روح در ماده – علم و دین 5

برای درک مفهومِ روحِ به‌کار برده شده در مقوله «روح در ماده»، مجبور استیم که کمی در اعماق فیزیک کوانتومی سفر کنیم. بهترین مثال برای ورود در این بحث، آزمایش دو شیار/شیکاف یانگ است. به‌قول ریچارد فاینمن «این آزمایش پدیده‌ی را به منصه‌ی ضهور می‌رساند که توسط فیزیک کلاسیک قابل توضیح نمی‌باشد و در عین حال به‌عنوان قلب فیزیک کوانتومی شناخته می‌شود.».

دو شیاری بسیار نزدیک‌به‌هم را در نظر بگیرید. منظور از نزدیک‌به‌هم این است که فاصله هردو شیار در حد ابعاد فوتونِ باشد که از آن در این آزمایش استفاده می‌کنیم. از حالت دوگانه نور می‌دانیم که نور هم خواص موجی از خود نشان می‌دهد و هم ویژگی‌های ذره‌ای. در حالت موجی، مسیر حرکت نور در حقیقت مسیر حرکت موج الکترومقناطیسی است که از دو میدانِ الکتریکی و مقناطیسی تشکیل شده است. این دو میدان در دو راستای عمود به‌هم به‌وجود می‌آیند. لذا، با یک قطبش‌کننده، یعنی یک فلتر نوری، می‌توانیم کاری کنیم که فقط یکی از میدان‌ها را اجازه عبور بدهیم و از آن استفاده کنیم. و یا کاملا مسیر نور را ببندیم. کاری را که عینک‌های افتابی تان انجام می‌دهد.

در آزمایش یانگ، در مرحله اول با استفاده از دو فیلتر می‌توانیم یکی از شیارها را مسدود کنیم، مثلا شیار سمت چپ را مسدود می‌کنیم. در مرحله دوم شرایطی را مهیا می‌کنیم که فوتون‌ها تک به تک به سمت شیار شلیک گردد. اول یک تک‌فوتون را می‌فرستیم. این تک‌فوتون از شیار سمت راست عبور کرده و بر روی اکران(پرده) نقشی به‌وجود خواهد آورد. در مرحله سوم شیار سمت چپ را دوباره باز می‌کنیم. وقتی فوتون دومی را بفرستیم به‌طور منطقی انتظار داریم که مثل فوتون قبلی از شیار سمت راست عبور نموده و دقیقا در نقطه‌ی روی پرده برخورد نماید که فوتون اول برخورد کرده است، اما با کمال تعجب می‌بینیم که فوتون دومی در نقطه‌ی دیگری برخورد می‌کند انگار که از شیار سمت چپ عبور کرده باشد. گویا فوتون از باز شدن شیار سمت چپ مطلع شده است و تصمیم گرفته است که از آن عبور کند. موضوع اسرار‌آمیز همین است. چگونه فوتون کشف کرده است که شیار سمت چپ باز شده است؟ اگر به‌صورت دوامدار، بدون درنظر داشت این‌که از کدام شیار عبور می‌کند، فوتونها را بفرستیم، بعد از مدتی نوارهای عمودی تاریک و روشن تشکیل می‌گردد. بازهم این سوال مطرح می‌شود که هرفوتون چگونه تصمیم گرفته است که از کدام شیار عبور کند و به کدام نقطه‌ی اکران برخورد نماید تا با فوتونهای دیگر همچین شکل هندسی منظمی را به‌وجود آورند؟

اولین‌بار فیزیکدانِ آمریکایی، هنری استاپ، که از به‌دست آمدن چنین نتیجه‌ی دچار آشفتگی ذهنی شده بود، این پرسش را مطرح نمود که: «چگونه ذرات تشخیص می‌دهند که دو شیار وجود دارد؟». چند سال قبل‌تر از هنرس استاپ، اِوان والکر، فیزیکدان آمریکایی پارا فراتر گذاشته بود و خاطرنشان ساخته بود که: «تمامی پدیده‌های کوانتومی می‌توانند دارای آگاهی باشند!». حالا اگر مقوله آگاهی را جدی نگیریم، این سوال مطرح می‌شود که تا چه حد واقعیتِ مشاهدات ما وابسته به مشاهده‌گر است؟ به عبارت دیگر، اگر من تصمیم بگیرم که مسیر حرکت فوتون را تعقیب کنم، فوتون دومی از شیار سمت راست عبور می‌کند و دقیقا در نقطه‌ی برخورد می‌کند که فوتون اول بنشسته است. اما وقتی به آن نگاه نکنم، از روی نقش تداخل آنها طوری به‌نظر می‌رسد که انگار از شیار سمت چپ عبور کرده است. به بیان واضح‌تر، مشاهده‌گر یا اندازه‌گیرنده، فقط با این «تصمیم» که مسیر حرکت ذرات را دنبال بِکند یا نه، می‌تواند نتیجه‌ی آزمایش را تغییر بدهد. خیلی عجیب است!

هرکسی از این پدیده‌ی فوق‌العاده زیبا، برداشتی داشته است. نلز بور بنیانگذار تفسیر کپنگاهی به این باور بود که تصویری که ما از جهان واحد داریم ممکن است اشتباه باشد. یعنی در دنیای ما فوتون از شیار سمت راست عبور می‌کند، در حالی‌که در دنیای محازی از شیار چپ. بر اساس این نظر، دنیای حقیقیِ ما حاصل انطباق دو واقعیت متناوب است که دو مسیر فوتون با آن در ارتباط هستند. بنابراین در لحظه‌ی مشاهده‌ی اثر برخورد فوتون بر روی پرده و دانستنِ مسیر حرکت آن و این‌که از کدام شیار عبور کرده است، واقعیت دوم ناپدید می‌شود.

در این میان تعداد از فلاسفه نیز به‌کمک برخی فیزیکدانان نتایج مطلوب خودشانرا استنتاج کرده اند. فلاسفه می‌گویند که ذرات کوانتومی به نحوی دارای معنا[روح] هستند. وقتی اندازه‌گیرنده تصمیم می‌گیرد مسیر موجی نور را تعقیب کند، آن تبدیل به ذره می‌شود. و زمانی‌که به آن نگاه نمی‌کند، از طرح تداخلی آن مشخص می‌شود که رفتار موجی داشته است. معنایش این است که ذرات دارای نوعی آگاهی از فرایند آزمایش و مشاهده‌گر دارد. این توانایی آگاهی ذرات، در فلسفه فرامنطقی به «معنا» و «روح» تعبیر شد است.

پایان

آباد باشید!

روح در ماده - علم و دین -4
#علم_و_منتقدان_علم

روح در ماده - علم و دین ۴

بحث «روح در ماده» یک بحث شبه‌علمی جدید است که در پیِ شهرت نظریه کوانتومی و مباحث فلسفی بین فیزیکدان قرن بیستم شکل گرفته است. روح در ماده صورت دیگری از همان تلفیق «ماده» و «معنا» است که جدیدا برخی فلاسفه، تحت عنوان فلسفه‌ی فرامنطقی یا فراواقع‌گرایی به آن پرداخته اند. اگر به صورت مقدمه اشاره‌ی داشته باشم، مبدا این مباحث رویکردهایی بوده اند که برخی فیزیکدان، از جمله آلبرت اینشتین و اروین شرودینگر، نسبت به برخی مسائل در نظریه کوانتومی داشته اند. اینشتین با احتمالات مشکل داشت و هایزنبرگ علی‌رغم نقش بی‌نظیرِ خود در خلق نظریه کوانتومی، از تمامی این حوزه سرخورده شده بود. اخلافات اینشتین و نلز بور بر سر احتمال به پاسخ رسیدند ولی مسئله اندازه‌گیری هنوز بحث بسیار جدی برای فیزیکدانان است.

اندازه‌گیری در فیزیک کلاسیک با اندازه‌گیری در فیزیک کوانتومی بسیار فرق دارد. به‌فرض مثال شما چیزی در دست تان می‌گیرید و هردودست تانرا در پشت‌سر تان مخفی می‌کنید. اگر از مخاطب تان بپرسید که فلان «چیز» در کدام دست من است، در منطقی‌ترین حالت، احتمال 50 درصدی را پیش خواهد کشید. یعنی خواهد گفت که 50 درصد احتمال دارد در دست راست تان باشد و 50 درصد در دست چپ تان. وقتی شما یکی از دست‌های‌تانرا نشان بدهید، دیگر 100 درصد می‌فهمد که در دست راست تان است یا در دست چپ تان. اگر همان چیز در دست راست تان باشد، احتمال دست چپ صفر درصد می‌شود. پس قبل از دیدنِ دست‌های تان، یعنی قبل از اندازه‌گیری، فقط دو حالتِ کاملا «مجزا» وجود دارد و بعد از اندازه‌گیری فقط یک حالت است.

در فیزیک کوانتومی اما به این سادگی نیست. فیزیک کوانتومی بر بنیاد چهار اصلی پایه‌ای کار می‌کند. توابع موج، حالت‌های مجاز، احتمال و اندازه‌گیری. اگر به مسئله بالا با نگاه کوانتومی بنگریم، هردو دست تان توسط تابع‌موج‌هایی تعریف می‌شوند، که در بین حالت‌های محاز متغییر اند. بنابراین، فقط دو حالت «مجزاازهم» وجود ندارد، بلکه حالتی به‌صورت برهم‌نهی از دوحالت فوق وجود دارد. یعنی آن «چیز» هم در دست راست شما است و هم در دست چپ شما. بگرتِ برهم‌نهی به این معنا است که در دنیای کوانتومی دست راست و چپ تان و اندازه‌گیری آنها زمانی معنا دارد که همه همزمان یک سیستم را تشکیل دهند. بنابراین حالت‌های مجزای دست راست و چپ بی معناست. در واقع دقیقا در لحظه‌ی اندازه‌گیری و مشاهده است که برهم‌نهی از بین می‌رود و مشاهده‌گر نتیجه را اعلام می‌کند.

فیزیکدانان در یک آزمایش بسیار زیبایی به‌نام «پاک‌کن کوانتومی»، توانستند خصلت «فعال» اندازه‌گیری را نشان دهند. با تکرار آزمایشِ طرح تداخلی در دو شیکاف یانگ، و استفاده از ویژگی‌ قطبش نور، نشان دادند که «عمل اندازه‌گیری» و «شخص اندازه‌گیرنده»، بر نتیجه‌ی آزمایش تاثیر می‌گذارد. شخص اندازه‌گیرنده و وسایل اندازه‌گیری ماکروسکوپی هستند و در حالت کلاسیک قرار دارند، یعنی ابعاد بسیار بزرگی دارند، در حالی‌که طرح تداخلی و عمل تداخل، میکروسکوپی و کوانتومی هستند. مسئله اینجاست که چگونه دنیای کلاسیک بر دنیای کوانتومی تاثیر می‌گذارد؟ تفسیرهای علمی و فلسفی زیادی براین مسئله پرداخته‌اند و تقریبا به تعدادی افرادی‌که این با این مسئله درگیر شده اند، تفسیر وجود دارد. تفسیر کپنگاهی، تفسیر چند جهانی، تفسیر «خفه شو و اندازه بگیر»، تفسیر دیوید بوهم و تفسیر مناظره‌ای و الی آخر. به‌قول برتراند راسل، برخی دیگر هم از روی اخلاق نیکوی شان و خارج از صلاحیت‌های علمی، تلاش کردند که از مسئله اندازه‌گیری به تلفیق ماده و معنا برسند و گپ‌وگفت فلاسفه‌ی فراواقع‌گرایی را درآرند. اما هنوز برای شما راین سوالات مطرح است که: فعال‌بودن اندازه‌گیری چه مفهوم دارد؟ معنا از کجا حاصل شد؟ و روح یعنی چه؟

علم و دین -3

#علم_و_منتقدان_علم

علم و دین -3

راسل در کتاب «جهان‌بینی علمی» با اشاره به این‌که جمعی از فیزیکدانان و زیست‌شناسان حرف‌هایی زده اند حاکی از این‌که گویا پیشرفت‌های اخیر علم، ماتریالیسم کهن را باطل ساخته است و مجددا به حقایق دینی میل کرده است، بیان می‌دارد که: «من شخصا فکر نمی‌کنم اخلاقی‌که از علم جدید قابل استنتاج باشد، همان است که عوام‌الناس بدان رهنمون شده اند. اولا که آن قدرها هم که تصور می‌شود، دانشمندان در این زمینه سخن نگفته اند، ثانیا، همه‌ی آنچه که آن‌ها در حمایت از ایمان‌های مذهبی ادا کنند، ناشی از برداشت احتیاط‌آمیز و صلاحیت علمی آنان نیست و فقط از اینروست که آن‌ها شهروندان خوب و حامیان فضیلت و مالکیت اند.» منظور راسل همان زیست‌شناسانی هستند که طرفداران بسیار سرسخت نظریه داروین هستند و از طرفی هم تلاش کرده‌اند تا ایمان مسیحی خودرا با اعتقادات شان به فرگشت، آشتی دهند.

همانطوری‌که در گذشته بیان داشتم، در رویارویی علم و دین، دو حقیقت قابل پی‌گیری است. یکی از این حقیقت‌ها برخورد علم و دین به‌واسطه‌ی رهبران دینی است که پس از انتشار نظریه داروین، سریعا به مخالفت و نقد نظریه داروین پرداختند. پس از انتشار کتاب منشا انواع یا به قول برخی مترجمین، خاستگاه گونه‌ها، در سال 1859 میلادی، روحانیون انگلیسی بی‌درنگ به نقد آن شروع نمودند. دلیل این واکنش سریع خیلی واضح بود. کتاب منشا انواع داروین همه‌ی گونه‌های حیات از جمله انسان را دارای منشا و اجداد مشترک می‌داند. تبیین این نظریه از حیات، با روایت «سِفر آفرینش» که قایل است خداوند همه‌چیز را در «شش روز آفرید»، تعارض دارد. بنابراین انسانها دو انتخاب بیشتر ندارند. یا نظریه داروین را قبول کنند، یا روایات کتب مقدس را بپذیرند. هردو را باهم نمی‌توان قبول کرد.

برخی‌ها آمدند و به شکل بسیار محافظه‌کارانه‌ی گفتند که خب، ما می‌توانیم روایت خلقت را فقط مجاز بدانیم، نه حقیقت. در این صورت هیچ تعارضی بین این دو تبیین به‌وجود نخواهد آمد. اما در ایالات متحده آمریکا، به‌خصوص ایالت‌های جنوبی این کشور، مسیحیان پروتستان انجیلی به شدت با این رویکرد مخالفت کردند و گفتند که روایت خلقت در کتاب مقدس حقیقت است نه مجاز و نظریه داروین از بیناد غلط است. رویکردِ مخالفت با نظریه داروین، به «خلقت باوری» معروف است. حذف درس فرگشت داروینی از مضمون زیست‌شناسی و محکمه‌ی مشهوری به‌نام «محکمه میمون» در دهه‌های اول قرن ییستم، از نمونه‌های جالبِ مخالفت سرسختانه با نظریه داروین در ایالات متحده است.

در جهان غرب، دو جناح درگیر هم اند. یک طرف طرفدارن نظریه داروین قرار دارند معروف به داروینیست‌ها، و طرف دیگر خلقت باوران هستند که نهضتی به‌نام «علم خلقت» را تشکیل داده اند. خلقت باوران سعی در این دارند که فرزندان شان روایت خلقت را فرا بگیرند، اما طبق قانون ایالات متحده آمریکا دروس دینی در مدرسه‌ها ممنوع استند. بنابراین خلقت‌باوران از اصطلاح «علم خلقت» برای دور زدن قانون استفاده کرده اند. منظور شان از علم خلقت، تبیین علمی از روایت خلقت در کتاب مقدس است. بنابراین ادعا می‌کنند که این روش کاملا یک تبیین علمی است نه فقط آموزش دینی محض. با این وصف تقریبا همه‌ی زیست‌شناسان حرفه‌ای به این باور اند که علم خلقت نوعی حقه‌بازی است. یک تلاش ناموجه و فریباکارانه برای تبلیغ عقاید دینی در پوشش علمی. این حقه‌بازی از لحاظ آموزشی آثار فوق‌العاده زیانباری دارد. یعنی با این تلاش‌ها، پایه داروینیسم در بین جوانان و نوجوانان سست می‌شود و آنها نمی‌توانند نظریه‌های علمی را درک و قبول کنند. در سوی دیگر، خلقت‌باوران اما می‌گویند که نظریه داروین «صرفا یک نظریه» است. پس دانش‌آموزان باید نظریه‌های دیگر، از جمله نظریه خلقت را نیز را فرابگیرند.

مباحث علمی جنجال‌برانگیز در جهان غرب، برعلاوه برخوردهای اعتقادی و دینی، پیامدها و بحث‌های حقوقی و اجتماعی را نیز به‌همراه داشته است. در واقع سوال اساسی این بوده است که آیا پدران و مادرانی‌که به دولت‌ها مالیه پرداخت می‌کنند، حق ندارند تصمیم بگیرند که فرزندان شان نظریه داروین را فرابگیرند یا روایت خلقت را؟ یا این حق را دارند که در مقابل تدریس نظریه داروین که در تضادِ با باورهای‌شان است اعتراض کنند؟ به‌هر حال این یک موضوع به‌شدت حقوقی است و خانواده‌ها گذشته از این‌که به چه باور دارند یا نه، بخشی از چرخه اقتصاد و آموزش و پیشرفت جوامع هستند.

همینطور در اینسوی دینا، در جهان اسلام نیز واکنش‌هایی شبیه روحانیون مسیحی نسبت به نظریه داروین وجود داشته است. علامه طباطبایی بر خلقت انسان از خاک تاکید دارد و نظریه داروین را مخالف معارف قرآن می‌داند. سید حسین نصر از فلاسفه اسلامی و استاد در دانشگاه جرج واشنگتن از مخالفان سرسخت نظریه داروین است. آیت‌الله مصباح یزدی بیشرت سکوت در این مورد را ترجیح داده است و همینطور عبدالکریم سروش نیز با ذکر توصیفاتی در باره‌ی داروین، نظریه‌ی اورا حتا یک نظریه علمی هم نمی‌داند. آیت‌الله مطهری داستان خلقت در قرآن را سمبولیک توصیف کرده و می‌گوید که جهان همیشه در حال خلق شدن است و نظریه آنی برای خلقت لازم نیست. مکارم شیرازی مفسر تفسیر نمونه به صراحت بیشتر بیان می‌دارد که قرآن علوم طبیعی نیست و اگر اسراری از علوم و حقایق طبیعت در آن باشد، حتما برای یک هدف تربیتی و اخلاقی است نه مشخصا علوم طبیعی و به سبک دایره‌المعارف‌ها.

آباد باشید!

علم و دین - 2

#علم_و_منتقدان_علم

علم و دین -2

اگوست کنت، پدر جامعه‌شناسی نوین و بنیانگذار پوزیتیویسم – فلسفه‌ی تحققی(پوزیتیویسم منطقی)، روند توسعه فکر انسانی را به سه مرحله تقسیم می‌کند. مرحله اول را مرحله ربانی – آنی میسم نامیده است. در این مرحله، انسان به‌واسطه‌ی اعتقادی که به خداوند داشت و باورهای مرتبط به حضور روح در جسم انسان، تصور می‌نمود که می‌تواند به‌واسطه‌ی دعا، نذر، قربانی، عبادت، ورد، جادو وغیره، حوادث را به نفع خود تغییر دهد. در مرحله دوم، خدایان و دیو پری و نذر و جادو از صورت شخص خارج شده و به مفاهیم عقلی اجمالی و مبهمِ قوه فعالیت تبدیل گردید، یعنی مرحله فلسفی. به عقیده‌ی کنت، همین «نیرو»یی که ارواح و خدایان را از مدینه‌ی تفکرات بشر بیرون رانده بود، اکنون خودش تبعید می‌شود. این مرحله، مرحله پوزیتیویسم تحققی‌ست. در این مرحله، علم تنها در صدد کشف قوانینی است که حوادث و رویدادها برحسب آن اتفاق می‌افتد؛ یعنی کشف شبکه‌ی تَرَتُب حوادث.

بدینسان بود که برای بشر اولیه، آفتاب خدای زندگی‌بخش بود و برای یونانیان، ارابه‌ی سنگی یکی از خدایان. اما وقتی علم خدایانِ ارابه‌سنگی و فرشتگان و افلاک را حذف نمود، این دوران نیز خاتمه یافت. گرچه که با تعلیمات فیثاغورث و اریستاخوس و دیگران، مرحله آنی‌میسم خاتمه یافته بود، اما هنوز قدرتِ ماورایی که جهان کپرنیک را کنترل می‌نمود حذف نشده بود. نیوتن هم وقتی قانون جاذبه جهانی را نوشت، هیچ توضیح دقیقی از علت جاذبه ارائه نداد. همین شد که بحث نیوتن و لایب‌نتز برسر علت جاذبه بسیار طول کشید. با این‌حال، مکانیک نیوتن با تمام ضعفی که داشت، اما به خوبی توانست ترس از اجرام سماوی را از ذهن بشر خارج کند. و به انسان فهماند که انتظارِ ظلم و رحمت و قهر و غضب از اجرام بی‌جان و بی‌روح آسمانی را دور بریزند.

پس از ارائه و معرفی نظریه‌های نسبیت و مکانیک کوانتومی توسط فیزیکدانان قرن بیستم، خیلی از باورهای مرتبط به خداوند تغییر کرد که در بسیاری موارد اصولی‌که دین برای تبیین حوادث استفاده می‌کرد، سخت زیر سوال برده شدند. از نیمه دوم قرن 19 میلادی که مصادف بود با کشف DNA، تا اواخر قرن بیستم و سیرِ تکاملِ مطالعاتِ صورت گرفته روی این مولکول حیاتی، شواهد گسترده‌ی برای تایید «تبیین داروینی» به‌دست آمد. در بحث‌های حیات و «خداوند و علم» نیز از تکنیک‌هایی میکروفسیلی و توالی ژنتیکی یاد کردیم که توانسته است دانشمندان را تا حیات اولیه، یعنی تا 4 میلیارد سال قبل برساند. این دستاوردهای علمی منجر به دو رویکرد در جوامع فلسفی و دینی گردید. فلاسفه تلاش ورزیدند که از بگِرت‌های علمی در جهت اثبات خداوند و توجیه تبیین‌های دینی در مورد خداوند، استفاده کنند و با آمیختن «معنا» با «ماده»، علم و دین را به‌هم برسانند. در جانب دیگر، رهبران دینی هم تلاش‌های زیاد کردند تا به انواع مختلف، نتایج علمی را ناتوان و ناقص جلوه دهند و در مقابلِ به‌خطر افتادنِ لقب «اشرف مخلوقات» سخت ایستادگی نمایند.

به همین‌صورت رویکردهای فلاسفه و رهبران دینی جزئیات جالب و جذابی به همراه دارند. با آن‌که در نوشته‌های اول به نحوی به‌آنها پردخته‌ام، ولی بازهم ذکر مثالهای عینی از زیست‌شناسی و فیزیک را لازم می‌دانم. امیدوارم همراهی نمایید و از نظراتِ بیشتر انتقادی تان بنده را مستفید گردانید.

آباد باشید!

علم و دین -1

#علم_و_منتقدان_علم

علم و دین -1

سومین مودر در بحث «علم و منتقدان علم»، تناقض‌ها، اختلافات، شکایت‌ها و در نتیجه جنگِ بین علم و دین است. من به‌صورت کلی این نبرد را از این لحاظ که بنیاد اختلافات کجاست و چه چیزهایی می‌تواند این نبرد را تیره‌تر سازد، به دو زیرشاخه تقسیم می‌کنم. در یک نگاه واقع‌بینانه و با یک کلیت‌نگری، می‌توانیم بیان داریم که این جنگ از دو دریچه‌ی «نگاه» ناشی شده است. اول نگاه علما و رهبران دینی به دستاوردهای علمی با ابزار دینی؛ دوم نگاه دانشمندان علم به مسایل دینی با ابزار علمی. برای این‌که بتوانم موضوع را روشن‌تر و عام‌الفهم‌تر بسازم، با ذکر مثالهایی از درون نگاه‌های هردو گروه به‌پیش می‌روم. همانطوری‌که از شماره عنوان می‌توانید حدس بزنید، این بحث بحثی نیست که در چند پاراگراف مختصر به پایان برسد و ما نتیجه‌گیری کنیم. تنها ذکر نمونه و بیان چکیده، هزاران واژه می‌طلبد. امیدوارم کاسه‌ی صبرتان تا آخر بحث همچنان خالی بماند.

موضوع «ناامیدی از علم» با «دشمنی با علم» فرق دارد اما بسیار نزدیک هم قرار دارند. در واقع ناامیدی زمینه و اسباب دشمنی با علم را فراهم می‌سازد. همانطوری‌که به‌شکل معمولِ آن دیدید، حمله‌های انتقادی اخیر برعلم از آدرس‌های زیادی صورت گرفت. برعلاوه‌ی علمایی‌که از تلاش‌های علمی در جهت یافتن راه‌حل برای کنترل اپیدمی کرونا ناامید شده اند، بسیاری از کسانی‌که ادای انعطاف‌پذیری و تسلط بر احساس خویشتن را در می‌آوردند نیز قطع امید کرده اند و نمی‌توانند احتمال بلایای آسمانی و یا به‌قول برخی از علما رحمت الهی را نادیده بگیرند. این موضوع تقریبا به یک فرهنگ تبدیل شده است که سطح توقعات‌مان از «سرعت پاسخ‌گویی علم به مشکلات طبیعی» بسیار بالاست و سرعت ناامیدی‌مان هم سرسام‌آور است. علت این رفتارِ عجیب می‌تواند این باشد که اکثریتِ مطلقِ صاحبان اعتقادات سِفت و سخت و رهبران دینی، با ابزار دینی به قضا نگاه می‌کنند، ولی به‌جای اینکه مانند انتظارات شان از برآورده شدن دعا و نذر و نیایش‌ها صبورانه باشد، سریع و شدید منتقد می‌شوند و طوری واکنش نشان می‌دهند که انگار منتظر همچین روزی بوده اند.

جنگِ علم و دین از منظر تاریخی ریشه‌های طولانی و عمیقی دارد. در درازای سیر تاریخی تفکر علمی، صدها و هزاران مثال گفته و ناگفته می‌توان یافت که باعث واکنش‌های سرسختانه از جانب علما و رهبران دینی و مراکز تبلیغاتی شان شده اند. در این جنگ، طرفین جنگ فقط دانشمند و عالمان دین نبوده اند و نیستند، بلکه فلاسفه نیز در اکثر اوقات جانب دین را گرفته اند و وسیله‌ها‌یی برای استحکامات پایه‌های ایدئولوژیک دین بوده اند. این ادعا بر این مبنا صورت می‌گیرد که فلاسفه خودشانرا پرچمداران «اندیشیدن» معرفی می‌کنند و این اندیشیدن‌های فلسفی در بسا موارد یا ایدئولوژی خلق کرده اند و یا هم استحکامات دفاعی ایدئولوژی‌های قبلی را قوت بخشیده اند. بنابراین در جنگ بین علم و دین، شاهد مبارزاتِ تن به تنِ شواهد تجربی علمی با اعتقادات و باورهایی هستیم که یا با «اندیشیدن فلسفی» کسب شده‌اند و یا به‌صورت ناخودآگاه از خانواده و فرهنگ و محیط آموزه‌های دینی منتقل شده اند.

شاید این سوال در ذهن اکثریت شکل بگیرد که خب، کی‌ها جنگ را آغاز کرده اند؟ در جواب این سوال می‌توان اذعان نمود که: همانطوری‌که در مقدمه نیز ذکر گردید، جنگ تقریبا دوسویه است، اما با اطمینان بیشتر و با تایید شواهد بهترِ تاریخی، می‌توان ادعا کرد که اولین پرتاب‌های خصمانه از جانب رهبران دینی به سوی علم صورت گرفته است. بنیادِ این ادعا این است که علم در ذات خود به اعتقادات دیگران اهمیت نمی‌دهد و تنها مسئولیتِ علم برملا ساختن حقایقِ پوشیده از انظار عمومی است، چیزی‌که تاریخِ علم و شناخت علمی بر آن گواهی می‌دهد. اما علت به‌کار بردن مفهوم «تقریبا دو سویه» این است که بعضا از جانب دانشمندان عملکردهایی مشاهده شده است که مستقیما سوزنِ به هسته‌ی احساسات رهبران دینی کوبیده اند و خشم شانرا برافروخته اند. نمونه‌ی بارز آن کتاب «طرح بزرگ» نوشته‌ی استفن هاوکینگ فیزیکدان معروفِ قرن 21 است که در پس‌آمدِ توضیحات علمی از ساختار جهان و کلیت گیتی، اشاره‌ی به وجود خالق و ناظم و کنترل‌کننده‌ی گیتی نموده، و با استدلالِ برخاسته از دلِ تیوری‌های جدید فیزیک، وجود خداوند را رد می‌کند. این کتاب واکنش‌هایی زیاد در دنیای مذهبی داشته است و نقدهایی بسیار بر آن نوشته شده است.

از آنجایی‌که این مبحث طولانی‌ترین گفتوگوهای علم و دین یا به عبارت جذاب‌تر، نبردهای علم و دین را به نمایش می‌گذارد، ذکر تمام جزئیات آن از حوصله یک نوشته چند‌صد کلمه‌ای خارج است و تنها با بیان نکته‌ی در ادامه، بقیه مثالها و استدلال‌ها را به نوشته‌های دیگر موکول می‌کنم. همانطوری‌که در مباحث «علم و ارزش» نیز بدان اشاره گردید، این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم یک دستاورد علمی در مورد کشف یک حقیقت را چگونه استفاده می‌کنیم و چگونه از آن به‌عنوان ابزارِ نبرد سود می‌بریم، در حالی‌که خودِ علم عملا هیچ وزنی بر این قضایا اعمال نمی‌کند و در بی‌طرفی کامل است. بنابراین، با حذف موارد استثنایی، می‌توان ادعا نمود که در جنگ علم و دین، جانب دانشمندان وضعیت دفاعی دارد تاحمله. به‌قول فلاسفه علم، از نظر حقوقی و اخلاقی هم می‌توان به دانشمندان حق داد که از دستاوردهای شان دفاع کنند و جلو سوءاستفاده‌های کانسِپت‌های علمی را بگیرند و اهمیت و قیمت پژوهش‌ها و نتایج آنرا سر پا نگهدارند. سوالی‌که ممکن است پرسیده شود این است که چی کانسِپت‌ها/بگِرت‌های علمی هستند که از آنها استفاده‌های ابزاری به نفع دین صورت گرفته است یا با پیچیدگی‌های فلسفی مخلوط شده است؟ اگر همراهی کنید، در ادامه جزئیات زیادی از این نبرد را به تصیور خواهم کشید.

آباد باشید!

آیا علم عاری از ارزشهاست؟

علم باوری

#علم_و_منتقدان_علم

 

علم‌باوری

یکی دیگر از انتقاداتِ حواله شده به علم، «علم‌باوری» است. قبل از پرداخت مستقیم به این موضوع، می‌خواهم یک مثال تاریخی را یادآوری نمایم. در سال 1985 یک مرضی به‌نام «جنون گاوی» برای اولین‌بار در کشور انگلیستان گزارش گردید. تا هفت‌سال بعد از آن هم هیچ شاهدی مبنی بر این‌که این مرض یک اپیدمی در حال گسترش باشد، وجود نداشت. در سالهای 1989 و 1990 تایید گردید که این مرض از طریق تزریق وریدی از گاو به گاو منتقل می‌شود. در سال 1990 دولت انگلیستان جمعی از دانشمندانِ وقت را برای مشاوره در مورد تاثیرات این مرض بر انسان‌ها، جمع کردند و این دانشمندان دولت را قانع ساختند که این مرض هیچ تاثیری بر انسان ندارد. اما متاسفانه بعدا معلوم شد که خطای مصیبت‌باری رخ داده بود. این مثالی بود بر این‌که نشان دهیم که دانشمندان همیشه مطلقا درست نمی‌گویند و گاهی اشتباهاتی بدی از آن‌ها نیز سر می‌زند.

با این وجود، در عصر جدید و به‌خصوص قرن 21، در تمام جوامع واژه‌های «علم» و «علمی» از اعتبار بسیار ویژه‌ی برخوردار اند. اگر کسی به دیگری بگوید که رفتار تان غیرعلمی بود، می‌خواهد نشان دهد که رفتار احمقانه و نادرستی داشتی. به این معنا که «علمی‌بودن» معیاری صاحب‌اعتبار و صاحب‌احترامی است برای رفتار درست، شایسته، خردمندانه و معقول. و برعکس «غیرعلمی‌بودن» به عکس این صفات اشاره می‌کند. از دید مردم، دانشمندان طوری به‌نظر می‌رسند که در قدیم رهبران دینی را می‌دیدند. یعنی دانشمندان افرادی هستند که دارای دانش تخصصی هستند؛ دانشی که در اختیار افراد معمولی نیست، منتها با این تفاوت که دانش رهبران دینی اکثرا با ابهتِ هدیه‌شده از جانب خداوند همراه بود.

نگاه‌های فلاسفه در این مورد، مثل همیشه با اختلاف‌های شدیدی همراه استند. برخی فلاسفه از اصطلاح «علم‌باوری» برای فحش دادن به دانشمندان استفاده می‌کنند. در حقیقت، برای تحقیر دانشمندان، آنها را به علم‌باوری و یا «علم‌پرستی» متهم می‌کنند. مقصود شان دادنِ اعتبار بیش از اندازه به روش علمی نسبت به بقیه روش‌های شناخت است. بعضی شان با اندکی انعطاف‌پذیری گفته اند که با خودِ علم مشکلی ندارند، بلکه این تصور که علم ممتازترین روش شناخت است و در بین جوامع از امتیاز و اعتبار برتری برخوردار است، برای شان قابل قبول نیست. به خصوص این فرض که در هر مقوله‌ی می‌توان از روش علمی استفاده کرد، آزارشان می‌دهد. آنها گفته اند که می‌خواهیم بقیه رشته‌ها و روش‌های شناخت را از جبروت علم نجات دهیم. یکی از حوزه‌هایی‌که همیشه به علم‌پرستی متهم می‌شود، فلسفه جدید آمریکایی – انگلیسی است، یعنی همان فلسفه‌ی علم.

در جانب مقابل اندیشه‌ی «طبیعت‌گرایی» قرار دارد. این اندیشه همیشه با نام فیلسوف مشهور امریکایی قرن بیستم، ویلَرد وَن اورمان کواین، همزمان به‌کار می‌رود. صاحبان این اندیشه معتقد اند که وقتی علم می‌تواند تمام هستی را مورد تحقیق قرار دهد، پس می‌تواند رازهای کشف‌نشده در باره آدمی را نیز برملا سازد و چیزی برای فلسفه باقی‌ نگذارد. به باور آنها، علم همیشه در حال پیشرفت است در حالی‌که فلسفه هیچ پیشرفتی را تجربه نمی‌کند و همیشه حول سوالات تکراری می‌چرخد. طبق این تلقی، شناختی به‌نام شناختِ فلسفی وجود ندارد و تنها شناخت شناخت علمی است. اگر بخواهیم برای فلسفه نقشی قایل شویم، آن نقش «وضوح‌بخشیدن به مفاهیم علمی» است و این یعنی فراهم‌کردن زمینه برای دانشمند تا او کارش را ادامه دهد. واکنش فلاسفه را که می‌توانید پیش‌بینی کنید، «فلسفه حقایقی را برملا می‌سازد که دست علم هرگز بدانجا نمی‌رسد!»

جنگ برسر علم‌باوری همینجا ختم نمی‌شود. دانشمندان علوم اجتماعی نیز دانشمندانِ علوم طبیعی را به علم‌پرستی متهم می‌کنند و می‌گویند که خودبرتربینی در این رشته‌ها وجود دارد. این حقیقت انکار ناپذیر است که رشته‌های فیزیک، زیست‌شناسی و کیمیا نسبت به علوم اقتصاد، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی و ازین قبیل پیشرفته‌تر هستند، اما سوال این است چرا علوم طبیعی پیشرفت بهتری داشته اند؟ برخی گفته اند که نکته در «روش علمی» نهفته است. علوم طبیعی به‌دلیل روش بهتری که نسبت به علوم اجتماعی دارد، پیشرفت کرده است. آنها می‌گویند اگر روش علوم طبیعی در علوم اجتماعی تطبیق شود، نرخ پیشرفت این علوم نیز بیشتر خواهد شد. معنی این سخن این است که علوم اجتماعی باید از علوم طبیعی تقلید کنند. دانشمندان علوم اجتماعی این سخنِ زننده را برنمی‌تابند و در جواب جوانتربودنِ این علوم را دلیلی بر عدم پیشرفت شان نسبت به علوم طبیعی می‌دانند و مسئله تقلید را امر ناممکن می‌شمارند. به‌هیچ‌وجه حاضر نیستند رشته‌ی خودرا این چنین تابع و زیردست علوم طبیعی ببینند. به هر حال، آنچه در پایان لازم به‌ذکر می‌دانم این است که این جنگ‌ها هرگز ختم نمی‌شود و داشتن چنین انتظاری هم ساده‌انگارانه است. تنها چیزی‌که مهم است، دانستنِ کلیت قضایاست. آنچه‌که با خواندن این نوشته بدان دست خواهید یافت.

آباد باشید.

#علم_و_منتقدان_علم

 

آیا علم عاری از ارزش‌هاست؟ -2

در اوایل دهه 1940 اولین‌بار اصطلاح علمی «زیست‌جامعه‌شناسی» یا به قول برخی مترجمین فارسی «زیست‌شناسی اجتماعی انسانی»، سر زبانها افتاد و تا اوایل دهه 1970 پذیرفته نشده بود. با انتشار کتاب مشهور «زیست‌جامعه‌شناسی: تلفیق نوین» به تحریر ادوارد او ویلسون در 1975، این مبحث علمی پا گرفت و مشهور شد. این مبحث، رفتارهای جانوران و انسان را با فرض پدید آمدن آن‌ها در طی روند فرگشتی گونه‌ها بررسی می‌کند. این دانش تلاش می‌کند تا چرایی پدید آمدن رفتارهای گوناگون در جانوران را از دیدگاه فرگشتی توضیح دهد. این رشته، به عنوان شاخه‌ای از زیست‌شناسی که با رفتارهای اجتماعی سر و کار دارد، در خود کردارشناسی، انسان‌شناسی، فرگشت، جانورشناسی، باستان‌شناسی، ژنتیک جمعیت، و دیگر شاخه‌های علمی را نیز دارد. زیست‌جامعه‌شناسی، در زمینه بررسی رفتارهای اجتماعی انسان، به مباحث انسان‌شناسی داروینی، بوم‌شناسی رفتاری انسان، و روان‌شناسی فرگشتی بسیار نزدیک می‌شود. الگوهای جفت‌یابی، درگیری‌های قلمروی، شکار گله‌ای، و زندگی لانه‌ای در حشرات را می‌توان به‌عنوان مباحث مورد توجه این رشته علمی معرفی کرد.

مهم‌ترین و یا به بیان دیگر، جنجالی‌ترین موضوع در این رشته‌ی علمی بررسی رفتار و عملکردهای انسان است. در نگاه نخست این رشته خیلی معقول به‌نظر می‌رسد چون انسان نوعی حیوان است و از طرفی هم زیست‌شناسان می‌پذیرند که با نظریه داروین می‌توان بسیاری از رفتارهای حیوانات را توضیح داد. به‌فرض مثال، ‌به‌کرات می‌بینیم که موشها از گربه‌ها می‎ترسند و فرار می‌کنند. علتش این است که در اوایل، گربه‌هایی‌که فرار نمی‌کردند خورده می‌شدند و گربه‌های ترسو نسبت به این گربه‌های بقای بهتری داشتند. تکرار این تجربه به موش‌ها یاد داده است که هنگام دیدن گربه‌ها فرار کنند تا بتوانند زندگی کنند. تبیین‌هایی از این دست به‌نام تبیین «داروینی» یا تبیین «بر اساس اصل سازش‌پذیری» شهرت دارد.

موضوع زمانی جالب می‌شود که دانشمندان زیست‌جامعه‌شناسی رفتار و کردار و عملکردهایی مثل پرخاشگری، بیگانه‌هراسی، تجاوز جنسی و بی‌بندوباری‌های مردان را بربنیاد فرگشت تبیین می‌کنند. در سوی دیگر مهمترین سوال این دانشمندان این است که چرا ازدواج بین‌حانوادگی در همه‌ی فرهنگ‌ها و ادیانِ بشر، یک امر ناپسند و نادرست شناخته می‌شود؟ در قرائت‌های برخی ادایان از جمله اسلام، به نام ازدواج با محارم یا به عبارت بدتر، زنا با محارم خوانده می‌شود. زیست‌جامعه‌شناسان توضیح می‌دهند که کودکانی‌که از حاصل این ازدواج‌ها متولد می‌شدند، مشکلات ژنتیکی شدید داشتند و از اینرو این کودکان نسبت به کودکان دیگر، توانایی بقای کمتری داشتند و همیشه آسیب‌پذیر بودند. بنابراین تکرار این عمل به انسان‌ها آموخت که این عمل را کنار بگذارند و تا آنجا که در برخی جوامع برای مرتکبین این عمل تنبیه‌های شدیدی تعریف کردند. یک موردی اختلافی اینجا وجود دارد و آن این است که برخی فیلسوفانِ علم تصور می‌کنند که زیست‌جامعه‌شناسان می‌خواهند به‌ما بگویند که پرهیز از ازدواج‌های خانوادگی در ژن ما برنامه‌ریزی شده است، در حالی‌که عقل سلیم حکم می‌کندکه به دلیل تغییر در میزان قیوداتِ فرهنگی ناشی از تکرار این عمل و آموزشِ پیامدهای بدِ آن است که ما بدون استثنا از این عمل پرهیز می‌کنیم. یعنی آموخته‌ایم که این کار نادرست است. با این حال اما، مناقشه‌های جدی‌تر برسر این موضوع نیست و موضوعاتی دیگری هستند که معرکه‌هایی را به‌وجود آوردند.

زیست‌جامعه‌شناسان براین باوراند که عملکردهایی مثل تجاوز جنسی، بیگانه‌هراسی، پرخاشگری و بی‌بندوباری‌های انسان به این دلیل بوده است که زادوولد این افراد بیشتر از کسانی بود که این کارها را انجام نمی‌دادند. از آنجایی‌که این رفتار دلیل ژنتیکی دارد، پس از والدین به فرزندان منتقل می‌شدند. واقعیت اما این است که همه‌ی انسان‌ها مجاوز و پرخاشگر و بی‌بندوبار نیستند، اما این نمی‌تواند دلیلی بر نادرستی نظریات زیست‌جامعه‌شناسان باشد. برخی می‌گویند که خب، این دانشمندان صرفا می‌خواهند واقعیتی را بیان نمایند و شاید برای شان بار ارزشی نداشته باشد. گاهی اوقات این واقعیت‌ها موذی و مزاحم اند، اما چاره‌ی نیست باید همزستی با آنها را آموخت.

از جانب دیگر، زیست‌جامعه شناسان مورد انتقادهای بسیار شدید علمی قرار گرفتند که برخی این انتقادات بسیار بنیادی بودند. دانشمندانِ منتقد می‌گویند که زیست‌جامعه‌شناسان دارند یک مبحث علمی ارزشی را دنبال می‌کنند، و آنهم ارزشهایی‌که سخت محتمل تردید اند. شاید تعجبی نداشته باشد که بسیاری از این منتقدین فمینست‌ها و دانشمندان علوم اجتماعی هستند. این دانشمندان می‌گویند که وقتی زیست‌جامعه‌شناسان عمل قبیحِ تجاوز جنسی را یک امرِ ناشی از ویژگی ژنتیکی می‌دانند، معنی اش این است که افراد متجاوز که اکثرا مردها هستند را تبرئه می‌کنند. یعنی خود این افراد مسئول عملکردهای شان نیستند و فقط از فرامانهای امیال ژنتیکی شان اطاعت می‌کنند. آنها می‌گویند که زیست‌جامعه‌شناسان تلویحا سخن شان این است که پدیده‌های مثل نژادپرستی، خیانت به همسر وغیره اموری طبیعی و گریزناپذیر هستند.

یکی از پاسخ‌هایی که می‌توان به این اتهام داد این است که بین «واقعیتِ علم» و «ارزش» انگشت بگذاریم. مثلا در امر تجاوز جنسی، یا عوامل ژنتیکی دخیل است یا نیست. اگر این یک امر ژنتیکی باشد، هنوز عمل تجاوز را موجه نمی‌کند و از مسئولیت فرد متجاوز سرسوزنی هم نمی‌کاهد. ممکن است که این ژن تمایل به تجاوز را بالا ببرد، ولی با آموزش‌های فرهنگی می‌شود جلو آنرا گرفت. بیگانه‌هراسی و پرخاشگری وغیره هم مشمول همین حکم اند. لذا، زیست‌شناسی‌اجماعی انسانی از لحاظ ایدیولوژیک اصلا علمی مشکوکی نیست. بنابراین بین اتهامات علمی نسبت به زیست‌جامعه‌شناسی و اتهامات ایدیولوژیک بر این علم، فرق قایل شد. اما نکته‌ی دیگری که نمی‌گذارد که این بحث ختم شود این است که زیست‌جامعه‌شناسان از لحاظ سیاسی، گرایش به جناح راست دارند. بنابراین منتقدین می‌پرسند که اگر این علمِ مشکوکی نیست پس این جناح‌بندی را چگونه توضیح می‌دهید؟

در پایان این نوشته می‌خواهم به این نکته بسنده کنم که پذیرش غیرنقادانه هرآنچه دانشمندان می‌گویند، یک عمل ناسالم و تعصب‌آلود است. بنابراین نباید دنبال جواب قطعی برای سوالی باشیم که می‌پرسد «آیا علم چیزی خوبی است یا نه؟».

آباد باشید!

آیا علم عاری از ارزشهاست؟ -1

#علم_و_منتقدان_علم

 

آیا علم عاری از ارزش‌هاست؟

موضوع سلاح‌های کشتار جمعی در گذشته مورد بررسی قرار گرفت و تاجایی‌که حجم کلمات و ظرفیت فیسبوک اقتضا می‌کرد، روشنی انداخته شد. دیدیم که انتقادات زیادی حواله‌ی علم گردیده است و هرگروهی اجتماعی به سهم خودش از علم ایراد گرفته است. از طرفداران هنر گرفته تا فمینیست‌ها و انسان‌شناسان و تا آن‌هایی‌که اعتقادات شدیدی به دین و جزئیات آن دارند. همه به نوبت درد دل‌های شانرا با همه شریک ساخته اند. در بین این سیلی از نقدها و خرده‌گیری‌ها، تنها انتقاداتی اهمیت دارند که از نظر فیلسوفان علم گذشته باشند. هرچه نباشد فیلسوفان علم است! این فلاسفه نه تنها که برای دانشمندان امر و نهی می‌کنند، که گاهی در دفاع از علم و گاهی هم در نکوهش علم ایراد سخن کرده اند. پس تنها راه مناسب و اسباب درخورِ رسیدگی به انتقادات محوله به علم، نظر فلاسفه علم است. این فلاسفه عموما سه مورد از انتقادات را بررسی کرده اند که یکی از آن‌ها موضوع «ارزشی بودن» و یا «ارزشی نبودن» علم است. و هسته‌ی این بحث را این سوال نشکیل می‌دهد که آیا علم عاری از ارزش‌هاست یا نه؟

این را همه قبول دارند که گاهی از «شناخت علمی» در راه اهداف غیر اخلاقی استفاده شده است. نمونه‌های آن مثل بمب هسته‌ای، سلاح‌های میکروبی و شیمیایی هستند که در بسیاری از جنگ‌های خانمان‌سوز تاریخ بشر از آن‌ها استفاده شده اند. اما از این نمونه‌ها نمی‌توان این نتیجه را گرفت که در نفسِ شناخت علمی عیب اخلاقی وجود دارد. در این نمونه‌ها آنچه غیراخلاقی است کاربرد شناخت علمی است، وگرنه، به نظر بسیاری از فلاسفه‌ی علم، کاملا بی‌معنی است که علم یا شناخت علمی را اخلاقی یا غیراخلاقی بدانیم. زیرا علم به واقعیت‌ها ربط پیدا می‌کند و واقعیت‌ها به خودی خود هیچ معنای اخلاقی ندارند. کاری‌که ما انسان‌ها با واقعیت‌ها انجام می‌دهیم، درست یا نادرست، اخلاقی یا غیراخلاقی است. اگر این توضیحات را جدی بگیریم، علم ذاتا یک فعالیت «غیرارزشی» است، بدین معنا که علم صرفا اطلاعاتی را در مورد جهان در اختیار ما قرار می‌دهد، اما این‌که ما با این اطلاعات چی می‌کنیم، موضوع دیگری است.

بازهم بین فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد. این تصور که علم در امور ارزشی موضع بی‌طرف دارد و نیز زیربنای این تصور، یعنی دوگانگی علم و ارزش، مورد قبول همه‌ی فلاسفه نیست. آنهایی‌که با این دوگانگی موافق نیستند، معتقد اند که غیرارزشی بودن علم یک رویای دست‌نیافتنی است. به این مفهوم که هر پژوهش علمی با این داوری انجام می‌شود که آیا این موضوع ارزش بررسی‌کردن و تحقیق را دارد یا نه؟ یعنی حتما از جنبه‌های اقتصادی و زمان و فرصت‌های بهرده‌برداری، مورد داوری قرار می‌گیرد. این فلاسفه سه دلیل برای پشتیبانی از این موقف شان ارائه می‌کنند.

دلیل اول این است که هر پژوهشگر فقط می‌تواند در حوزه تخصص خود، هر بار فقط روی یک موضوع تمرکز نماید. لذا این پژوهشگر ملزم به انتخاب موضوع است. این انتخاب موضوع یک‌نوع پیشداوری را نیز می‌طلبد که در فوق نیز به آن اشاره شد. بنابراین او باید داوری کند که کدام موضوع برای او و موسسه پژوهشی که در آن کار می‌کند، مقدم‌تر است. خود این داوری‌ازپیش، به خودی خود یک نوع داوری ارزشی است. دلیل دوم این فلاسفه بر این اصل در علم که «برای هر پدیده‌ی می‌توان چندین تبیین ارائه کرد»، استوار است. با توجه به این، یک دانشمند تنها از روی داده‌هایش یک نظریه علمی را انتخاب نمی‌کند. به عقیده این فلاسفه، این ثابت می‌کند که در امر گزینشِ نظریه علمی توسط دانشمند، از ارزش گریزی نیست. دلیل سوم این است که، برخلاف تصور برخی فلاسفه، بین علم و ارزش نمی‌توان جدایی افکند. چون خیلی ساده‌لوحانه است اگر بگوییم که دانشمندان محض تحقیق و بدون ملاحظه‌ی کاربردهای علمی آن، به تحقیق می‌پردازند. این‌روزها که بسیاری از پروژه‌های علمی توسط شرکت‌های خصوصی حمایت مالی می‌شوند، به اعتبار این دلیل افزوده است. زیرا خیلی واضح است که این موسسات خصوصی فقط دنبال منافع تجاری شان هستند.

این دلایل در جای شان جالب توجه هستند، ولی همه‌ی آنها انتزاعی اند. زیرا این دلایل نشان می‌دهند که علی‌الاصول علم نمی‌تواند از ارزش‌ها عاری باشد، ولی با آنهم نمی‌توان به مصادیق عینی و جزئی دست یافت. یعنی مصادیقی عینی که این دلالیل را تایید کند به‌وضوح قابل مشاهده نیستند. با این‌حال اما، پای مصداق‌هایی نیز به میان آمده است که در دو دهه‌ی 1970 و 1980 در دنیای علم معرکه‌ی برپاکرد. حتما می‌پرسید که خب، چی مصداقهایی بود؟ در جواب باید بگویم که صبور باشید، به آن خواهیم پرداخت.

علم و منتقدان علم

#علم_و_منتقدان_علم

 

علم و منتقدان علم

نظر بسیاری از اشخاص این است که علم چیزی خوبی نیست. آنها براین باوراند که علم باعث به‌وجود آمدن سلاح‌هاش کشتار جمعی گردید و امروز نیز به اشکال مختلف زندگی بشر را تهدید می‌کند. این دسته آدم‌ها بیشتر به تئوری‌های توطئه باور دارند و مثلا شیوع انواع امراض ویروسی یا بکتریایی را سلاح بیولوژیک می‌پندارند و علم را در هسته‌ی این توطئه‌ها قرار می‌دهند. برخی فمینست‌ها هم انتقاد می‌کنند که علم ذاتا جهت مردانه دارد. انتقاد این‌ها شاید به این دلیل بوده باشد که در طول تاریخِ تفکر‌ها و فعالیت‌های علمی، مشاهیر علمی اکثریت مرد بوده اند. هنرمندان هم می‌گویند که علم با هزینه‌هایی هنگفتی‌که دارد، هنر را از حوزه‌ی توجه مردم بیرون رانده است. از سوی دیگر نیز کسانی‌که اعتقادات مذهبی سختی دارند احساس می‌کنند که ایمان‌شان مورد تهدید علم است. و همینطور بسیاری از مردم‌شناسان نیز علم را به نخوت و غرور متهم می‌کنند، زیرا معتقد اند که علم به‌شکل بسیار خام‌اندیشانه‌ی، خودرا برتر از اعتقاداتی می‌پندارند که در فرهنگ‌های بومی در چهارگوشه عالم رایج است و هزاران سال است که از نسلی به نسلی منتقل شده اند.

با این حال، در میان انبوهی از انتقاداتِ حواله شده به سمت علم، علم طرفدارانی نیز دارد. آنها می‌گویند که واضح است که به یمن علم توانسته ایم به چیزهایی دست یابیم که زندگی بشر را امن‌تر و لذت‌بخش‌تر کرده است و به زندگی معنا بخشیده است. تبدیل شدن زندگی بشر از حالت رقت‌بار اولیه به این حالت پیشرفته از برکت علم است. چیزهایی مثل برق و نیرو، آب آشامیدنی، داروها، واکسن‌ها، فناوری ارتباطات، فناوری حمل و نقل، غذا، امکانات رهایشی بهتر و تمام این اسباب و وسایل را همه مدیون علم هستیم. این گروه با این استدلال‌ها که قوانین سخت‌گیرانه‌ی ساخته‌ی دست بشر علم را خشن معرفی کرده است، آنرا از اتهامات منتقدانِ علم تبرئه می‌کنند. طرفداران علم، رقابت‌های اقتصادی، نظامی، دشمنی‌های ناشی از عقاید نژادپرستانه و اختلافات دینی و مذهبی، فزونخواهی‌های بی‌رویه‌ی ناشی از ذاتِ انسانی و الی آخر را دلایلِ می‌دانند که علم را به‌عنوان یک نیروی بالقوه برای تهدید زندگی بشر معرفی کرده است.

برخی از طرفداران علم، فمینست‌ها را به فقدان تفکر متهم می‌کنند و تبعیضِ تاریخی در علم را ناشی از ناقص بودن تفکر علمی و نبود اطلاعات درست در مورد انسان، طبیعت، حیات و زندگی می‌دانند. و دسته‌ی دیگر اما این انتقاد فمینست‌ها را به‌جا می‌دانند و می‌پذیرند که این تبعیض‌ها عملا از جانب مردهایی‌که دانشمند هم بوده اند، اعمال شده است. در کل اما طرفداران علم براین‌که علم و اصول آن بشر را به «تفکر انتقادی» و «شک‌کردن» وا داشت و باعث از میان‌برداشتن قوانین وحشیانه‌ی برده‌داری و تا حدی قوانین تبعیض‌آمیزِ جنسیتی از جوامع گردید، توافق نظر دارند. به‌طور نمونه مثال‌های زیادی می‌توان یافت که نگاه وحشیانه‌ نسبت به جنسِ زن در آنها هنوز وجود دارد و علت وجود این نگاه‌ها و طرز فکرهای وحشیانه در این عصر، عدم دسترسی مردم به اطلاعاتِ درست است. آنها معتقد اند که یکی از تاثیرگذارترین نظریه‌های علمی که می‌تواند تبعیض جنسیتی و انواع تبعیض‌های ساخته‌ی بشر را از میان بردارد، درک تئوری فرگشت داروین است. درک این نظریه می‌تواند باعث فروکش‌کردن آن غرور و تعصب احمقانه‌ی مردان نسبت به زنان گردد و تفکرِ برابری جنسیتی را در ذهن مردان شکل دهد. با این حساب اما تعدادی با این رویکرد موافق نیستند و آنرا نتیجه‌گیری شتابزده می‌پندارند.

انتقادات هنرمندان و طرفداران هنر، انسان‌شناسان و مدافعان مذهب و عقاید و امثال این‌ها نیز در جای شان مورد بررسی قرار گرفته اند که از حوصله این نوشته خارج است. همه‌ی این انتقادات در بین عوام و متفکرین ریشه‌های عمیقی دارند، اما آیا از نظر فلاسفه‌ی علم کدام انتقادها ارزش بررسی فلسفی را دارند؟ به‌صورت کل نظر فلاسفه در مورد علم و علم‌باوری چیست؟

آیا تبدیل شدن بی‌حیات به جاندار

#علم_و_منتقدان_علم

 

آیا تبدیلِ بی‌حیات به جاندار اتفاقی بود یا اجتناب‌ناپذیر؟

دیوید بوهم فیزیکدان انگلیسی در مورد ذراتِ مقابل نور خورشید قول معروفی دارد: «حرکت ذراتِ غبار در مقابل نور خورشید فقط در ظاهر نامنظم و اتفاقی به‌نظر می‌رسند. در حقیقت، در ورای بی‌نظمی ظاهری پدیده‌ها، درجه‌ی فوق‌العاده بالایی از نظم وجود دارد که ما نام آنرا اتفاق می‌گذاریم.» اما، سوال خوانندگان احتمالا این است که خب، بحث نیاز و اتفاق از کجا شکل می‌گیرد؟ و چرا اتفاق یا نیاز؟ پس بنابراین، برای روشنی بیشتر، عمق بیشتری از خاستگاه حیات را به نمایش می‌گذاریم.

استنلی میلر کیمیادان آمریکایی، زمانی‌که دانشجوی دکترا و زیر نظر هارولد اوری، کیمیادان نوبلی و استاد دانشگاه شیکاگو بود، در آزمایش‌های دوران‌سازِ خود آمیزه‌ی از چهار ترکیب گازی را که تصور می‌شد سازندگان عمده‌ای اتمسفیر پیشازیستی بودند، هیدروژن/هایدروجن، امونیاک، متان و بخار آب، را تشکیل داد و با گذراندن تخلیه الکتریکی از درون این آمیزه، اثر آذرخش آغازین را شبیه‌سازی کرد. نتیجه‌ی حیرت‌انگیزی‌که از این آزمایش به‌دست آمد، تولید چشم‌گیر گستره‌ای از مواد عضوی/آلی، از جمله امینواسید بود. به دلیل این‌که امینواسیدها بلوک‌های سازنده‌ی پروتئین‌ها استند و پروتئین‌ها جز کلیدی همه‌ی سیستم‌های زنده، نتایج میلر دوره‌ی جدیدی از مطالعات پیشازیستی را کلید زد. طولی نکشید که مخالفت‌هایی از جانب زیست‌شیمیدانان پا گرفت. شکل‌گیری حیات دقیقا در کجای زمین رخ داد؟ مکان ترجیحی آغازی یا همان «سوپ آغازی» به چند دلیل و موردِ احتمالی، به باد سوال گرفته شد و جایگزین‌های آفریننده‌ی دیگری پیش‌نهاد گردید. برخی‌ها گفتند که حیات ممکن است در دودکش‌های هیدروترمال(گرماآبی یا زمین‌گرمایی) در ژرفای دریا شکل گرفته باشد، در حالی‌که بعضی دیگر می‌گفتند که حیات در سطوح گلی شکل گرفت. به این ترتیب آن شور و هیجان به‌وجود آمده از آزمایش میلر و خوش‌بینی‌های خلق شده، با پا گرفتن رقیب‌های دوسویه و ناسازگار، به بی‌انسجامی و عدم قطعیت تغییر یافت. اما تنها چیزی‌که همه بر آن توافق داشتند این بود که حیات چیزی در حدود 4 یا 4.5 میلیارد سال پیش، از مواد بی‌حیاتِ حاضر بر زمینِ پیشازیستی پدید آمد.

این دیدگاه که همه بر سر آن اتفاق نظر دارند، پدید آمدن حیات از بی‌حیات، مارا برسر دوراهی بسیار دردسرساز قرار می‌دهد. آیا پدیدارگشتن حیات بر روی زمینِ پیشازیستی یک اتفاق بود یا نیاز؟ آیا پیشامدی بود فوق‌العاده نامحتمل – رخدادی عجیب که تقریبا بی‌تردید هرگز تکرار نخواهد شد یا این‌که با توجه به قوانین فیزیک و کیمیا، پدیدارشدن حیات ناگزیر بود؟ تعدادی از فیزیکدانان معتقد هستند که این تبدیلِ بی‌حیات به جاندار، نمی‌تواند به‌صورت اتفاقی صورت پذیرفته باشد. این دسته دانشمندان مثال می‌آورند: «برای آن‌که همگرایی نوکلئوتیدها به‌صورت «اتفاقی» موجبِ به‌وجود آمدنِ مولکول RNA گردد، می‌باید طبیعت به اندازه 15^10سال سعی و خطا انجام دهد، که خود چیزی معادلِ 100 هزار بار طولانی‌تر از عمر کلی جهان هستی خواهد شد.» و نمونه‌ی دیگر: «اگر اقیانوسِ نخستین می‌توانست همه‌ی انواع ایزومترها را که به‌گونه اتفاقی از یک مولکولِ دارای صدها اتم، تولید کند؛ این کنش و اندرکنش‌ها می‌توانست 80^10 ایزومتر تولید کند که در مقایسه با آن، کلِ جهان هستی اتم ِکمتری از این تعداد دارد.»

داغ‌ترین بحث برسر مسئله‌های اتفاق و نیاز، رویارویی پرآوازه‌ی دو زیست‌شناس سرشناس نوبلی بود. زاگ مونود آنرا به‌صورت پیشامد عجیب می‌دید که بعید است تکرار شود. در واژه‌های خودش این‌گونه گفته بود: «معنایش آن است که احتمال پیش‌اندر آن کمابیش صفر بود. ... نه گیتی آبستن حیات بود و نه زیست‌سپهر آبستن آدمی.» اما، کریستین دو دوو دیدگاهی کاملا مخالف داشت: «خود آشکار است که گیتی آبستن حیات بود و زیست‌سپهر آبستن آدمی. وگرنه ما اینجا نبودیم.» خب، حق با کیست؟ آیا حیات از سر بخت بود یا الزام؟ چی نتیچه‌ی می‌توانیم از این رویارویی‌ها بگیریم؟ پاسخ شسته‌رفته این است: تقریبا هیچ! با این‌حال اما، هنوز راه‌های برای اقناع خاطر وجود دارد.

در جاهایی از فیزیک، در بحث احتمالات، موضوع دوشیکاف بسیار مطرح می‌شود. در یک آزمایشی با دوشکاف و یک صفحه عکاسی، وقتی یک‌به‌یک ذرات را به سمت دو شیکافی‌که خیلی نزدیک به‌هم تعبیه شده اند، در ابعاد ذرات، می‌فرستیم، احتمال این‌که ذره از کدام شیکاف عبور خواهد کرد، فقط 50 درصد است. تشخیص قطعی این‌که ذره از کدام شیکاف/شیار عبور می‌کند و به کدام قسمت صفحه‌ خواهد نشست، ناممکن است. با این دیدگاه حرکت و مسیر ذره‌ی نوری کاملا اتفاقی و غیر قابل پیش‌بینی است. اما بعد از فرستادنِ هزاران ذره، لکه‌ی که بر صفحه عکاسی باقی می‌گذارد، به‌هیچ‌وجه اتفاقی نیست. به این معنا که ذرات فرستاده شده تصویر کاملا منظم تشکیل می‌دهند که به‌نام اثر تداخل یاد می‌شود. معنی کلی این مثال این است که خصوصیات اتفاقی ذرات، درجه‌ی بالایی از نظم را با خود دارد که برای ما قابل درک نیست.

با نگاهی به قطعات پازلی ارائه شده از اول بحث حیات تا اکنون، می‌توانیم این نتیجه را ارائه دهیم. ما از جزئیات فرایندِ پدیدار شدن حیات و شرایط فراگیرِ زمین در زمانِ پیشازیستی نا آگاهیم. بنابراین نمی‌توان توقع داشت که در مورد فرایندِ که نمی‌فهمیم و در شرایط که برای ما نامعلوم است، دست به‌قضاوت بزنیم. اتفاق نظرها برسر کلیتِ فرایند تبدیل شدنِ حیات از بی‌حیات، وجود دارد اما به دلیل نداشتن آگاهی از شرایط پیشازیستیِ زمین، کشف تمام جزئیاتِ این فرایند از توان دانش امروز خارج است. به قول فیلسوف دنیل دِنِت، باید صبر کرد تا گذر زمان ثابت کند که علم این مسئله را تا کجا می‌تواند دنبال کند.

عکس: میلر در آزمایشگاه

کلاف سردرگم خواستگاه حیات

#خداوند_و_علم

 

کلاف سردرگم خاستگاه حیات

مسئله‌ی خاستگاه حیات به شکل خیره‌کننده‌ی دشوار است. بیست سال پس از کشف DNA، کارل پوپر، فیلسوف برجسته‌ی علم، با تاکیدش بر این مسئله که: «حیات سدی نفوذناپذیر برای علم است و جان به‌دربرده از همه‌ی کوشش‌ها برای فروکاستنِ زیست‌شناسی به کیمیا و فیزیک»، رسیدن به جواب علمی در مورد خاستگاه حیات را ناممکن می‌دانست. و برعکسِ این دیدگاه، کیمیا دان برجسته‌ی هاروارد جرج وایت‌سایدز، به‌تازگی با صراحت نامعمول، در مورد حیات این‌گونه ابراز نظر کرده است: «بیشتر کیمیادانان از جمله خودم، باور دارند که حیات به‌شکل خودبه‌خودی از آمیزه‌ای از مولکول‌ها در زمینِ پیشازیستی پدید آمد. چطوری؟ هیچ ایده‌ای ندارم.» این حرف چکیده‌ی همه‌ی این قصه است.

مبنای دیدگاه مدرن این فرض است که چیزی در حدود 4.6 میلیارد سال قبل، حیات در روی زمین از سرآغازهای «نازیستی» به راه افتاد. این دیدگاه اولین بار در سال 1920 با کارهای مشترک زیست‌شیمی‌دان روسی الکساندر اُپارین، ژنتیک‌دان و زیست‌شناس فرگشتی پرنفوذ انگلیسی جی. بی. اس. هلدین پا گرفت. ایده‌های ناکام و ضعیف‌تری مثل «همه‌گشنی» نیز شکل گرفت که به زودی توسط دانشمندان نادیده گرفته شدند. با این‌حال اما، این سوال هسته‌ی مباحث فعلی است. اگر سخن اخیر وایت‌سایدز را جدی بگیریم، پس حیات چگونه از بی‌حیات پدید آمد؟

دانشمندان برای پاسخ به این سوال دو رهیافت را در نظر گرفته اند. در حقیقت این پرسش دو چهره‌ای کاملا متمایز دارد – پیشینه‌ای و ناپیشینه‌ای. رهیافت پیشینه‌ای رمزگشایی از رویدادهای واقعی کیمیایی است که در زمینِ پیشازیستی رخ داده است. مسیر کیمیایی و فیزیکی خاصی که پیموده شد، گام به گام از بی‌حیات تا به حیات ساده اولیه. و مهم‌ترین سوالات تشکیل دهنده این رهیافت: کدام بلوک‌ها به‌وجودآورنده‌ی مولکول‌هایی هستند که حیات از آن‌ها به‌وجود آمد؟ شرایط تعاملی و واکنشی عمومی در زمین چگونه بوده که باعث شد حیات اولیه در آن شکل بگیرد؟ آیا مراحل میانی در این دوره فرگشت طولانی، از مولکول‌های اولیه تا حیات ساده اولیه وجود داشت؟ رهیافت ناپیشینه‌ای به پرسش عمومی «چرا » می‌پردازد. در واقع بیشتر تمرکز بر چرایی شکل‌گیری حیات دارد. چرا ماده بی‌حیات اولیه فارغ از هویت ساختاری اش، مسیر پیچیدگی‌یافتگی را تا حیات ساده اولیه پیموده است؟ این رهیافت بیشتر شبیهِ روش نیوتن در مورد جستجوی دلیل افتادنِ سیب از درخت است، این‌که «چرا سیب به زمین افتاد؟». کدام اصول فیزیکوکیمیایی می‌تواند چنین تبدیل کیمیایی خیره‌کننده‌ای را توضیح دهند؟

دانشمندان می‌گویند که یک نوع درهم‌تنیدگی بین این دو رهیافت وجود دارد. دانستن یکی می‌تواند جنبه‌هایی از رهیافت دیگر را نیز توضیح دهد. به فرض مثال غلتیدن صخره‌ای از بالای کوه را در نظر بگیرید. در مسیر پایین آمدن صخره از کوه هر دو رهیافت به راحتی قابل تشخیص هستند. چگونه این صخره از کوه جدا شد؟ صخره از کدام مکان کوه شروع به غلتیدن کرد و چرا چنین مسیری را پیمود؟ و پرسش رهیافت دوم: چرا اصولا باید صخره به سمت شیب کوه و در چنین مسیری سقوط کند؟ که البته در مورد صخره جواب این سوال خیلی روشن است.

به همین ترتیب اگر در مورد خاستگاه پیشینه‌ای پرسشِ حیات در جزئیاتش بپردازیم، یعنی مواد آغازی و مراحل واکنشی، آنگاه دانستن اصول کلی حاکم بر تبدیل شدن بی‌حیات به حیات ساده اولیه چشمگیر خواهد بود؛ و می‌پرسد که دنبال چی نوع مدرک پیشینه‌ای بگردیم. و برعکس دانستن واکنش‌هایی که به تبدیل ماده بی‌حیات به ماده جاندار انجامید، کمک زیادی به پرده‌برداشتن از آن اصولی کلی خواهد کرد که بر چنین تبدیل برجسته‌ای حکم رانده‌اند.

کهن‌ترین مدرک پیشینه‌ای در مسئله خاستگاه حیات، دیرین‌شناسی و مدارک و بازمانده‌های میکروفسیلی و میکروارگانیسم‌های باستانی اند که در تازه‌ترین یافته‌ها در مورد عمر آنها، حیات ابتدایی را چیزی در حدود 3.4 میلیارد سال پیش می‌رساند. با این‌حال، همه‌ای این شواهد میکروفسلی، به حیات یاخته‌ای(سلولی) پیش‌رفته‌ای می‌انجامد و نمی‌تواند به فرایندهای قدیمی‌ترِ «نازیست‌زایی» نوری بتاباند. پس باید نتیجه بگیریم که تنها سند دیرین‌شناسی به تنهایی و به خودی خود نمی‌تواند بینشِ سرراست بر سرراه مسئله خاستگاه حیات قرار دهد.

تکنیک توانمند دوم برای کاوش پیشینه‌ی حیات بر روی زمین، تحلیل «تبارژنتیکی» یا تحلیل «توالی» است. زیست‌فیزیکدان برنده جایزه نوبل، ماکس دلبروک، در یک سخنرانی در فرهنگستان هنرها و علوم کانتی کت در سال 1949 چنین فرموده بود: «هر یاخته زنده‌ی با خود تجربه میلیاردها ساله از تجربه کردن را حمل می‌کند.». این سخن دلبروک روشن می‌کند که امکان تشکیل درخت حیات از روی شواهد یاخته‌ای وجود دارد. با رمزگشایی از پیشینه‌ی فرگشتی می‌توانیم ارتباط همه‌چیز با یکدیگر را پیدا کنیم. در پایه درخت حیات، آخرین نیای مشترک همگانی Last Universal Common Ancestor (LUCA) را می‌گذاریم – تازه‌ترین چیز زنده‌ای که تمام حیات فعلی از آن فرگشت یافته است. با این‌حا اما ابزارهای دیرین‌شناختی و تبارشناختی شیوه‌هایی اند که اطلاعاتی از حیات اولیه در اختیار ما قرار می‌دهد اما نمی‌تواند به این پرسش که چگونه نازیست‌زایی اتفاف افتاد پاسخ بدهد. رهیافت دیگری که برای پاسخ دادن به این سوال روی دست دانشمندان است، رهیافت «شیمی پیشازیستی» است. این رهیافت دو سناریو را در خود پرورانده است که به رهیافت «نخست متابولیسم» و رهیافت «نخست تکرارشوندگی» تقسیم شده است. آیا شیمی‌ پیشازیستی می‌تواند فرایند نازیست‌زایی را توضیح دهد؟

#خداوند_و_علم       آیا علم می تواند همه چیز را تبیین کند؟       اسرار موجودات زنده

 

آیا علم می‌تواند همه‌چیز را تبیین کند؟

این قسمتی از داستانِ خداوند و علم، بیشتر فلسفی است و دیدگاه‌های فلاسفه علم را منعکس می‌کند. خداوند همیشه موضوع فلسفه، عرفان، دین و ازین قبیل اسباب و وسایل معرفت‌شناسی بوده، پس وقتی حرفِ خداوند و علم در مباحث فیزیک و زیست‌شناسی مطرح می‌شود، باید این نکته تا حدی روشن باشد که آیا علم می‌تواند همه‌چیز را تبیین کند یا نه؟ علم چه‌چیز‌هایی را می‌تواند خوب تبیین کند؟ در کجای کار نسبتا ناتوان بوده و چقدر می‌توان از توانایی علم برای تبیین پدیده‌های طبیعی در آینده مطمئن بود؟ دلیل اهمیتِ روشن بودن این مورد این است که بازار «نتیجه‌گیری» و «استفاده» و «تبلیغ» و «سرهم کردن پیرو و مرید» و بالاخره «تولید ایدیولوژی»، همیشه گرم بوده و تا آینده‌ها هم گرم خواهد ماند.

علم جدید توانسته است از پس تبیین بسیاری از پدیده‌های ظاهرا اسرارآمیز طبیعی، موفق بدرآید، اما هنوز واقعیت‌هایی زیادی هستند که برای آن‌ها تبیین علمی نداریم یا اگر داریم کامل نیست. موضوع منشا حیات یکی از همان واقعیت‌هایی است که تبیین علمی کاملی در مورد آن ارائه نشده است که در آینده به آن خواهم پرداخت. ما فقط می‌دانیم که چهار میلیارد سال قبل، در آبگوشت اولیه، مولکولهایی با توان «همانندسازی» پیدا شدند و حیات از آنجا آغاز شد، ولی کاملا نمی‌دانیم که این مولکول‌های همانندساز اولیه چگونه پدیدار گشتند. نمونه‌ی دیگر از پدیده‌های جالب طبیعی این است که کودکان مبتلا به «اوتیسم» حافظه بسیار خوبی دارند. پژوهش‌های بسیاری که در مورد این کودکان صورت گرفته اند، این ادعا را تایید می‌کنند، ولی تا هنوز کسی نتوانسته است این واقعیت را به صورت علمی تبیین کند. دانشمندان زیست‌شناسی و فیزیک هنوز دارند در مورد منشا حیات جستجو می‌کنند تا شاید سرنخی در مورد این واقعیت به‌دست آورند. گرچه که دانستن این‌که 4 میلیارد سال پیش در زمین چه حال و احوالی حاکم بوده، بسیار دشوار است. حافظه‌پژوهی با آن‌که شاخه علمی بسیار جوانی است، اما حافظه‌پژوهان همچنا در باره‌ی ویژگی‌های حافظه در حال تحقیق هستند. سوال مهم‌تر اما این است که آیا با توجه به موفقیت‌های چشم‌گیر علم در تبیین پدیده‌های طبیعی، می‌توان گفت که علم می‌تواند همه‌چیز را تبیین کند؟ آیا چنین نیست که برخی پدیده‌ها تا ابد در تورِ تبیین علمی نخواهند افتاد؟ عل‌الاصول شرط عقل این است که بگوییم شماری زیادی از واقعیت‌هایی که هنوز تبیین نشده اند، در آینده تبیین خواهد شد، اما بهتر است که اول نگاهی به باورهای فلسفی فلاسفه‌ی علم بی‌اندازیم و بعد نتیجه بگیریم.

بنده، با واکاوی شدید که در کتب فلسفه علم داشتم، کتباهایی‌که در دسترس من هستند، متوجه شدم که شبیهِ اختلاف نظر بین علما، فلاسفه هم باهم اختلاف‌های دیدنی و جالبی دارند. برخی فلاسفه معتقد اند که دلایل محض وجود دارند که نشان دهند علم هرگز موفق به تبیین بسیاری از پدیده‌ها نخواهد شد. چون برای تبیین یک چیز، چیزی دیگری به‌میان می‌آید، فرقی هم نمی کند که آن چیز چی باشد. آن‌ها مثال می‌زنند که قانون جاذبه نیوتن بسیاری از پدیده‌ها را تبیین کرد، اما خودش بدون تبیین باقی مانند[؟]. بنابراین از آن‌جا که هیچ‌چیز نمی‌تواند خودش را تبیین کند، پس برخی پدیده‌ها تا ابد بدون تبیین باقی خواهند ماند. این استدلال با آن‌که بیان می‌کند که چیزهایی هستند که تا ابد قابل تبیین نخواهند بود، اما هیچ لیستی از این پدیده‌ها ارائه نمی‌کند. تعدادی دیگری از این فلاسفه اما توجهِ نظرِ صریح دارند و موضوع «آگاهی» را به‌عنوان یک پدیده‌ی غیرقابل تبیین معرفی می‌کند. با آن‌که مغزپژوهان زیادی در مورد آگاهی در حال تحقیقات علمی هستند، اما این فلاسفه به این باور اند که این جستجوها هرگز به‌بار نخواهند نشست و نتیجه نخواهند داد. دلیل این ادعای شان وجهِ «سوبژکتیو» بودن این پدیده است. یعنی «احساس» و «آگاهی» که توسط یک فیلم ترسناک یا یک صحنه رمانتیک به مغز منتقل می‌شود، مختصِ به همان فیلم و همان صحنه است. شاید عصب‌شناسان و مغز‌پژوهان بتوانند روزی چگونگی و چرایی ایجاد احساس وحشت در مغز را با شرحی دقیق تبیین کند، اما آیا این شرح دقیق تبیین می‌کند که چرا تماشای فلان فیلم ترسناک چنان حس ویژه را به آدم منتقل می‌کند؟ با این‌حال اما، هرچند که تصور کنیم که این استدلال قوی است، اما چنین نیست که جمیع فلاسفه بر آن صحه بگذارند، چی رسد به دانشمندان علوم اعصاب. در سال 1991 فیلسوفی به‌نام دنیل دِنِت کتابی نوشت تحت عنوان «تبیین آگاهی» که در این کتاب فلاسفه را به «فقدان تخیل» متهم کرده است. به نظر من این فیلسوف وجهه‌ی عجیبی دارد که در دیگران یافت نمی‌شود. وی در این کتاب به صراحت بیان می‌کند که فلاسفه در طول دوران تاریخی که علم و فلسفه متولد شده و رشد کرده اند، همیشه در اشتباه بوده. در واقع توضیحات علمی که بعدا ارائه شده اند، امر و نهی‌های فلاسفه برای دانشمندان را ضرب صفر کرده اند. این، زمان است که معلوم می‌کند کدام پدیده تبیین می‌شود یا نه یا چقدر قوی یا ضعیف تبیین می‌شود.

برخی دیگری از فلاسفه بر این باور اند که علومِ مختلف باید حوزه‌های مجزایی را مورد بررسی قرار دهند. مثلا رسانندگی الکتریکی یک قطعه طلا باید با فیزیک تبیین شود؛ وظیفه زیست‌شناسی است که تبیین کند چرا لاک‌پشت عمر طولانی دارد؛ وظیفه اقتصاد است که تبیین کند که چرا نرخ بهره هرچی بیشتر باشد، تورم را بیشتر کاهش می‌دهد، و خلاصه این‌که تقسیم کار بین علوم برقرار باشد. سوالی که مطرح می‌شود این است که آیا نمی‌توان طول عمر لاک پشت را از ویژگی‌های ساختار اتمی و مولکولی آن با قوانین بنیادی فیزیک تشخیص داد؟ آیا نمی‌توان گفت که تورم در بازار اتفاق می‌افتد، مردم بازار را شکل می‌دهد، مردم انسان اند و انسان یک موجود زنده‌ی مثل لاک‌پشت؟ پس نباید همه‌چیز‌هایی‌که خود موجودات فیزیکی اند، با قوانین بنیادی فیزیک قابل تبیین باشد؟ فلاسفه در مقابل این جزئیات مقاومت می‌کنند. با این‌حا اما معمای فلسفی هنوز پابرجا است. چرا باید تمام چیز‌هایی‌که در نهایت موجودات فیزیکی اند، به فیزیک «تحویل‌پذیر» نباشد؟ فلاسفه برای پاسخ به این سوال از اصطلاح «چندگونه» استفاده می‌کنند؛ یعنی موجودات در سطح ذرات بنیادی چندگونه اند. پس با قوانین بنیادی فیزیک نمی‌شود به تبیین وحدت بخشید و تبیین درستی ارائه داد. فلاسفه‌ی دیگری نیز هستند که با این عقیده موافق نیستند و به قول دنیل دِنِت، این دسته را فاقد تخیل می‌شمارند. پس باید صبر کرد و دید که زمان چی را ثابت می‌کند؟ تقسیم کار بین علوم یا وابستگی بسیاری از علوم به فیزیک؟

درباره‌ی حیات - خداوند و علم

اسرار موجودات زنده

#خداوند_و_علم

 

اسرار موجودات زنده

ژان گیتون یکی از فلاسفه‌ی تفکر فرامنطقی در یک بحثی نسبتا طولانی با دو فیزیکدان، حیات و اسرار موجودات زنده را اینگونه به بحث می‌گیرد. «در پنجره‌ی خاطراتم، یک واگنِ اسبی را با چرخ‌های بزرگش که سنگفرش‌ها را در می‌نوردد؛ دخترکی که آرام در پناهِ سایه‌ی درختی آرمیده است؛ و یا مردی که در حال برداشتن کلاهش از روی زمین در حالی‌که باد آن را از سرش برداشته، را مشاهده می‌کنم. این‌ها همه تصاویر زندگی من هستند. اکنون سوالی برایم مطرح می‌شود که بر اساس چی معجزه‌ای حیات آغاز گردید؟ بر مبنای آنچه که تا اکنون مشاهده کردیم، به‌نظر می‌رسد که در پسِ آنچه که آفرینش جهان هستی می‌نامیم، نیرویی مانند سازمان‌دهند وجود داشته که همه‌چیز را با دقتی فوق تصور محاسبه نموده است. در این زمینه تمایل دارم بیشتر بدانم؛ یعنی چی چیزی در پس حیات بوده است؟ آیا این حیات حاصل یک تصادف است یا ثمره‌ی یک نیازد؟»

من، خواستم که با داشتنِ گوشه‌ی چشمی به سوالات این فیلسوف، اسرار حیات را در لابلای کتب و نوشته‌ها و تبصره‌های فیزیکدانان، زیست‌شناسان و کیمیادانان جستجو کنم. تا انجا که روشن و مبرهن است، این سه شاخه‌ی قدرتمند علمی، همیشه با بنیادی‌ترین ابهامات طبیعت سروکله داشته است. یک فیزیکدانی مثل اروین شرودینگر وقتی می‌پرسد که حیات چیست، منظورش ویژگی‌های مثل رنگ، شکل و شمایل، جسامت، مکانِ زندگی، نوع تغذیه و امثال این‌ها نیست، منظورِ فیزیکدان بسیار عمیق است. بربنیادِ روشِ شناسایی «بالابه به پایین» در علم، هرجسم زنده‌ و غیرزنده‌ی، تا ساختار اتمی و مولکولی شان شکسته می‌شوند. یک فیزیکدان و زیست‌شناس، با این روش دنبال این هستند که بفهمند دقیقا در کجای این زنجیره، حیات آغاز گردید. چگونه کیمیا به زیست‌شناسی تبدیل شد؟ چی رازی در این نهفته است وقتی داروین می‌گوید: «حیات ساده به پیچیده فرگشت پیدا کرد»؟ و اولین مولکول حیات در چی شرایطی محیطی شکل گرفت؟ و نهایتا این‌که: حیات چیست؟

از منظر تاریخی، بیش از 2000 سال قبل، اولین کسی‌که به طبیعتِ زیست نگاهِ منطقی‌تر انداخت و سوالاتی در ذهنش شکل گرفت، ارسطو بود. او اولین‌بار هدفمند بودن حیات را مطرح کرد و مهم‌ترین عقیده‌ی وی در مورد حیات، دیدگاه «فرجام‌مندی» حیات بود؛ دیدگاهی که بیش از 2000 سال اندیشه دنیای غرب را در سیطره خود داشت. اما در سده شانزدهم(قرن شانزدهم)، سرچشمه‌ی ناآرامی اندیشه‌ورزانه شروع به جوشیدن کرد و طولی نکشید که به سونامی تبیدل شد. آنچه که امروز به‌نام «انقلاب علمی مدرن» شناخته می‌شود، به سردمداری کوپرنیک، دکارت، گالیله، نیوتن و بیکن، باور آدمی نسبت به گیتی و جایگاه خودش در آن را، از بنیاد دگرگون ساخت. دیدگاه فرجام‌مندانه‌ی ارسطو نسبت به گیتی، کنار گذاشته شد و ایده‌ی بودنِ مقصودِ زیربنایی در طبیعت از میان برداشته شده و این دیدگاه که طبیعت «عینی» است، جایگزین آن گردید. جالب آن‌که انقلاب علمی مدرن نه تنها نتوانست که میل سیری‌ناپذیری آدمی در یافتن جایگاهش در گیتی را ارضا کند، بلکه موانع نو و بزرگتری را نیز برسرراهِ فهمِ اصلاح‌شده از جهان ماده قرار داد، جهانی‌که الزاما هم در جاندار وجود داشت و هم در بی‌جان.

گام بزرگ بعدی در این حماسه‌ی شورانگیز، در سال 1859 با انتشار کتاب دوران‌ساز و کلیساسوزِ «خاستگاه گونه‌ها» به تحریر چارلز داروین برداشته شد. این کتاب و نظریه داروین با آن‌که وحدت‌ قابل توجهی را به زیست‌شناسی ارزانی داشت، اما شکافِ بین دنیای «جاندار» و «بی‌جان» را بزرگتر ساخت. داروین، در این تزِ پارادایم‌شکن، گیراترین مبنای باورداشتن به گیتی فرجام‌مندانه را با این بینشِ ژرف که توضیحِ ماشین‌واره‌ی ساده‌ایِ انتخاب طبیعی در پس پدیدار شدن طرح هدفمند در سیستم‌های زنده نهفته است، فروریخت.

اگرچه داروین توانست توضیح «فیزیکی» برای چگونگی فرگشت حیات ساده به حیات فزاینده‌ پیچیده ارائه کرد، اما برای شیوه‌ای که ماده‌ی بیجان به حیات ساده تبدیل شد، توضیحی نداد، یا حتا تلاش هم نکرد که توضیح بدهد. جالب است که این کوتاهی دردسرآفرین، پیشاپیش در زمان خود داروین آشکار بود، به‌ویژه توسط خود داروین. وی در یک نامه‌ی به یک همکار گیاه‌شناس خود می‌نویسد: «هم اکنون اندیشیدن در مورد خاستگاه حیات چرندی بیش نیست؛ باید در مورد ماده هم اندیشید.». و این ابهام تا قرن بیستم همچنان باقی‌ماند و گاها مورد بررسی‌هایی نافرجام قرار گرفت و به جایی هم نرسید.

پیشرفت‌های چشم‌گیرد دانش فیزیک درقرن بیستم هم نتوانست به نوبه‌ی خود این گره را بگشاید، اما نیلزبور فیزیکدان دانمارکی، یکی از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی و نظریه اتمی، در سخنرانی مشهور خود تحت عنوان «نور و حیات» تا آنجا پیش رفت که بگوید: «حیات با عقل‌ورزی آدمی از فیزیک و کیمیا، سازگار، اما حکم‌ناپذیر و نادانستنی است.» نلزبور جزئیاتی از نظریه کوانتوم را در سیستم‌های زیست‌شناختی نیز گسترش داد. و همانطور که در نوشتار قبلی اشاره شد، اروین شرودینگر نیز در کتاب حیات چیست، از ویژگی‌های ترمودینامیکی حیات سردرگم ماند؛ به این معنی که فیزیکدانان قرن بیستم و بنیانگذران فیزیک مدرن تلاشهایی موثری انجامد دادند که می‌توانند برای دانستن اسرار حیات مفید باشند. و این‌گونه بود که تا زمانِ اوایل تولد فیزیک کوانتوم، جوابی برای اسرار حیات یافت نشد، اما دریچه‌هایی به‌سوی این سِر گشوده شدند.

در نوشته‌های بعدی جزئیات دقیق‌تری از آغاز حیات و این‌که آیان نظریه‌ای در باره‌ی حیات وجود دارد یا نه، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
ادامه دارد ...

درباره‌ی حیات - خداوند و علم


#خداوند_و_علم

در باره‌ی حیات - خداوند و علم

«پسین را به اندیشیدن درباره‌ی حیات گذراندم. اگر فکرش را بکنید، می‌بینید که چه عجیب است این حیات! پس خلاف هر چیز دیگر، از آن سر در نمی‌آورید، اگر منظورم را درک کنید.» - پی. جی. ودهاوس

نزدیک به 76 سال پیش، فیزیکدان نام‌آوری به‌نام اروین شرودینگر، کتابی نوشت که عنوان گیرایش «حیات چیست؟» یک راست به قلب موضوع زد. حیات چیست؟ آیا آن‌گونه که هواداران اصل «بشربنیاد» ادعا دارند، کیتی برای پشتیبانی از حیات، این‌گونه ظریف تنظیم شده است؟ یا آن‌طوری‌که فیزیکدان معروف انگلیسی استیون هاوکینگ استدلال کرده، آیا «نژاد آدم تنها لکه‌ای کیمیایی روی سیاره‌ای با اندازه‌ی متوسط» است؟ مبنای این معمای به‌شدت دردسرساز چیست؟

چیزهای زنده به‌شدت پیچیده هستند. نخستین سطرهای نوشتار کلاسیک ریچارد داکنیز زیست‌شناس انگلیسی، در کتاب «ساعت‌ساز نابینا»، با این گفته آغاز می‌شود که ما جانوران تودرتوترین چیزها در گیتی هستیم. همین نوشته باید مایه‌ی کلام را رسانیده باشد. ما جانواران واقعا بسیار ویژه هستیم. اما سوال این است که چه چیزی باعث شده است که ما چنین «پیچیده» باشیم؟ حتا عبارت «پیچیده» خودش نیز پیچیده است! پیچیدگی در جهان بی‌جان دلبخواه است. مثلا می‌دانیم که صخره‌ی که ظاهرا پیچیده است، با تغییر ترکیب، تغییر در شکل، تغییر در نوع ساختار کریستالی و ... هنوز هم یک صخره است. در مورد ما جانوران اینطور نیست. پیچیدگی ما یک پیچیدگی «ویژه»، «سازمان‌یافته» و «خاص» است. حتا کوچکترین تغییر در این پیچیدگی می‌تواند عواقب وحشت‌ناکی داشته باشد. به فرض اگر اندکی در توالی DNA آدمی دست‌کاری شود، ممکن است باعث بروز انواع بیماری‌های ژنتیکی گردد و حتا کوچک‌ترین دست‌کاری در حیات می‌تواند کاملا کارکرد سیستم را مختل کند و چی بسا که آن سیستم زنده دیگر زنده نباشد.

پیچیدگی‌های سازمان‌یافته چهره‌ای دیگری هم دارد. حدود نیم‌سده پیش زیست‌شناسان خصلتی را در حیات معرفی کردند و نامی را برای این خصلت عرضه نمودند؛ «حیات آرمان‌مند». واژه آرمان‌مند یک واژه آکادمیک برای توصیف خصلت «هدف‌مندی» حیات است تا آنرا از واژه «فرجام‌مند» که پیامد‌های کیهانی را شامل می‌شود جدا سازد. آرمان‌مندی در زیست‌شناسی از نظر تجربی «ابطال‌ناپذیر» است. هرچیز زنده‌ای طوری رفتار می‌کند که انگار ماموریتی به‌عهده دارد. تولید مثل، حفاظت از بچه‌ها، گردآوری غذا، ساختن پناه‌گاه و خانه، و کارهای همیشگی که پدر و مادرها انجام می‌دهند. ما می‌دانیم(شاید بهتر است بدانیم) که نباید بینِ یک خرس و توله تُپُلش قرار بگیریم؛ می‌فهمیم که دو نر بر سر ماده‌ای ستیزه می‌کنند؛ و می‌دانیم که گربه‌ی ولگرد همیشه دل و روده‌ی سطل زباله را بیرون می‌ریزد. ما همه‌ی این فعالیت‌های «هدفمند» را به صورت شهودی درک می‌کنیم. اما آیا در جهان بی‌جان چنین فعالیت‌هایی جالب و دیدنی پیدا می‌شود؟

به فرض مثال، شما دوستِ قدیمی تانرا می‌بینید که چندسالی است اورا ندیده بودید. و اینگونه شروع می‌کنید به احوالپرسی: «سلام آصف، چه خوب که می‌بینمت، می‌بینم که حسابی عوض شدی! بر و رو را ببین؛ هیکل در آوردی؛ سبیل هم که گذاشتی!» چرا چنین حرف‌هایی می‌زنید؟ چون می‌دانید که آصف نباید کاملا همان آصف 4 سال پیش باشد. از نظر ماده، او تغییر کرده است. تقریبا تمام مولکول‌های بدنش جایگزین شده است و نزدیک به 10 هزار میلیارد سلول جایگزین کرده است و به‌صورت کامل نو شده است. جان کلام این است که جانوران زنده همیشه به مرور زمان تمام مولکول‌های مهم بدنش را عوض می‌کند، اما یکپارچگی مولکول‌ها را حفظ می‌کند. اندک‌ترین جهش در ساختار جسم زنده که یکپارچگی مولکول‌ها را مختل کند، ممکن است منجر به فاجعه شود. پس جسم زند نمی‌گذارد این اتفاق بیفتد و مدام از این همانگی و یکپارچگی محافظت می‌کند. همین فرایندِ اطمینان از حفظ یکپارچگی ساختاری مولکول‌ها و به‌خصوص پروتئین‌ها، به نام خصلت «پویایی» حیات شناخته می‌شود. حیات پویا است؛ اما این‌که چگونه این پویایی به‌وجود آمده است، سوالی مهمی است. و این سوال هربار تکرار می‌شود که واقعا حیات چیست؟

خصلت‌های دیگری مثل گونه‌گونی حیات، حیاتی دور از تعادل، سرشت کایرالیتی حیات و غیره خصوصیاتی هستند که اهمیتِ دانستن ماهیت این خصوصیات هزاران دانشمند فیزیک و زیست‌شناسی را سال‌هاست که درگیر کرده است. اگر علم بتواند به این سوالِ معروف شرودینگر پاسخ دهد، شاید بتواند پیچیدگی، هدفمندی، پویایی، گونه‌گونی و ویژگی‌های دیگر حیات را نیز توضیح دهد. بنابراین است که ما هم دوست داریم بدانیم که علم تا اکنون چی رازهای نهفته‌ی حیاتی را آشکار کرده است و فعلا در کجای کار است. حیات چیست و چگونه شروع شد؟ آیا حیات یک فرایند کاملا «تصادفی» بود یا خالقی دارد که به آن «سامان» داده است؟
ادامه دارد...

خداوند و علم -4

#خداوند_و_علم

اسرار موجودات زنده

خداوند و علم -۴

قبل از بیگ بنگ چی بود؟
در نوشته‌های قبلی به دیوار پلانک رسیدیم؛ جایی‌که فلاسفه فرامنطقی، آنرا مرز نامیدند. از جزئیات مقادیر پلانک صحبت شد و تاکید گردید که به دلیل محدودیت‌های اصل «عدم قطعیت هایزنبرگ»، فیزیکدانان نمی‌توانند مقادیر کوچکتر از زمان پلانک و طول پلانک را حساب کنند. با این‌حال اما ختم کار فیزیک هم اعلام نگردید.
در سالیان پسین بینشی نوینِ در فیزیک کوانتومی به‌وجود آمده است که امتحانش را نیز به‌خوبی پس داده است. این بینش در قالب نظریه میدان‌های کوانتومی است و به‌نام «خلا کوانتیک» یا «خلا کوانتومی» یاد می‌شود. خلای کوانتومی می‌گوید که خلای مطلقی که عاری از ماده و انرژی باشد وجود ندارد؛ حتا خلایی که کهکشان‌ها را از همدیگر جدا می‌کنند، نیز خلای کامل نیست، و شامل اتم‌های مجرد و انواع تشعشعات است. ما در واقع هیچ‌گاه قادر به حذف کامل میدان مقناطیسی که عمق خلا را تشکیل می‌دهد، نخواهیم شد. بر اساس اصل نسبیت خاص اینشتین، ماده و انرژی باهم معادل هستند، و لذا میدان مقناطیسی موجود در خلا، در حین نوسانات به «ماده» تبدیل شود و به این ترتیب است که ذرات کوچک ماده از «عدم» به‌وجود می‌آیند. بنابراین در خلای کوانتومی، ذرات به‌صورت پیوسته در رفت و برگشت هستند و دایم در زمانی بسیار کوتا پدیدار و ناپدید می‌شوند. پدیده‌ای که در مقیاس انسانی باورکردنی نیست.

فلاسفه از اصطلاح خلای کوانتومی به نام «ناکجاآباد» یاد می‌کنند و می‌پرسند: خب، اگر بپذیریم که ماده از ناکجاآبادی که خلای کوانتومی می‌نامیم آمده است، آیا نمی‌توانیم پاسخی برای این سوال که بیگ بنگ از کجا حاصل شده است، پیدا کنیم؟ قبل از ثانیه‌ای ده به توان منهای 43 چه به‌وقوع پیوسته است؟

یک فضای خالی را در نظر بگیرید؛ نظریه کوانتوم معتقد است که اگر به این فضای خالی انرژی کافی انتقال یابد، ماده تولید می‌شود. اگر این مسئله را به‌جهان هستی تعمیم بدهیم، می‌توان گفت که قبل از بیگ بنگ مقادیرِ عظیم انرژی به خلای ابتدایی انتقال یافته و باعث تولید کهکشان‌های ما شده است.

و فلاسفه به سوال کردن ادامه می‌دهند و خود به جواب می‌رسند. بسیار خب، اما این حجم عظیم انرژی که باعث به‌وجود آمدن بیگ بنگ شده است، از کجا ناشی می‌شود؟ تصور می‌کنم که چیزی در ورای دیوار پلانک پنهان بوده، نوعی انرژی آغازین با قدرت فوق تصور. فکر می‌کنم قبل از خلقت، «زمان» اندازه نداشه است؛ زمانی پایان‌ناپذیر که هنوز به‌صورت گذشته، حال و آینده در نیامده بود. بنابراین در این دوره «زمان» حالت سلسله مراتبی نداشته، یعنی زمان نمی‌گذشته است، درنتیجه می‌توان انرژی را با آن مرتبط کرد که بی‌نهایت بوده است. یعنی انرژی که آنرا تنها می‌توان در «خالق» سراغ کرد. یکی از دلایلی که ما در مقابل «دیورا پلانک» ناتوان می‌مانیم این است که تمامی قوانین فیزیک در مقابل اسرارِ مطلقِ خداوندِ خالق ناتوان هستند. آیا چنین بود که همه‌چیز آغاز شد؟ شاید علم هرگز آن را به‌طور مستقیم اذعان ننماید، اما در سکوتش، جایی برای کشف و شهود باقی گذاشته است.

فلاسفه این‌گونه از روی انرژی بی‌نهایت به خداوند می‌رسند و از فیزیک نوین به‌عنوان کاشفِ کمالِ مطلق در ابتدای آفرینش نام می‌برند تا ظاهرا «علم» را به «خداوند» برسانند. آن‌ها، به ‌نام «انرژی بی‌انتها» قانع نیستند و به‌آن نام‌های دیگری می‌گذارند. سرشار از ایهام، بی‌نهایت اسرارآمیز، قدرتِ مطلق، ازلی، خالق و بی‌بدیل. حتا اعتراف می‌کند که در حقیقت جرات اطلاق نامی بر آنرا ندارند و گذاشتن هر اسمی را برای وجود که بی‌بدیل است، نوعی نقض غرض می‌دانند. آنسوی دیگر، فیزیکدان وجود مقادیر بی‌انتهای انرژی را نوعی سوال دانسته و به دلیل این‌که مفاهیمِ «بی‌نهایت»، «بی‌انتها» و «لایتناهی» در فیزیک «مشکل» به‌شمار می‌روند، دنبال راه‌حل معمای انرژی می‌افتد. قدرتِ مطلقِ ازلی، خالقِ بی‌بدیل، و این‌گونه القاب تخیلی، را نادیده می‌گیرد. بنابراین است که از نظریه‌ی اولیه ریسمان تا نظریه چندجهانی یا «جهان‌های موازی» شکل‌ می‌گیرند تا مشکل انرژی بی‌انتها را حل کنند و به جواب علمی برسند. (به علاقه‌مندان توصیه می‌شود.)

اگر خلاصه کنم، در نظر من تلاش‌های فلاسفه‌ی طرفدار تفکر فرامنطقی، تحسین‌برانگیز هستند. با توجه به این نقل قول تاریخی از لاپلاس که در جواب سوال ناپلئون گفته بود «به خدا نیاز نداریم»، قانع ساختن فیزیکدانان برای پذیرش وجود خالقِ قادرِ مطلقِ تخیلی دشوار است. اما به‌هر حال، برای آنانی‌که در میانه‌ی راه به خدا نیاز پیدا می‌کنند و دوست دارند در سایه‌ی مرحمت او چُرتی بزنند، تلاشی بی‌نظیری است. برای منِ فیزیک‌خوان همین‌که آن‌ها تاریخ کیهانی را تا دیوار پلانک پذیرفته اند، کفایت می‌کند. پذیرش تاریخ کیهانی تا آن لحظه، به معنی تایید تمام مراحل تکامل کیهان و به‌ویژه شکل‌گیری حیات در کره زمین، براساس پروسه‌ی پیچیده‌ی‌ «نازیست‌زایی» خواهد بود، یعنی تولید «حیات» از مواد «بی‌جان». این می‌تواند برای هدایت «خلقت‌گرایان» دلیل خوبی باشد تا بر سر موضوع «حیات» با علم به توافق برسند و در بسیاری موارد سرراه برنامه‌های آموزشی مدرن سبز نشوند و ممانعت خلق نکنند.
 

خدوند و علم -2

خداوند و علم -3

#خداوند_و_علم

خداوند و علم -۳

تیوری بیگ بنگ را تقریبا اکثریت دانشجوها و اهل فیسبوک شنیده اند. بر اساس این تیوری، همه‌چیزی‌ و همه‌ی عالمی که تصورش را بکنید، از یک نقطه‌ی بسیار بسیار کوچک آغاز شده است. در اثر یک انفجار بزرگی ‌که آنرا بیگ بنگ نامیده اند. سه تا دلیل علمی برای اثبات این تیوری وجود دارد.

۱ - سن ستارگان: به این مفهوم که برآورد سن قدیمی‌ترین ستارگان، زمانی معادل ۱۲ تا ۱۵ میلیارد سال را نشان می‌دهند که با سن محاسبه‌شده برای کیهان مطابقت دارد.
۲ - انالیز نور ساطع شده از کهکشان‌ها: این انالیز به red shift و blue shift معروف است. نتیجه این تحلیل‌ها نشان می‌دهند که کهکشان‌ها در حال دور شدن از همدیگر هستند.
۳ - تابش بک‌گروند کیهانی: این تابش در سال ۱۹۶۵ میلادی کشف گردید.‌ دمای این تابش چیزی در حدود ۳ درجه بالاتر از صفر مطلق است. این اشعه نوعی فسیل، از حرارت و نور اولین لحظات پس از بیگ بنگ است.

این شواهد علمی با دقت‌ بسیار بالا اندازه‌گیری گردیده اند و ثابت می‌کنند که تمام کیهان از یک انفجار شروع شده است. اگر فیلم دور شدن کهکشان‌ها را برعکس تصور کنید، می‌بینید که بالاخره تمام این‌ها در حالتی ویژه‌ی با همدیگر یکجا می‌شوند، و آن حالت ویژه و "منحصر به‌فرد"، دقیقا قبل از بیگ بنگ است.

طرفداران تفکر فرامنطقی(فراواقع‌گرایی) تا اینجای این بحث را با فیزیکدانان موافق اند. البته نه به این دلیل که فکر کنیم آن‌ها کج‌کش و لج‌باز نیستند، بلکه به این دلیل که در این مورد شواهد علمی بسیار قوی وجود دارد.

اگر به تاریخ علم مراجعه کنید، در طول تاریخِ دیدگاه‌های علمی و اسطوره‌ای بشر نسبت به عالمِ پیرامون شان، عادت فیلسوف‌ها این بوده که ندانسته‌های بشر در مورد کیهان را بزرگ جلوه بدهند و تاجایی‌که توانسته اند از آن‌ها نمادهای مقدس بسازند، در حدی‌که، این طرز تفکر شان منجر به خلق #ایدئولوژی‌های بسیار متفاوت گردید و دنیا را مملو ساخت از انواع افراطیت و تندروی‌های مذهبی. به همین دلیل هم است که بسیاری از فیزیکدانان جوانِ امروز، فلسفه را ناشی از #جهل می‌دانند. اما به‌هر حال، این واقعیت دارد که فلسفه همیشه جاهایی به علم حمله کرده است که توضیحات علمی ضعیف‌تر بوده و یا این‌که دانشمندان شواهد کمتری در اختیار داشتند. اما وقتی شواهد به‌دست می‌آیند، فیلسوف یا تغییر دیدگاه می‌دهد و یا بحث را عوض می‌کند.

در مورد بیگ بنگ و جزئیاتِ قبل و بعد از آن، فیلسوف‌های طدرفدار فرامنطقی، روش دشمنی و سرسختی را کنار گذاشته اند، اما تلاش شان برای پیدا کردن نقطه وصل "خداوند و علم" واقعا ستودنی‌ و جالب است. درحالی‌که، در نظر فیزیکدان، خدایِ در کار نیست. اگر کسی از فیزیکدانان در جایی چیزی در مورد بیگ بنگ و خدا گفته باشد، نظرش یک دیدگاه فلسفی است تا علمی. دانشمند برای کشف رازهای پنهان و ناشناخته، به خدا نیاز ندارد و آنچه که برای دانشمند و علم مهم است، شاهد تجربی است. یک مشاهده و آزمایش دقیق و موفقیت‌آمیز، برای یک محقق علمی ارزنده‌تر از خداست. در معادله دانشمند فکتوری به اسم خدا وجود ندارد.

با این‌حال اما هنوز جای بحث باقی‌ست، حتا اگر نام آنرا بحث فلسفی بگذاریم. حالا به‌فرض که با دیدن شواهد علمی قبول کردیم که کیهان از بیگ بنگ شروع شده است، خب قبل از بیگ بنگ چی بوده است؟ چطور ممکن است کیهانی با هزاران میلیارد کهکشان، از جایی با ابعاد الکترون و حتا کوچکتر از آن آعاز شده باشد؟ علم چی می‌گوید؟ فلسفه و دین چی نظری دارند؟ و دیدگاه فلسفه فراواقع‌گرایی چیست؟

در نوشته‌های بعدی به آن‌ها می‌پردازیم.

#خداوند_و_علم

خداوند و علم -2

 

خداوند و علم -2

در اولین نوشته در مورد خداوند و علم، با اشاره به چند سوال مهم، مقدمه‌ی کوتاهی نوشتم. و حالا اندکی به اصل ماجرا وارد می‌شویم، علت و بنیاد شکل‌گیری این نوع تفکر را جستجو می‌کنیم.

با این سوال فلسفی شروع می‌کنیم. شاخصه‌ی تفکر نوین در چیست؟ فیلسوفانِ طرفدار این تفکر، آنرا تفکر "فراواقع‌گرایی" نامیده و شاخصه‌ی آنرا چنین تعریف کرده اند: شاخصه‌ی تفکر نوین در این است که مرزهای موجود بین معنا و ماده برداشته شود.

اما آیا پدیدار شدن این نگرش فلسفی جدید باید مارا متعجب سازد؟ فیلسوفان می‌گویند نه چندان زیاد. زیرا این خود توسط متفکرین برجسته‌ای مثل میشل فوکو زمینه‌یابی شده بود و در حوزه‌ی تحولات معرفت‌شناختی گسترده‌ای قرار دارد. در نظر آن‌ها، این تغییرِ نوع تفکر بسیار حائز اهمیت است. چرا که حوزه‌ی تفکر منطقی محدود به آنالیز پدیده‌های ناشناس اما قابل شناخت است؛ در حالی‌که تفکر فرامنطقی، خویش را از مرزهای ناشناخته فراتر برده و در بندِ زبان و فاهمه قرار نمی‌گیرد. این‌گونه تفکر سعی دارد اسرار را تبیین کند. به‌طور مثال، می‌توان در ریاضیات به پدیده‌ی عدم قطعیت اشاره کرد که در آن، هیچگاه نمی‌توانیم به‌طور قطع، درست یا اشتباه بودن یک فرضیه را اثبات کنیم.

اولین گام برای داشتن تفکر فرامنطقی، این است که بپذیریم که برای دانسته‌های موجود حد و مرزی وجود دارد. یعنی شبکه‌ای از مرزهای تعیین‌شده که به یکدیگر بسیار نزدیک اند و همچنان با واقعیت هم فاصله‌ی اندکی دارند، ولی قادر به گذشتن از این مرزها نیستند.

این گروه از فیلسوفان عدد پلانک را به‌عنوان نمونه‌ی از مرزِ تعیین‌شده ارائه می‌کنند. باید تایید کنم که این عدد بسیار اسرارامیز و شگفت‌آور است. این عدد نمایانگر کوچکترین مقدار انرژی در جهان است و به معنای آخرین حدومرزی است که فراتر از آن نمی‌توان رفت. ثابت پلانک یعنی نهایت امکان تقسیم انرژی و حد نهایی هرگونه تقسیم‌پذیری در جهان بی‌نهایت کوچک. این مرز بی‌نهایت کوچک در پی خویش مرزهای دیگری مثل "طول پلانک" و "زمان پلانک" را دارد که کوتاه‌ترین طول و زمان ممکن در عالمِ هستی را نشان می‌دهند. کوتاه‌ترین زمان ممکن، کوتاه‌ترین طول ممکن و کمترین مقدار انرژی، یعنی همان مرز، مرزی‌که به واقعیت بسیار نزدیک اما غیر قابل عبور است!

فلسوفان در ادامه از خود شان می‌پرسند که چرا باید چنین مرزهایی وجود داشته باشد؟ در این‌همه شگفتی و در این درجه از قابلیتِ اندازه‌گیری و محاسبه، چی رمزی نهفته است؟ چه چیزی یا چی کسی در مورد میزان، و اصولا وجود آن‌ها تصمیم‌گیری کرده است؟ و مهم‌ترین سوال شان این‌که آیا در ورای آن چه چیزی قرار دارد؟ فلسوفان همچنان اضافه می‌کنند که اگر تفکر "فرامنطقی" یا "فراواقع‌گرایی" را بپذیریم، و در مقابل نا شناخته‌ها دچار واهمه نشویم، و آگاه باشیم که "ناشناخته‌ها" خود در قلب فرآیندهای فیزیک مدرن قرار داشته و رکن اصلی آن محسوب می‌شوند، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا آخرین کشفیات فیزیک نوین در حال نزدیک شدن به دایره‌ی "میتافیزیک" و عالم معنا است؛ و این‌که اینشتین معتقد بود که همه چیز در عالم هستی قابل شناخت و درک است، به اشتباه رفته است.
آن‌ها همچان اضافه می‌کنند که: امروز، در محدوده‌ی پر رمزوراز و تغییرپذیرِ نظریه‌ی کوانتوم، تمامی فیزیکدانان بدون استثنا، به این توافق نظر دارند که "#واقعیت" قابل درک و شناخت نیست و ماهیت پوشیده و مستور دارد و همینطور باقی خواهد ماند. اگر چنین چیزی را قبول نماییم، به‌این معنا است که راه‌حل جایگزین را برای "عجایب فیزیک" پذیرفته ایم. یعنی همانا "عجایب منطق".

نزدیکی عجایب فیزیک و عجایب منطق، اولین دیدار عینی خداوند و علم است که در حوزه‌ی فیزیک پیشرفته اتفاق می‌افتد و شاید معرِف میتافیزک مدرن باشد.

بلی! همانطوری‌که دیدید، فیلسوف‌ها تلاش کرده اند با تعریف مفاهیمی‌که به آن پرداختم، فراواقع‌گرایی را جایگزین ماده‌گرایی محض و معناگرایی محض نمایند. و بنابر دلایلی که اشاره گردید، سعی در این دارند که علم و متافیزیک را آشتی بدهند و "خداوند و علم" را نزدیک‌تر سازند.

در نوشته‌های آینده مشخصا به مثال‌های مورد بحث و منازعه خواهیم پرداخت و توانایی و دقت استدلال فیلسوفان را به چالش خواهیم کشید. 💪

#خداوند_و_علم

خداوند و علم -1

خداوند و علم -۱

جهان هستی از کجا آمده است؟ حقیقت چیست؟ چرا باید چیزی به‌جای هیچ وجود داشته باشد؟ آیا پدیده‌های جهان مادی "معنایی" دارند؟

تا اوایل قرن بیستم برای پاسخ به این سوالات دو راه وجود داشت. دین و فلسفه. پس از معروف شدن تیوری کوانتوم نظریات فلیلسوف‌ها عوض شدند و اکنون چنین می‌گویند: "با تحقیق بسیار متوجه شدیم که تنها سه راه برای پاسخ به این سوالات وجود دارد. دین، فلسفه و دست آخر علم." و در ادامه اضافه می‌کنند: "در عصر حاضر در مقابل علم و الگوهایِ تفکرِ وابسته به آن، تکنولوژی و روش‌‌های زندگی منبعث از آن، دیگر فلسفه آن قدرت حقیقت‌یابی‌ی خودرا از دست داده است. [...] به نظر می‌رسد فلسفه در حال از دست دادن آخرین شاخصه‌ی خویش یعنی تفکرکردن است."

با این‌حال، انگاره‌های نو، نشان از گشودنِ راه‌های جدید از اعماق دانش و آگاهی دارد، که انسان را به فراتر از برخوردهای کلیشه‌ای علم در ارتباط با موضوعات حیات، هدایت می‌کند؛ شاید بتوان ردپای متافیزیکی نیز در آن پیدا کرد. چیزی در عین حال نزدیک و عجیب، پرتوان و اسرارآمیز، علمی و غیر قابل توصیف است؛ شاید چیزی مانند خداوند... .

حالا، آیا شما این گفته‌ها را باور می‌کنید؟ این‌که در شروع قرن بیستم و پس از معروف شدن نظریه کوانتوم، فیلسوف‌ها تغییر عقیده داده اند نشانه‌ای خوبی است، اما آیا این‌که می‌گویند فیزیک جدید "خداوند و علم" را به‌هم نزدیک کرده است چقدر باورپذیر است؟ آیا آن گسست معرفت‌شناسی قرن ۱۹ و ۱۸ و ... قابل ترمیم است؟

این‌که فیلسوف‌ها قبل از این‌که سراغ فیزیک رفته بودند، بسیاری از قطعیت‌های ذهنی شان در مورد زمان، فضا و ماده، سرابی‌ بیش نبود، فعلا مورد تایید هردو جانب است، ولی آیا این می‌تواند ما را قانع سازد که جریان "معنا‌گرایی" را به‌عنوان پس‌زمینه(یا تصویر) ماده و علم بپذیریم؟ یا به‌ بیان دیگر، آیا ممکن است دو جریان ماده‌گرایی و معناگرایی باهم نزدیک شوند؟

خداوند و علم -2

#خداوند_و_علم