منطق کوانتومی

نظریه کوانتومی توانست برداشت ما از بسیاری از بگِرت‌ها و اصطلاحات فیزیکی را تغییر دهد، اما نکته شگفت‌آورتر این است که نظریه کوانتومی بر تفکر ما در باره‌ی واژه‌های منطقی مثل «و» و «یا» نیز تاثیر گذاشته است. در منطق کلاسیک که ارسطو و انسان معمولی آنرا درک می‌کند، بر قانون توزیع‌پذیری منطق مبتنی است. به فرض مثال اگر بگویید که ملا منصور که ریش قرمز دارد، یا در خانه است یا بیرون از خانه، انتظار داریم که وی یا در خانه باشد یا در بیرون از خانه. در این نتیجه‌گیری حد میانی بین «بودن در خانه» و «نبود در خانه» وجود ندارد. در منطق صوری به آن قانون ارسطویی طرد شق ثالث می‌گویند.

از 1930 بدینسو پی بردند که در دنیای کوانتومی موضوع بسیار فرق می‌کند. یک ذره کوانتومی(ملا منصورِ کوانتومی) نه‌تنها که می‌تواند «این‌جا» و «نه این‌جا» باشد، که می‌تواد در هر تعداد حالتی‌که برهم‌نهی‌های «این‌جا» و «نه این‌جا» هستند، نیز قرار داشته باشد. یعنی ملا منصورِ ریش قرمز هم در داخل خانه حضور دارد و هم ندارد. این حد میانه‌ی است که ارسطو حتا خوابش را هم نمی‌دید.

در نتیجه، شکل جدیدی از منطق، به‌نام «منطق کوانتومی» ابداع گردید که جزئیات آن را بریک‌هوف و جان فون‌نویمان ارائه کردند. گاهی به منطق کوانتومی منطق سه‌ارزشی نیز گفته اند. زیرا به علاوه «درست» و «نادرست»، حالت بین این دو، یا «شاید» نیز وجود دارد.

 

نلز بور

از بین فیزیکدانان معروف و تاثیر گذار تاریخ، من بیشتر از همه تحت تاثیر شخصیت بزرگ و متین نلز بور قرار می‌گیرم. دقت نظر و حوصله و شکیبایی او در مباحث فلسفی و علمی که با دیگران داشتند، می‌تواند الگویی موثری باشد. بحث‌های طولانی و نفس‌گیر او با اینشتین در مورد نظریه کوانتومی و همینطور همکاری پدرانه او با فیزیکدانان جوان در موسسه کپنهاگ، روی شخصیت و اخلاق بسیاری‌ها تاثیر گذاشته است.  

نلز بور جوان، مردی آرام، با قدی بلندبالا و خوش لباس بود. عکس‌های دوران جوانی او از پیراهن آهاردار با یقه‌ی برگشته، تاحدی دست‌وپا چلفتی بودن او را به نمایش می‌گذارد. صورتش گوشتالو و لب‌هایش بزرگ بود. چشم‌های نزدیک به‌هم و کوچکی داشت که در نگاهش اندکی حالت گناه دیده می‌شود. طرز سخن گفتنش مردد و مکث‌دارد بود و در رفتارش نشانه‌های اندکی از یک مغز متفکر طراز اول دیده می‌شد. در مکتب هم باهوش بود ولی بهترین نبود و زمانی‌که کار به زدوخورد می‌کشید، با کمال میل از جسه‌ی بزرگ خود استفاده می‌کرد. طولی نکشید که قدرت بدنی او، او را به دنیا معرفی کرد.

مهم‌ترین شخصیت در زندگی نلز بور، برادر ورزشکار و ریاضی‌دان او، هارالد بور بود. یکی از هم‌صنفی‌های بور به یاد می‌آورد که «من هرگز کسانی را ندیده بودم که اینقدر باهم نزدیک باشند.». دو برادر جداناشدنی بودند. گرچه هارالد یک و نیم سال کوچکتر از نلز بود، اما خیلی سریع از نلز جلو زد. عضویت برادران بور در تیم فوتبال مدرسه، مایه افتخار کریستین بور گردید. کریستین بور، از شخصیت‌های علمی زمان خود و استاد رشته فیزیولوژی در دانشگاه کپنهاگ بود. بورِ پدر، به‌خاطر ابتکارش در دستگاه تنفسی، نامزد جایزه نوبل شد ولی جایزه را نبرد. مادر بورها، یهودی تبار بود، اما محیط خانواده کریستین بورِ مسیحی، حالت تجددطلب، آزادمنش و روشنفکر را داشت. در این خانواده، اندک‌ترین برخورد تعصبی به‌چشم نمی‌خورد. بنابر عقیده‌ی عموم بورها خانواده‌ی بسیار محترم و دوستداشتنی بودند. جِنی بور، خواهر بزرگتر نلز در دانشگاه کپنهاگ و آکسفورد تحصیل کرده بود و یک معلم «الهام‌بخش» بود. او را به خاطر «صمیمیت» بی‌اندازه‌اش همه دوست داشتند، اما به رغم این صمیمیت، هرگز ازدواج نکرد و بالاخره به دلیل مرض «روان‌پرشی جنون ادواری» در گذشت.

برادران بور در سال 1903 وارد دانشگاه کپنهاگ شدند. دوران جدید و پرهیجانی بود. جهان در آستانه‌ی تغییرات اساسی قرار داشت. ماری کوری تازه جایزه نوبل گرفته بود؛ برادران رایت اولین پروازهای شانرا موفقانه انجام داده بودند و تاکسی‌های موتوری تازه در شهر کپنهاگ دیده می‌شد. هر دو بور، به زودی  به عضویت تیم فوتبال دانشگاه به‌نام آکادِمیسک بُلد کلوب راه یافتند و این تیم قوی‌ترین تیم فوتبال کشور دانمارک به‌شمار می‌رفت. نلز بور گهگاهی در دروازه میدان بهترین بازی‌کن میدان بود. زمانی‌که بازی در آن‌سوی میدان جریان داشت، اغلب به محاسبات علمی می‌پرداخت و با مداد بر تیر دروازه می‌نوشت. برادران بور، همیشه منبع الهام و برانگیزنده‌ی حد اکثر توانایی‌های همدیگر بودند.

ریاضیات هارالد و فیزیک نلز همیشه در حال رشد بودند. زمانی هم بود که نلز به‌خاطر اصلاحِ اشتباهات در کتابهای درسی فیزیک معروف شده بود. در طول سالهای دانشجویی، برادران بور در خانه پدر زندگی می‌کردند و در آنجا بور پدر به‌طور منظم تعدادی از برجسته‌ترین مغزهای متفکر دانمارک را به‌صرف شام دعوت می‌نمود. پس از صرف غذا، بورِ بزرگ و همکاران روشنفکرِ او وارد بحث‌های فلسفی می‌شدند و نلز و هارالد فقط مجاز بودند که در جمع آن‌ها به‌عنوان «شنونده‌ی خاموش» شرکت کنند. به نظر می‌رسید بور بزرگ هنوز ار فرزندان توقع داشتند که دیده شوند ولی شنیده نشوند.

زمانی‌که نلز بور هنوز دانشجوی دوره لیسانس بود، برنده مدال طلای فرهنگستان سلطنتی علوم و ادبیات دانمارک گردید. این جایزه به خاطر ارائه‌ی مقاله‌ی در مورد کشش سطحی آب به او اعطا گردید. این نخستین نشانه‌ی جدی ظهور بور در مقام یک اندیشمند بزرگ علمی بود. بعد تر، بور با استفاده از نظریه کوانتومی مکس پلانک توانست مشکل نظریه اتمی راترفورد را حل کند. وی نظریه اتمی راترفورت را گسترش داد و مدل بهتری از نظریه اتمی ارائه کرد که به‌نام مدل اتمی بور شناخته می‌شود. به‌خاطر این کار، در سال 1922 برنده جایزه نوبل فیزیک گردید. نلز، در موسسه کپنهاگ با بسیاری از فیزیکدانان قرن بیستم همکاری کرد و همچنان عضو گروه فیزیکدانان انگلیسی در پروژه «منهتن» بود. تفسیر کپنهاگی در مورد مسئله اندازه‌گیری، توسط نلز و فیزیکدان عضو در موسسه کپنهاگ ارائه گردید. در یک رای‌گیری که در سال 1997 در بین تعدادی از فیزیکدانان انجام شده بود، مشاهده گردید که تفسیر کپنهاگی پذیرفته‌ترین تفسیر از مکانیک کوانتومی بود و بعد از آن تفسیر چند جهانی قرار داشت.

پل استراترن

 

 

یک تبصره سریع و سرانگشتی

شاید به نظر شما جالب نباشد، ولی بنده از نوشتن کیمیا به‌جای شیمی، فزیک به‌جای فیزیک، کثافت به‌جای چگالی، کتله به‌جای جِرم، میخانیک به‌جای مکانیک، وغیره وغیره به شدت ناراضی استم و با دیدن اکثرا این واژه‌ها حالت تهوع به‌من دست می‌دهد.

بدبختانه در نظام آموزشی معارف و تحصیلات عالی افغانستان تعصبات بسیار شدیدی علیه زبان فارسی اعمال می‌شود. من معتقدم که حتا نامگذاری "دری" برای فارسی افغانستان یک دست‌کاری احمقانه و از روی جهل و یا یک تغییری برنامه‌ریزی‌شده از روی تعصب است. امیدوارم اهل فن این را روشن سازند تا ما مجبور نشویم گمانه‌زنی کنیم.

من سالهاست که از اصطلاحات ترجمه‌شده‌ به فارسی ایران در کتابهای ترجمه‌شده‌ی علمی-ترویجی و کتب تخصصی و درسی استفاده می‌کنم. از سال ۱۳۹۱ که وارد دانشگاه هرات شدم تا همین لحظه، این کار من است. می‌بینم که به‌صورت قابل توجه واژه‌های غیر انگلیسی و اکثرا معادل‌های مناسبِ برای مفاهیم علمی، در ایران تولید شده اند و برای همه‌ی دانشجویان و اساتید جا افتاده استند. در افغانستان اما، اگر کسی در یک سمینار یا سخنرانی و صنف درسی، به‌جای وکتور بُردار بگوید و به‌جای اسکالر نَرده، یا تکانه را به‌جای مومنتم استفاده کنند، و حتا هسته‌ای را جایگزین هستوی کنند، معلوم نیست چی واکنش‌هایی به‌همراه داشته باشد و چی امتیازاتی از آن شخص گرفته شود. ما برای این‌که ممکن است همچین وضعی را تجربه کنیم، نگرانی داریم. از این نگرانیم که اگر به‌جای کثافت از چگالی استفاده کنیم یا به‌جای میخانیک از مکانیک، ممکن است با دیوارهایی از تعصب و پلیدی بربِخوریم که اجازه‌ی فعالیت را از ما بگیرد و نتوانیم آرزوهای خود و کشور خود را آنطوری‌که درست است و آنطوری‌که لازم است، برآورده کنیم. آیا کسل‌کننده و ناامیدکننده نیست وقتی کسی‌که ۴ کلمه سواد ندارد، از واژه‌های استفاده شده در متن سخنرانی یا مقاله یا پایان‌نامه تان ایراد بگیرد؟

من تا اینجا هرچیزی‌که نوشته‌ام با داشتنِ گوشه‌ی چشمی به این مهم، کلمات را با معادل‌های معمول در افغانستان ترجمه کرده ام. به‌فرض مثال: اکثر وقت‌ها که امکان داشته بوده، Chemistry را کیمیا نوشته ام، اما در خیلی موارد، به‌خصوص در واژه‌های ترکیبی، نه از نظر زیبایی ظاهری و نه از نظر مفهوم جذابیت دارد. بسیاری زمان‌ها هم پیش آمده است که در مقابل ترجمه‌ی افغانستانی بعضی واژه‌ها مقاومت ‌کنم و دلم نمی‌خواهد یک مفهومِ قشنگِ علمی را "لجن" ترجمه کنم. Density در دری افغانستان کثافت ترجمه می‌شود، ولی در فارسی، چگالی است. مثلا: رشته من Condensed Matter Physics است. اگر به دری افغانستان ترجمه کنیم، می‌شود: فزیک ماده کثیف، یا فزیک ماده با کثافت. واقعا مسخره نیست؟ هرکسی بشنود یا بخواند، حتما فکر خواهد کرد که "فزیکِ لجن" است. در فارسی آنرا "فیزیک ماده چگال" می‌گویند که هم قشنگ است هم معنی مناسب را منتقل می‌کند. و همینطور، Mechanic را از روی تاثیر زبان روس بر زبان افغانستان، میخانیک می‌نویسند. اگر در دانشکده ساینس و گروه فیزیک دانشگاه هرات بروید و میخانیک بگویید، ممکن است فکر کنند که شوخی می‌کنید یا منطور تان حفظ کردن است. چون آنها کارشان تا حدی درست است، یا حداقل من راضی ام، و ارزش یکدسته‌گی در مفاهیم و اصطلاحات را درک می‌کنند. پس اگر گاهی واژه‌های ترکیبی و یا تک‌واژه‌ها را به شکل فارسی می‌نویسم خیال بد نکنید چون امکان تبدیل میسر نیست. این‌که ما دوست داشته‌ باشیم که زبانِ مستقلِ به‌نام دری را به دنیا معرفی کنیم، فقط یک دوست‌داشتنِ خشک و خالی است. مثل این می‌ماند که دل‌مان بخواهد که در مریخ جواری بکاریم! مطمئن باشید که غیرت افعانی در اینجا جوابگو نیست.

علت این‌کار احترام خاص به زبان کهن فارسی است از یک طرف، ادای دین به این یادگارِ باستانی است از سوی دیگر؛ و مهم‌تر از همه ایجاد یکدسته‌گی و هماهنگی برای رشد زبان است. چنددسته‌گی و تقسیمات در واژه‌های کاربردی علمی باعث از بین رفتن یکدسته‌گی مفاهیم و به اشتباه انداختن دانشجویان می‌شود و حتما پیامد‌های بدی خواهد داشت. مثالهای که آوردم بسیار پیش پا افتاده هستند چون باخودم قرار گذاشته بودم که طوری بنویسم تا همه بفهمند که چی می‌گویم و چی در ذهنم می‌گذرد. به اهمیت موضوع پی برده شود!

آباد باشید.

 

آیا علم می‌تواند همه‌چیز را تبیین کند؟

این قسمتی از داستانِ خداوند و علم، بیشتر فلسفی است و دیدگاه‌های فلاسفه علم را منعکس می‌کند. خداوند همیشه موضوع فلسفه، عرفان، دین و ازین قبیل اسباب و وسایل معرفت‌شناسی بوده، پس وقتی حرفِ خداوند و علم در مباحث فیزیک و زیست‌شناسی مطرح می‌شود، باید این نکته تا حدی روشن باشد که آیا علم می‌تواند همه‌چیز را تبیین کند یا نه؟ علم چه‌چیز‌هایی را می‌تواند خوب تبیین کند؟ در کجای کار نسبتا ناتوان بوده و چقدر می‌توان از توانایی علم برای تبیین پدیده‌های طبیعی در آینده مطمئن بود؟ دلیل اهمیتِ روشن بودن این مورد این است که بازار «نتیجه‌گیری» و «استفاده» و «تبلیغ» و «سرهم کردن پیرو و مرید» و بالاخره «تولید ایدیولوژی»، همیشه گرم بوده و تا آینده‌ها هم گرم خواهد ماند.

علم جدید توانسته است از پس تبیین بسیاری از پدیده‌های ظاهرا اسرارآمیز طبیعی، موفق بدرآید، اما هنوز واقعیت‌هایی زیادی هستند که برای آن‌ها تبیین علمی نداریم یا اگر داریم کامل نیست. موضوع منشا حیات یکی از همان واقعیت‌هایی است که تبیین علمی کاملی در مورد آن ارائه نشده است که در آینده به آن خواهم پرداخت. ما فقط می‌دانیم که چهار میلیارد سال قبل، در آبگوشت اولیه، مولکولهایی با توان «همانندسازی» پیدا شدند و حیات از آنجا آغاز شد، ولی کاملا نمی‌دانیم که این مولکول‌های همانندساز اولیه چگونه پدیدار گشتند. نمونه‌ی دیگر از پدیده‌های جالب طبیعی این است که کودکان مبتلا به «اوتیسم» حافظه بسیار خوبی دارند. پژوهش‌های بسیاری که در مورد این کودکان صورت گرفته اند، این ادعا را تایید می‌کنند، ولی تا هنوز کسی نتوانسته است این واقعیت را به صورت علمی تبیین کند. دانشمندان زیست‌شناسی و فیزیک هنوز دارند در مورد منشا حیات جستجو می‌کنند تا شاید سرنخی در مورد این واقعیت به‌دست آورند. گرچه که دانستن این‌که 4 میلیارد سال پیش در زمین چه حال و احوالی حاکم بوده، بسیار دشوار است. حافظه‌پژوهی با آن‌که شاخه علمی بسیار جوانی است، اما حافظه‌پژوهان همچنا در باره‌ی ویژگی‌های حافظه در حال تحقیق هستند. سوال مهم‌تر اما این است که آیا با توجه به موفقیت‌های چشم‌گیر علم در تبیین پدیده‌های طبیعی، می‌توان گفت که علم می‌تواند همه‌چیز را تبیین کند؟ آیا چنین نیست که برخی پدیده‌ها تا ابد در تورِ تبیین علمی نخواهند افتاد؟ عل‌الاصول شرط عقل این است که بگوییم شماری زیادی از واقعیت‌هایی که هنوز تبیین نشده اند، در آینده تبیین خواهد شد، اما بهتر است که اول نگاهی به باورهای فلسفی فلاسفه‌ی علم بی‌اندازیم و بعد نتیجه بگیریم.

بنده، با واکاوی شدید که در کتب فلسفه علم داشتم، کتباهایی‌که در دسترس من هستند، متوجه شدم که شبیهِ اختلاف نظر بین علما، فلاسفه هم باهم اختلاف‌های دیدنی و جالبی دارند. برخی فلاسفه معتقد اند که دلایل محض وجود دارند که نشان دهند علم هرگز موفق به تبیین بسیاری از پدیده‌ها نخواهد شد. چون برای تبیین یک چیز، چیزی دیگری به‌میان می‌آید، فرقی هم نمی کند که آن چیز چی باشد. آن‌ها مثال می‌زنند که قانون جاذبه نیوتن بسیاری از پدیده‌ها را تبیین کرد، اما خودش بدون تبیین باقی مانند[؟]. بنابراین از آن‌جا که هیچ‌چیز نمی‌تواند خودش را تبیین کند، پس برخی پدیده‌ها تا ابد بدون تبیین باقی خواهند ماند. این استدلال با آن‌که بیان می‌کند که چیزهایی هستند که تا ابد قابل تبیین نخواهند بود، اما هیچ لیستی از این پدیده‌ها ارائه نمی‌کند. تعدادی دیگری از این فلاسفه اما توجهِ نظرِ صریح دارند و موضوع «آگاهی» را به‌عنوان یک پدیده‌ی غیرقابل تبیین معرفی می‌کند. با آن‌که مغزپژوهان زیادی در مورد آگاهی در حال تحقیقات علمی هستند، اما این فلاسفه به این باور اند که این جستجوها هرگز به‌بار نخواهند نشست و نتیجه نخواهند داد. دلیل این ادعای شان وجهِ «سوبژکتیو» بودن این پدیده است. یعنی «احساس» و «آگاهی» که توسط یک فیلم ترسناک یا یک صحنه رمانتیک به مغز منتقل می‌شود، مختصِ به همان فیلم و همان صحنه است. شاید عصب‌شناسان و مغز‌پژوهان بتوانند روزی چگونگی و چرایی ایجاد احساس وحشت در مغز را با شرحی دقیق تبیین کند، اما آیا این شرح دقیق تبیین می‌کند که چرا تماشای فلان فیلم ترسناک چنان حس ویژه را به آدم منتقل می‌کند؟ با این‌حال اما، هرچند که تصور کنیم که این استدلال قوی است، اما چنین نیست که جمیع فلاسفه بر آن صحه بگذارند، چی رسد به دانشمندان علوم اعصاب. در سال 1991 فیلسوفی به‌نام دنیل دِنِت کتابی نوشت تحت عنوان «تبیین آگاهی» که در این کتاب فلاسفه را به «فقدان تخیل» متهم کرده است. به نظر من این فیلسوف وجهه‌ی عجیبی دارد که در دیگران یافت نمی‌شود. وی در این کتاب به صراحت بیان می‌کند که فلاسفه در طول دوران تاریخی که علم و فلسفه متولد شده و رشد کرده اند، همیشه در اشتباه بوده. در واقع توضیحات علمی که بعدا ارائه شده اند، امر و نهی‌های فلاسفه برای دانشمندان را ضرب صفر کرده اند. این، زمان است که معلوم می‌کند کدام پدیده تبیین می‌شود یا نه یا چقدر قوی یا ضعیف تبیین می‌شود.

برخی دیگری از فلاسفه بر این باور اند که علومِ مختلف باید حوزه‌های مجزایی را مورد بررسی قرار دهند. مثلا رسانندگی الکتریکی یک قطعه طلا باید با فیزیک تبیین شود؛ وظیفه زیست‌شناسی است که تبیین کند چرا لاک‌پشت عمر طولانی دارد؛ وظیفه اقتصاد است که تبیین کند که چرا نرخ بهره هرچی بیشتر باشد، تورم را بیشتر کاهش می‌دهد، و خلاصه این‌که تقسیم کار بین علوم برقرار باشد. سوالی که مطرح می‌شود این است که آیا نمی‌توان طول عمر لاک پشت را از ویژگی‌های ساختار اتمی و مولکولی آن با قوانین بنیادی فیزیک تشخیص داد؟ آیا نمی‌توان گفت که تورم در بازار اتفاق می‌افتد، مردم بازار را شکل می‌دهد، مردم انسان اند و انسان یک موجود زنده‌ی مثل لاک‌پشت؟ پس نباید همه‌چیز‌هایی‌که خود موجودات فیزیکی اند، با قوانین بنیادی فیزیک قابل تبیین باشد؟ فلاسفه در مقابل این جزئیات مقاومت می‌کنند. با این‌حا اما معمای فلسفی هنوز پابرجا است. چرا باید تمام چیز‌هایی‌که در نهایت موجودات فیزیکی اند، به فیزیک «تحویل‌پذیر» نباشد؟ فلاسفه برای پاسخ به این سوال از اصطلاح «چندگونه» استفاده می‌کنند؛ یعنی موجودات در سطح ذرات بنیادی چندگونه اند. پس با قوانین بنیادی فیزیک نمی‌شود به تبیین وحدت بخشید و تبیین درستی ارائه داد. فلاسفه‌ی دیگری نیز هستند که با این عقیده موافق نیستند و به قول دنیل دِنِت، این دسته را فاقد تخیل می‌شمارند. پس باید صبر کرد و دید که زمان چی را ثابت می‌کند؟ تقسیم کار بین علوم یا وابستگی بسیاری از علوم به فیزیک؟

درباره‌ی حیات - خداوند و علم

اسرار موجودات زنده

#خداوند_و_علم

 

قصه‌ی من و نیمه‌ی گم‌شده‌ام

همه فکر می‌کنند که یک نیمه‌ی گم‌شده دارند و باید پیدا کنند. من هم همین فکر را می‌کردم. دنبال نیمه ام بودم. پس از سالها جستجو و تعقیب، نیمه گم‌شده ام را پیدا کردم. پس از معرفی و ابراز احساس و علاقه‌مندی به وی، اما هنوز با خودم کلنجار می‌رفتم که چی کار کنم. چون او رفتنی بود و باید از هم جدا می‌شدیم و برای دیدار بعدی مقدمه‌چینی می‌کردیم. فاصله‌ی او از من زیادتر و زیادتر می‌شد. درگیر این بودم که اگر بگذارم که سوار اتوبوس شود و برود، باز به دردسر می‌افتم. نه شماره‌ی تلفنی، نه آدرسی فیسبوکی و نه ایمیلی، هیچی از او نداشتم. اولین‌باری بود که فرصت را غنیمت می‌شمردم. دنبال او دویدم و دوان دوان از او شماره تلفن گرفتم. در گوشه‌ی از کاغذپاره‌ای با رنگ خیره، خیلی هم بدخط. حالم بهتر شد. برگشتم به جایی‌که بودم و به فکر این بودم که کی و از کجا زنگ بزنم. فکرکنان، با ذهن مصروف به راهم ادامه می‌دادم. حواسم نبود که کاغذ‌پاره را، در جایی امنی قرار دهم، شاید از فرط خوشحالی و هیجان‌زدگی بود. بارانی از راه رسید و قطره‌ی از باران که نمی‌دانم از کجای آسمان کاغذ‌پاره‌ی من را هداف گرفته بود، درست افتاد همانجایی‌که شماره را نوشته بود. کاغذ خیس شد و شماره هم از بین رفت. کاملا ناخوانا بود. نمی‌توانستم اعداد را تشخیص دهم. موضوع فقط شماره نبود، موضوع نیمه‌ی گم‌شده‌ی من بود. دوباره از کجا شروع می‌کردم؟ از کی می‌پرسیدم؟ از اینکه شاید خیال کند که سرکارش گذاشته ام نگران بودم، بسیار نگران. نیمه‌ام را از دست داده بودم!

شاید خیال کنید که همه‌چیز به شانس مربوط است و من کم‌شانسی آوردم. من که مثل شما به شانس باور ندارم. برای من علت باریدن باران در آن روز و در آن لحظه خیلی مهم‌تر از دنبال کردن نخودسیاه بود. چون او خیلی دور شده بود و هرگز نمی‌دانستم به کدام سمت شهر رفته است. از خودم پرسیدم که چرا باید باران دقیقا زمانی ببارد که من از خوشحالی پاره می‌شدم؟ چرا از میان این‌همه آدمِ عاشق و شاد و غمگین و بی‌خیال، آب روی آتش من ریخته می‌شد؟ فکتورهای نامربوط را حذف کردم و علت باریدن باران در آن لحظه را دنبال نمودم. و پس از مدتی حساب و کتاب و پی‌گیری روابط منطقی، به این نتیجه رسیدم که: دوماه قبل از آنروز، در شهر تورنتوی کانادا، کارگری‌که به دلیل ورشکسته‌شدن شرکت تولیدی تی‌شرت بی‌کار شده بود، اعصابش خراب و دلش پُرِ درد بود، به‌جای این‌که سرکار برود، در خانه نشسته بود و تخم مرغ را گذاشته بود داخل آب جوش تا پخته شود. اما به‌دلیل این‌که غرق در خیال بود، فراموش کرده بود و تمام آب جوش تبخیر گردیده بود. و در نتجیه، آن بود که دو ماه بعد، در اینطرف دنیا، باران آمد و قطره‌ی سرگردانی بر پاره‌کاغذِ من بارید و زندگیِ من را از این رو به آن رو نمود.

علت ورشکسته شدن شرکت تولیدی تی‌شرت این بود که من شش ماه قبل از آن، در این اینطرف دنیا قیمت‌ها را مقایسه نموده بودم و به‌جای محصول آن شرکت، جنسِ آرزان‌تری را خرید کرده بودم. همانطوری‌که ضرب‌المثل چینی می‌گوید، «یک دانه‌ی برف می‌تواند یک برگ بامبو را کاملا تمیز کند»، من باعث شده بودم که آن شرکت ورشکسته شود و به دنبال آن، آن کارگرِ عصبی و ناراحت زندگی من را کاملا عوض نمود.

#آقای_هیچکس