرون رانده بود، اکنون خودش تبعید می‌شود. این مرحله، مرحله پوزیتیویسم تحققی‌ست. در این مرحله، علم تنها در صدد کشف قوانینی است که حوادث و رویدادها برحسب آن اتفاق می‌افتد؛ یعنی کشف شبکه‌ی تَرَتُب حوادث.

بدینسان بود که برای بشر اولیه، آفتاب خدای زندگی‌بخش بود و برای یونانیان، ارابه‌ی سنگی یکی از خدایان. اما وقتی علم خدایانِ ارابه‌سنگی و فرشتگان و افلاک را حذف نمود، این دوران نیز خاتمه یافت. گرچه که با تعلیمات فیثاغورث و اریستاخوس و دیگران، مرحله آنی‌میسم خاتمه یافته بود، اما هنوز قدرتِ ماورایی که جهان کپرنیک را کنترل می‌نمود حذف نشده بود. نیوتن هم وقتی قانون جاذبه جهانی را نوشت، هیچ توضیح دقیقی از علت جاذبه ارائه نداد. همین شد که بحث نیوتن و لایب‌نتز برسر علت جاذبه بسیار طول کشید. با این‌حال، مکانیک نیوتن با تمام ضعفی که داشت، اما به خوبی توانست ترس از اجرام سماوی را از ذهن بشر خارج کند. و به انسان فهماند که انتظارِ ظلم و رحمت و قهر و غضب از اجرام بی‌جان و بی‌روح آسمانی را دور بریزند.

پس از ارائه و معرفی نظریه‌های نسبیت و مکانیک کوانتومی توسط فیزیکدانان قرن بیستم، خیلی از باورهای مرتبط به خداوند تغییر کرد که در بسیاری موارد اصولی‌که دین برای تبیین حوادث استفاده می‌کرد، سخت زیر سوال برده شدند. از نیمه دوم قرن 19 میلادی که مصادف بود با کشف DNA، تا اواخر قرن بیستم و سیرِ تکاملِ مطالعاتِ صورت گرفته روی این مولکول حیاتی، شواهد گسترده‌ی برای تایید «تبیین داروینی» به‌دست آمد. در بحث‌های حیات و «خداوند و علم» نیز از تکنیک‌هایی میکروفسیلی و توالی ژنتیکی یاد کردیم که توانسته است دانشمندان را تا حیات اولیه، یعنی تا 4 میلیارد سال قبل برساند. این دستاوردهای علمی منجر به دو رویکرد در جوامع فلسفی و دینی گردید. فلاسفه تلاش ورزیدند که از بگِرت‌های علمی در جهت اثبات خداوند و توجیه تبیین‌های دینی در مورد خداوند، استفاده کنند و با آمیختن «معنا» با «ماده»، علم و دین را به‌هم برسانند. در جانب دیگر، رهبران دینی هم تلاش‌های زیاد کردند تا به انواع مختلف، نتایج علمی را ناتوان و ناقص جلوه دهند و در مقابلِ به‌خطر افتادنِ لقب «اشرف مخلوقات» سخت ایستادگی نمایند.

به همین‌صورت رویکردهای فلاسفه و رهبران دینی جزئیات جالب و جذابی به همراه دارند. با آن‌که در نوشته‌های اول به نحوی به‌آنها پردخته‌ام، ولی بازهم ذکر مثالهای عینی از زیست‌شناسی و فیزیک را لازم می‌دانم. امیدوارم همراهی نمایید و از نظراتِ بیشتر انتقادی تان بنده را مستفید گردانید.

آباد باشید!

علم و دین -1

#علم_و_منتقدان_علم

کتاب

چند ماه پیش کتابی خواندم تحت عنوان "حیات چیست؟" از یک زیست‌شناس؛ و چند روز پیش همچنان کتابی را از نظر گذراندم که عنوان گیراتری داشت، "هنر منطق در دنیای بی‌منطق" از یک ریاضیدان. و امروز کتاب در دست دارم به‌نام "رویای نظریه‌ نهایی"، از استیون واینبرگِ فیزیکدان. در کتاب حیات چیست، به دو رویکرد در زیست‌شناسی برخوردم که به رویکرد "کل‌نگری" و "فروکاست‌گرایی" معروف اند. این رویکردها منابعی هستند برای این‌که دانشمندان شروع کنند به مجادله و تبادل نامه و گاهی تندگویی و نبرد تن‌به‌تن از راه دور.

در کتابی‌که فعلا در اختیار دارم، موضوعی را تحت نام "دو شادباش برای فروکاهی"، از نظر گذراندم. در این کتاب هم جنجال‌هایی را منعکس کرده است که بین دانشمندان ذرات بنیادی و ماده چگال روی داده است که البته بیشتر بر سر مسئله بودجه‌های اختصاصی دولت‌ها برای ادامه تحقیقات چرخیده است. و همینطور، نویسنده کتاب هنر منطق هم وقتی از استلزامات منطقی برای توجیه یک عملکرد سخن می‌گوید، "فروکاستن" دلایل به دلایلِ ریزتر و بنیادی‌تر را پیش‌نهاد می‌کند که آن‌هم با تکرار پیوسته‌ی "چرا؟ چرا؟ چرا؟"، میسر می‌شود.

حالا که می‌بینم این‌ کتابها با آن‌که ظاهرا بی‌ربط اند، ارتباطات قشنگی را خلق می‌کند، تصورم این است که کتاب‌خواندن بدون داشتن ملکه‌های ذهنی و سوالات دنباله‌دار مزه ندارد. به‌تعبیر یک دوست، هنوز نمی‌تواند از یکنواختی در زندگی چیزی بکاهد. برایم چنین به‌نظر می‌رسد که اگر کتابخوانی را هوشمندانه شروع کنیم، هرگز پایانی نخواهد داشت. هرباری‌که کتابی را ختم می‌کنیم، به‌جای ارضای خاطر، چندبرابرِ قبل از شروع مطالعه، مسئله داریم. و این است که تازه لذتِ زندگی شروع می‌شود.

پ.ن: در مورد فروکاهی و کل‌نگری یک سوپ چندمنظوره خواهم پخت.

آباد باشید.

منطق کاذب

«یکی از ترفندهای حیله‌گرانه این است که گزاره‌ای را با گزاره‌‌ای دیگری مساوی قرار دهیم و منطقی هم نیست. از این ترفند برای وارونه جلوه دادن حرفی کسی به‌کار می‌رود تا استدلال معقول‌اش را وارونه کند و در زمانش به او بتازد. در این‌گونه موارد بیشتر استدلال‌ها به بی‌راهه و افراط کشانده می‌شود. منطق نادرستی را پیش می‌کشند و ادعا می‌کنند که دوچیز غیرمنطقی برابراند، در حالی‌که نیستند. در همچنین مواردی با مثالی از منطق کاذب روبرو هستیم. یکی از منابعی که منطق کاذب از آن ناشی می‌شود این است که ما با مناطق خاکستری درست برخورد نمی‌کنیم.»

من در بین رفقای دنیای واقعی و مجازی به کج‌کش، عقل کل، لجوج و از این قبیل لقب‌ها مشهورم. اخیرا به‌دلیل بحث‌های انتقادی نفس‌گیری که داشته‌ایم، خشک‌مغز نیز به آن‌ها علاوه شده است. حوصله‌ام بسیار زیاد است و به‌خود نمی‌گیرم، و الا این لقب‌ها واقعا مشمئزکننده است. علت این کار در این است که ما تلاش می‌کنیم تا در مقابل هم کم نیاوریم و نظریات همدیگر را وارونه معنا می‌کنیم. باید اعتراف کنم که به‌راحتی حرف کسی را قبول نمی‌کنم، اما این به این معنا نیست که آن‌ها مجاز باشند تا «شکاکیت سالم» را «انکار کورکورانه» ترجمه کنند. ما عادت کرده‌ایم که به‌سرعت فضای بین خودرا به‌دو منطقه «سیاه» و «سفید» تقسیم می‌کنیم و منطقه «خاکستری» را که می‌تواند شامل نقاط عطف و یا نقاط مشترک در عقاید ما باشند، کاملا پاک می‌کنیم. به‌فرض مثال: اگر بگویم که من از آدمهای تُپُل خوشم می‌آید، آنهایی‌که لاغراندام‌اند اینگونه تعبیر کنند که تو با آدمهای لاغر دشمنی داری. از نظر فنی، این‌گونه استدلال را منطق کاذب یا به قول فلاسفه مغلطه می‌گویند.

یک نمونه‌ی خیلی واضح‌تر می‌تواند اعتراضات کاربران فضای مجازی در روزهای اخیر و واکنش وزارت #معارف باشد. سخنگوی وزارت معارف در پاسخ به انتقادهای کاربران شبکه‌های مجازی مبنی بر گنجانیده نشدن نام و تصویر روح‌الله نیکپا، تنها مدال‌آور بازی‌های المپیک برای افغانستان در کتاب «فرهنگ صنف یازدهم»، خاطرنشان کرده بود که «تلاش برای دامن‌زدن به تبعیض، تعصب و سیاسی‌سازی معارف بدون داشتن آگاهی زشت است و عواقب خطرناک به دنبال دارد.» اگر دقت نمایید، خانم نوریه نزهت در این بیان از منطق کاذب استفاده کرده است. او دادخواهی و اعتراض به‌جا و منطقی مردم را نوعِ دامن زدن به تبعیض و تعصب تعبیر کرده است. یعنی تبعیض و اعتراض در برابر تبعیض، در نظر وی یک معنا را می‌رساند. آنچه‌که اما از روز روشن‌تر است این است که اعتراض و دادخواهی برای یک واقعیت کتمان‌شده و یک تبعیض آشکار به‌معنای تبعیض نیست. نفی نژادپرستی و ایستادگی در برابر آن، نژادپرستی نمی‌باشد. به‌همین منوال، هزاران مثال در زندگی ما وجود دارد که تحت پوشش منطق کاذب ما قرار می‌گیرند و مشکلات فراوانی را به‌وجود می‌آورند.

هنر منطق در دنیای بی‌منطق – یوجنیا چنگ

آباد باشید!

اصول بنیادین