چرا منطق؟
«جهان مکانی فراخ و پیچیده است. اگر بخواهیم آن را درک کنیم، باید آن را ساده کنیم. دو راه برای ساده کردن آن وجود دارد. میتوانیم بخشهایی از آن را فراموش کنیم یا میتوانیم هوشمندانهتر عمل کنیم و آنچه را که درک نمیکنیم برای خود روشن کنیم. منطق میتواند در روشن کردن جهان نقش بازی کند.» آنچه را که حالا خواندید در صفحه اول کتاب «هنر منطق در دنیای بیمنطق» نوشته خانم یوجنیا چنگ آورده شده است. اگر دقت کنیم جان کلام را بیان کرده است. ساده کردن مسائل پیچیده زندگی همیشه مصروفیت اکثریت ماست. تلاش میکنیم که بخشهایی را فراموش کنیم و گاهی معدود افرادی میتوانند بدون فراموش کردن بخشهایی از زندگی، پیچیدگیهای زندگی را تا حد قابل ملاحظهی روشن سازد.
همهی ما ممکن است از خود بپرسیم که درک کردن زوایای پیچیده زندگی چه اهمیتی دارد؟ شاید ممکن است سوال اینطور مطرح شود که منطق چه بهدرد میخورد؟ اصلا چرا به منطق نیاز داریم؟ این سوالات بسیار سوالاتی مهم هستند و هرکسیکه به جواب این سوال برسد، بهباور من میتواند به زندگی فردی و اجتماعی خود معنا ببخشد. یکی از فعالیتهای فکری ما انسانها همیشه این است که به هر طریقی دنبال حقیقت هستیم. هرکسی به سبک و سلیقه خودش دنبال حقیقت میگردد. باز هم سوالی مهمی مطرح میشود که جقیقت چیست؟ حتما با من موفق هستید حقیقت برای همه یکسان نیست. هرکسی به حقیقتی باور دارد. اما چیزیکه بین همه مشترک است این است که اگر کسی و کسانی پیدا شود که حرف شخصی را تایید کند، آن شخص تصور میکند که چیزیکه او گفته است یا باور داشته است حقیقت است. در مشاجرات و گفتگوهای که همیشه داریم، زمانیکه طرفدار پیدا میکنیم و تعدادی حرف مارا تایید میکند، این معنا در ذهن تداعی میشود که حق بهجانب بوده ایم یا حقیقت در جانب ما بوده است. التبه در موارد دقیقتر اینطور نیست. یعنی در علم و ریاضیات اینطوری نیست که فقط رای اکثریت به معنای حقیقت باشد، اما اینکه بالاخره همه نسبت به یک قضیهای در ریاضی یا یک تیوری علمی به توافق میرسند و لذا حقیقت همان چیزی است که همه و یا اکثریت برسرآن به توافق برسند. پس میتوان اینطور نتیجه گرفت که حقیقت همان چیزی است که ما میتوانیم برسر آن بهتوافق برسیم.
در جانب دیگر، اگر جایی حرف از توافق میشود، به این معنا است که در چیزی اختلاف نظر وجود داشته است. بنابراین کشف اختلاف نظرها، یا دانستن اینکه چرا دیگران با ما مخالفت میکند، در واقع یک روند منطقی است. به این معنا که تمام مراحلی را که برای کشف اختلاف نظرها و رسیدن به یک توافق استفاده میشود، به نام منطق میشناسیم. یک مثال بزنم. «چرا ریاضیدانان میتوانند در این که چه چیزی است که به توافق برسند؟ و چرا این چیزها، هزاران سال بعد همچنان درست باقی ماندهاند، حال آنکه سایر علوم مدام نظریههای خود را پالایش و بهروزرسانی میکنند؟ من اعتقاد دارم که پاسخ در صلابت منطق نهفته است. بزرگترین مزیت منطق هم همین است.»
حالا که دانستهایم که چگونه از منطق برای کشف دلیل اختلاف دیگران با ما و رسیدن به توافق استفاده کنیم، این سوال مطرح میشود که چطور میتوانیم از منطق در زندگی خود استفاده کنیم؟ زندگی ما مثل ریاضی نیست و بهطور شگفتآور پیچیده است. پس برای استفاده درست از منطق در زندگی، باید عواملی را که مزاحم هستند و از رفتار منطقی جلوگیری میکنند فراموش کنیم. دنیاییکه در آن منطق کار میکند، بهنام دنیای انتزاعی شناخته میشود. لذا، برای استفاده از منطق در زندگی، باید دنیای خودرا تا حد ممکن به دنیای انتزاعی تبدیل کنیم. به چه معنا؟ به این معنا که منطقی بیاندیشیم. اگر بخواهم روشنتر بیان کنم اینطور میشود که، تقریبا شبیه ریاضیات، برای هرکاری که انجام میدهیم، سلسلهی از استلزامات را تهیه کنیم که اعمال مارا توجیه میکند. این سلسله استلزامات منطقی بهصورت پیوسته تا سطح بالایی ادامه مییابد، تا جاییکه قناعت ما حاصل میشود که عمل ما یک عمل منطقی است. جاییکه استلزامات متوقف میشود، یعنی جاییکه منطق از آنجا آغاز میگردد، در ریاضیات بهنام اصول موضوع شناخته میشود و در زندگی ما هم میتوان اصول موضوعه را بهکار برد یا از اصول بنیادین استفاده کرد. اینکه اصول بنیادین از کجا شروع میشود به چه معنا هستند، در نوشتهی دیگری به آن پرداخته شده است.
آصف برخیا
هنرمنطق در دینای بیمنطق – یوجنیا چنگ
همه ای ما کمابیش لذت درک کردن چیزی را چشیده ایم؛ لذتی که در تک تک سلول های مغزمان جاری می شود و تمام وجودمان را فرا می گیرد. با درک کردن و فهمیدن، احساس قدرت می کنیم. گاهی ممکن است چیزی را نفهمیم؛ آری زیاد پیش می آید. گاهی هم می پنداریم چیزی را فهمیده ایم و به آسانی از کنارش رد می شویم. اما گاهی مصرانه باقی می مانیم وکم نمی آوریم؛ آنقدر پافشاری می کنیم تا به واقعیت دست یابیم. اما چه زمان است که چیزی رامی فهمیم؟ اصلا فهمیدن به چه معنی است وتفاوت بین یادگیری و فهمیدن در چیست؟