روح در ماده – علم و دین 5
برای درک مفهومِ روحِ بهکار برده شده در مقوله «روح در ماده»، مجبور استیم که کمی در اعماق فیزیک کوانتومی سفر کنیم. بهترین مثال برای ورود در این بحث، آزمایش دو شیار/شیکاف یانگ است. بهقول ریچارد فاینمن «این آزمایش پدیدهی را به منصهی ضهور میرساند که توسط فیزیک کلاسیک قابل توضیح نمیباشد و در عین حال بهعنوان قلب فیزیک کوانتومی شناخته میشود.».
دو شیاری بسیار نزدیکبههم را در نظر بگیرید. منظور از نزدیکبههم این است که فاصله هردو شیار در حد ابعاد فوتونِ باشد که از آن در این آزمایش استفاده میکنیم. از حالت دوگانه نور میدانیم که نور هم خواص موجی از خود نشان میدهد و هم ویژگیهای ذرهای. در حالت موجی، مسیر حرکت نور در حقیقت مسیر حرکت موج الکترومقناطیسی است که از دو میدانِ الکتریکی و مقناطیسی تشکیل شده است. این دو میدان در دو راستای عمود بههم بهوجود میآیند. لذا، با یک قطبشکننده، یعنی یک فلتر نوری، میتوانیم کاری کنیم که فقط یکی از میدانها را اجازه عبور بدهیم و از آن استفاده کنیم. و یا کاملا مسیر نور را ببندیم. کاری را که عینکهای افتابی تان انجام میدهد.

در آزمایش یانگ، در مرحله اول با استفاده از دو فیلتر میتوانیم یکی از شیارها را مسدود کنیم، مثلا شیار سمت چپ را مسدود میکنیم. در مرحله دوم شرایطی را مهیا میکنیم که فوتونها تک به تک به سمت شیار شلیک گردد. اول یک تکفوتون را میفرستیم. این تکفوتون از شیار سمت راست عبور کرده و بر روی اکران(پرده) نقشی بهوجود خواهد آورد. در مرحله سوم شیار سمت چپ را دوباره باز میکنیم. وقتی فوتون دومی را بفرستیم بهطور منطقی انتظار داریم که مثل فوتون قبلی از شیار سمت راست عبور نموده و دقیقا در نقطهی روی پرده برخورد نماید که فوتون اول برخورد کرده است، اما با کمال تعجب میبینیم که فوتون دومی در نقطهی دیگری برخورد میکند انگار که از شیار سمت چپ عبور کرده باشد. گویا فوتون از باز شدن شیار سمت چپ مطلع شده است و تصمیم گرفته است که از آن عبور کند. موضوع اسرارآمیز همین است. چگونه فوتون کشف کرده است که شیار سمت چپ باز شده است؟ اگر بهصورت دوامدار، بدون درنظر داشت اینکه از کدام شیار عبور میکند، فوتونها را بفرستیم، بعد از مدتی نوارهای عمودی تاریک و روشن تشکیل میگردد. بازهم این سوال مطرح میشود که هرفوتون چگونه تصمیم گرفته است که از کدام شیار عبور کند و به کدام نقطهی اکران برخورد نماید تا با فوتونهای دیگر همچین شکل هندسی منظمی را بهوجود آورند؟
اولینبار فیزیکدانِ آمریکایی، هنری استاپ، که از بهدست آمدن چنین نتیجهی دچار آشفتگی ذهنی شده بود، این پرسش را مطرح نمود که: «چگونه ذرات تشخیص میدهند که دو شیار وجود دارد؟». چند سال قبلتر از هنرس استاپ، اِوان والکر، فیزیکدان آمریکایی پارا فراتر گذاشته بود و خاطرنشان ساخته بود که: «تمامی پدیدههای کوانتومی میتوانند دارای آگاهی باشند!». حالا اگر مقوله آگاهی را جدی نگیریم، این سوال مطرح میشود که تا چه حد واقعیتِ مشاهدات ما وابسته به مشاهدهگر است؟ به عبارت دیگر، اگر من تصمیم بگیرم که مسیر حرکت فوتون را تعقیب کنم، فوتون دومی از شیار سمت راست عبور میکند و دقیقا در نقطهی برخورد میکند که فوتون اول بنشسته است. اما وقتی به آن نگاه نکنم، از روی نقش تداخل آنها طوری بهنظر میرسد که انگار از شیار سمت چپ عبور کرده است. به بیان واضحتر، مشاهدهگر یا اندازهگیرنده، فقط با این «تصمیم» که مسیر حرکت ذرات را دنبال بِکند یا نه، میتواند نتیجهی آزمایش را تغییر بدهد. خیلی عجیب است!
هرکسی از این پدیدهی فوقالعاده زیبا، برداشتی داشته است. نلز بور بنیانگذار تفسیر کپنگاهی به این باور بود که تصویری که ما از جهان واحد داریم ممکن است اشتباه باشد. یعنی در دنیای ما فوتون از شیار سمت راست عبور میکند، در حالیکه در دنیای محازی از شیار چپ. بر اساس این نظر، دنیای حقیقیِ ما حاصل انطباق دو واقعیت متناوب است که دو مسیر فوتون با آن در ارتباط هستند. بنابراین در لحظهی مشاهدهی اثر برخورد فوتون بر روی پرده و دانستنِ مسیر حرکت آن و اینکه از کدام شیار عبور کرده است، واقعیت دوم ناپدید میشود.
در این میان تعداد از فلاسفه نیز بهکمک برخی فیزیکدانان نتایج مطلوب خودشانرا استنتاج کرده اند. فلاسفه میگویند که ذرات کوانتومی به نحوی دارای معنا[روح] هستند. وقتی اندازهگیرنده تصمیم میگیرد مسیر موجی نور را تعقیب کند، آن تبدیل به ذره میشود. و زمانیکه به آن نگاه نمیکند، از طرح تداخلی آن مشخص میشود که رفتار موجی داشته است. معنایش این است که ذرات دارای نوعی آگاهی از فرایند آزمایش و مشاهدهگر دارد. این توانایی آگاهی ذرات، در فلسفه فرامنطقی به «معنا» و «روح» تعبیر شد است.
پایان
آباد باشید!
















همه ای ما کمابیش لذت درک کردن چیزی را چشیده ایم؛ لذتی که در تک تک سلول های مغزمان جاری می شود و تمام وجودمان را فرا می گیرد. با درک کردن و فهمیدن، احساس قدرت می کنیم. گاهی ممکن است چیزی را نفهمیم؛ آری زیاد پیش می آید. گاهی هم می پنداریم چیزی را فهمیده ایم و به آسانی از کنارش رد می شویم. اما گاهی مصرانه باقی می مانیم وکم نمی آوریم؛ آنقدر پافشاری می کنیم تا به واقعیت دست یابیم. اما چه زمان است که چیزی رامی فهمیم؟ اصلا فهمیدن به چه معنی است وتفاوت بین یادگیری و فهمیدن در چیست؟