اسرار موجودات زنده
ژان گیتون یکی از فلاسفهی تفکر فرامنطقی در یک بحثی نسبتا طولانی با دو فیزیکدان، حیات و اسرار موجودات زنده را اینگونه به بحث میگیرد. «در پنجرهی خاطراتم، یک واگنِ اسبی را با چرخهای بزرگش که سنگفرشها را در مینوردد؛ دخترکی که آرام در پناهِ سایهی درختی آرمیده است؛ و یا مردی که در حال برداشتن کلاهش از روی زمین در حالیکه باد آن را از سرش برداشته، را مشاهده میکنم. اینها همه تصاویر زندگی من هستند. اکنون سوالی برایم مطرح میشود که بر اساس چی معجزهای حیات آغاز گردید؟ بر مبنای آنچه که تا اکنون مشاهده کردیم، بهنظر میرسد که در پسِ آنچه که آفرینش جهان هستی مینامیم، نیرویی مانند سازماندهند وجود داشته که همهچیز را با دقتی فوق تصور محاسبه نموده است. در این زمینه تمایل دارم بیشتر بدانم؛ یعنی چی چیزی در پس حیات بوده است؟ آیا این حیات حاصل یک تصادف است یا ثمرهی یک نیازد؟»

من، خواستم که با داشتنِ گوشهی چشمی به سوالات این فیلسوف، اسرار حیات را در لابلای کتب و نوشتهها و تبصرههای فیزیکدانان، زیستشناسان و کیمیادانان جستجو کنم. تا انجا که روشن و مبرهن است، این سه شاخهی قدرتمند علمی، همیشه با بنیادیترین ابهامات طبیعت سروکله داشته است. یک فیزیکدانی مثل اروین شرودینگر وقتی میپرسد که حیات چیست، منظورش ویژگیهای مثل رنگ، شکل و شمایل، جسامت، مکانِ زندگی، نوع تغذیه و امثال اینها نیست، منظورِ فیزیکدان بسیار عمیق است. بربنیادِ روشِ شناسایی «بالابه به پایین» در علم، هرجسم زنده و غیرزندهی، تا ساختار اتمی و مولکولی شان شکسته میشوند. یک فیزیکدان و زیستشناس، با این روش دنبال این هستند که بفهمند دقیقا در کجای این زنجیره، حیات آغاز گردید. چگونه کیمیا به زیستشناسی تبدیل شد؟ چی رازی در این نهفته است وقتی داروین میگوید: «حیات ساده به پیچیده فرگشت پیدا کرد»؟ و اولین مولکول حیات در چی شرایطی محیطی شکل گرفت؟ و نهایتا اینکه: حیات چیست؟
از منظر تاریخی، بیش از 2000 سال قبل، اولین کسیکه به طبیعتِ زیست نگاهِ منطقیتر انداخت و سوالاتی در ذهنش شکل گرفت، ارسطو بود. او اولینبار هدفمند بودن حیات را مطرح کرد و مهمترین عقیدهی وی در مورد حیات، دیدگاه «فرجاممندی» حیات بود؛ دیدگاهی که بیش از 2000 سال اندیشه دنیای غرب را در سیطره خود داشت. اما در سده شانزدهم(قرن شانزدهم)، سرچشمهی ناآرامی اندیشهورزانه شروع به جوشیدن کرد و طولی نکشید که به سونامی تبیدل شد. آنچه که امروز بهنام «انقلاب علمی مدرن» شناخته میشود، به سردمداری کوپرنیک، دکارت، گالیله، نیوتن و بیکن، باور آدمی نسبت به گیتی و جایگاه خودش در آن را، از بنیاد دگرگون ساخت. دیدگاه فرجاممندانهی ارسطو نسبت به گیتی، کنار گذاشته شد و ایدهی بودنِ مقصودِ زیربنایی در طبیعت از میان برداشته شده و این دیدگاه که طبیعت «عینی» است، جایگزین آن گردید. جالب آنکه انقلاب علمی مدرن نه تنها نتوانست که میل سیریناپذیری آدمی در یافتن جایگاهش در گیتی را ارضا کند، بلکه موانع نو و بزرگتری را نیز برسرراهِ فهمِ اصلاحشده از جهان ماده قرار داد، جهانیکه الزاما هم در جاندار وجود داشت و هم در بیجان.

گام بزرگ بعدی در این حماسهی شورانگیز، در سال 1859 با انتشار کتاب دورانساز و کلیساسوزِ «خاستگاه گونهها» به تحریر چارلز داروین برداشته شد. این کتاب و نظریه داروین با آنکه وحدت قابل توجهی را به زیستشناسی ارزانی داشت، اما شکافِ بین دنیای «جاندار» و «بیجان» را بزرگتر ساخت. داروین، در این تزِ پارادایمشکن، گیراترین مبنای باورداشتن به گیتی فرجاممندانه را با این بینشِ ژرف که توضیحِ ماشینوارهی سادهایِ انتخاب طبیعی در پس پدیدار شدن طرح هدفمند در سیستمهای زنده نهفته است، فروریخت.
اگرچه داروین توانست توضیح «فیزیکی» برای چگونگی فرگشت حیات ساده به حیات فزاینده پیچیده ارائه کرد، اما برای شیوهای که مادهی بیجان به حیات ساده تبدیل شد، توضیحی نداد، یا حتا تلاش هم نکرد که توضیح بدهد. جالب است که این کوتاهی دردسرآفرین، پیشاپیش در زمان خود داروین آشکار بود، بهویژه توسط خود داروین. وی در یک نامهی به یک همکار گیاهشناس خود مینویسد: «هم اکنون اندیشیدن در مورد خاستگاه حیات چرندی بیش نیست؛ باید در مورد ماده هم اندیشید.». و این ابهام تا قرن بیستم همچنان باقیماند و گاها مورد بررسیهایی نافرجام قرار گرفت و به جایی هم نرسید.
پیشرفتهای چشمگیرد دانش فیزیک درقرن بیستم هم نتوانست به نوبهی خود این گره را بگشاید، اما نیلزبور فیزیکدان دانمارکی، یکی از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی و نظریه اتمی، در سخنرانی مشهور خود تحت عنوان «نور و حیات» تا آنجا پیش رفت که بگوید: «حیات با عقلورزی آدمی از فیزیک و کیمیا، سازگار، اما حکمناپذیر و نادانستنی است.» نلزبور جزئیاتی از نظریه کوانتوم را در سیستمهای زیستشناختی نیز گسترش داد. و همانطور که در نوشتار قبلی اشاره شد، اروین شرودینگر نیز در کتاب حیات چیست، از ویژگیهای ترمودینامیکی حیات سردرگم ماند؛ به این معنی که فیزیکدانان قرن بیستم و بنیانگذران فیزیک مدرن تلاشهایی موثری انجامد دادند که میتوانند برای دانستن اسرار حیات مفید باشند. و اینگونه بود که تا زمانِ اوایل تولد فیزیک کوانتوم، جوابی برای اسرار حیات یافت نشد، اما دریچههایی بهسوی این سِر گشوده شدند.
در نوشتههای بعدی جزئیات دقیقتری از آغاز حیات و اینکه آیان نظریهای در بارهی حیات وجود دارد یا نه، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
ادامه دارد ...
همه ای ما کمابیش لذت درک کردن چیزی را چشیده ایم؛ لذتی که در تک تک سلول های مغزمان جاری می شود و تمام وجودمان را فرا می گیرد. با درک کردن و فهمیدن، احساس قدرت می کنیم. گاهی ممکن است چیزی را نفهمیم؛ آری زیاد پیش می آید. گاهی هم می پنداریم چیزی را فهمیده ایم و به آسانی از کنارش رد می شویم. اما گاهی مصرانه باقی می مانیم وکم نمی آوریم؛ آنقدر پافشاری می کنیم تا به واقعیت دست یابیم. اما چه زمان است که چیزی رامی فهمیم؟ اصلا فهمیدن به چه معنی است وتفاوت بین یادگیری و فهمیدن در چیست؟