علم و دین -1

سومین مودر در بحث «علم و منتقدان علم»، تناقض‌ها، اختلافات، شکایت‌ها و در نتیجه جنگِ بین علم و دین است. من به‌صورت کلی این نبرد را از این لحاظ که بنیاد اختلافات کجاست و چه چیزهایی می‌تواند این نبرد را تیره‌تر سازد، به دو زیرشاخه تقسیم می‌کنم. در یک نگاه واقع‌بینانه و با یک کلیت‌نگری، می‌توانیم بیان داریم که این جنگ از دو دریچه‌ی «نگاه» ناشی شده است. اول نگاه علما و رهبران دینی به دستاوردهای علمی با ابزار دینی؛ دوم نگاه دانشمندان علم به مسایل دینی با ابزار علمی. برای این‌که بتوانم موضوع را روشن‌تر و عام‌الفهم‌تر بسازم، با ذکر مثالهایی از درون نگاه‌های هردو گروه به‌پیش می‌روم. همانطوری‌که از شماره عنوان می‌توانید حدس بزنید، این بحث بحثی نیست که در چند پاراگراف مختصر به پایان برسد و ما نتیجه‌گیری کنیم. تنها ذکر نمونه و بیان چکیده، هزاران واژه می‌طلبد. امیدوارم کاسه‌ی صبرتان تا آخر بحث همچنان خالی بماند.

موضوع «ناامیدی از علم» با «دشمنی با علم» فرق دارد اما بسیار نزدیک هم قرار دارند. در واقع ناامیدی زمینه و اسباب دشمنی با علم را فراهم می‌سازد. همانطوری‌که به‌شکل معمولِ آن دیدید، حمله‌های انتقادی اخیر برعلم از آدرس‌های زیادی صورت گرفت. برعلاوه‌ی علمایی‌که از تلاش‌های علمی در جهت یافتن راه‌حل برای کنترل اپیدمی کرونا ناامید شده اند، بسیاری از کسانی‌که ادای انعطاف‌پذیری و تسلط بر احساس خویشتن را در می‌آوردند نیز قطع امید کرده اند و نمی‌توانند احتمال بلایای آسمانی و یا به‌قول برخی از علما رحمت الهی را نادیده بگیرند. این موضوع تقریبا به یک فرهنگ تبدیل شده است که سطح توقعات‌مان از «سرعت پاسخ‌گویی علم به مشکلات طبیعی» بسیار بالاست و سرعت ناامیدی‌مان هم سرسام‌آور است. علت این رفتارِ عجیب می‌تواند این باشد که اکثریتِ مطلقِ صاحبان اعتقادات سِفت و سخت و رهبران دینی، با ابزار دینی به قضا نگاه می‌کنند، ولی به‌جای اینکه مانند انتظارات شان از برآورده شدن دعا و نذر و نیایش‌ها صبورانه باشد، سریع و شدید منتقد می‌شوند و طوری واکنش نشان می‌دهند که انگار منتظر همچین روزی بوده اند.

جنگِ علم و دین از منظر تاریخی ریشه‌های طولانی و عمیقی دارد. در درازای سیر تاریخی تفکر علمی، صدها و هزاران مثال گفته و ناگفته می‌توان یافت که باعث واکنش‌های سرسختانه از جانب علما و رهبران دینی و مراکز تبلیغاتی شان شده اند. در این جنگ، طرفین جنگ فقط دانشمند و عالمان دین نبوده اند و نیستند، بلکه فلاسفه نیز در اکثر اوقات جانب دین را گرفته اند و وسیله‌ها‌یی برای استحکامات پایه‌های ایدئولوژیک دین بوده اند. این ادعا بر این مبنا صورت می‌گیرد که فلاسفه خودشانرا پرچمداران «اندیشیدن» معرفی می‌کنند و این اندیشیدن‌های فلسفی در بسا موارد یا ایدئولوژی خلق کرده اند و یا هم استحکامات دفاعی ایدئولوژی‌های قبلی را قوت بخشیده اند. بنابراین در جنگ بین علم و دین، شاهد مبارزاتِ تن به تنِ شواهد تجربی علمی با اعتقادات و باورهایی هستیم که یا با «اندیشیدن فلسفی» کسب شده‌اند و یا به‌صورت ناخودآگاه از خانواده و فرهنگ و محیط آموزه‌های دینی منتقل شده اند.

شاید این سوال در ذهن اکثریت شکل بگیرد که خب، کی‌ها جنگ را آغاز کرده اند؟ در جواب این سوال می‌توان اذعان نمود که: همانطوری‌که در مقدمه نیز ذکر گردید، جنگ تقریبا دوسویه است، اما با اطمینان بیشتر و با تایید شواهد بهترِ تاریخی، می‌توان ادعا کرد که اولین پرتاب‌های خصمانه از جانب رهبران دینی به سوی علم صورت گرفته است. بنیادِ این ادعا این است که علم در ذات خود به اعتقادات دیگران اهمیت نمی‌دهد و تنها مسئولیتِ علم برملا ساختن حقایقِ پوشیده از انظار عمومی است، چیزی‌که تاریخِ علم و شناخت علمی بر آن گواهی می‌دهد. اما علت به‌کار بردن مفهوم «تقریبا دو سویه» این است که بعضا از جانب دانشمندان عملکردهایی مشاهده شده است که مستقیما سوزنِ به هسته‌ی احساسات رهبران دینی کوبیده اند و خشم شانرا برافروخته اند. نمونه‌ی بارز آن کتاب «طرح بزرگ» نوشته‌ی استفن هاوکینگ فیزیکدان معروفِ قرن 21 است که در پس‌آمدِ توضیحات علمی از ساختار جهان و کلیت گیتی، اشاره‌ی به وجود خالق و ناظم و کنترل‌کننده‌ی گیتی نموده، و با استدلالِ برخاسته از دلِ تیوری‌های جدید فیزیک، وجود خداوند را رد می‌کند. این کتاب واکنش‌هایی زیاد در دنیای مذهبی داشته است و نقدهایی بسیار بر آن نوشته شده است.

از آنجایی‌که این مبحث طولانی‌ترین گفتوگوهای علم و دین یا به عبارت جذاب‌تر، نبردهای علم و دین را به نمایش می‌گذارد، ذکر تمام جزئیات آن از حوصله یک نوشته چند‌صد کلمه‌ای خارج است و تنها با بیان نکته‌ی در ادامه، بقیه مثالها و استدلال‌ها را به نوشته‌های دیگر موکول می‌کنم. همانطوری‌که در مباحث «علم و ارزش» نیز بدان اشاره گردید، این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم یک دستاورد علمی در مورد کشف یک حقیقت را چگونه استفاده می‌کنیم و چگونه از آن به‌عنوان ابزارِ نبرد سود می‌بریم، در حالی‌که خودِ علم عملا هیچ وزنی بر این قضایا اعمال نمی‌کند و در بی‌طرفی کامل است. بنابراین، با حذف موارد استثنایی، می‌توان ادعا نمود که در جنگ علم و دین، جانب دانشمندان وضعیت دفاعی دارد تاحمله. به‌قول فلاسفه علم، از نظر حقوقی و اخلاقی هم می‌توان به دانشمندان حق داد که از دستاوردهای شان دفاع کنند و جلو سوءاستفاده‌های کانسِپت‌های علمی را بگیرند و اهمیت و قیمت پژوهش‌ها و نتایج آنرا سر پا نگهدارند. سوالی‌که ممکن است پرسیده شود این است که چی کانسِپت‌ها/بگِرت‌های علمی هستند که از آنها استفاده‌های ابزاری به نفع دین صورت گرفته است یا با پیچیدگی‌های فلسفی مخلوط شده است؟ اگر همراهی کنید، در ادامه جزئیات زیادی از این نبرد را به تصیور خواهم کشید.

آباد باشید!

آیا علم عاری از ارزشهاست؟

علم باوری

#علم_و_منتقدان_علم

 

علم‌باوری

یکی دیگر از انتقاداتِ حواله شده به علم، «علم‌باوری» است. قبل از پرداخت مستقیم به این موضوع، می‌خواهم یک مثال تاریخی را یادآوری نمایم. در سال 1985 یک مرضی به‌نام «جنون گاوی» برای اولین‌بار در کشور انگلیستان گزارش گردید. تا هفت‌سال بعد از آن هم هیچ شاهدی مبنی بر این‌که این مرض یک اپیدمی در حال گسترش باشد، وجود نداشت. در سالهای 1989 و 1990 تایید گردید که این مرض از طریق تزریق وریدی از گاو به گاو منتقل می‌شود. در سال 1990 دولت انگلیستان جمعی از دانشمندانِ وقت را برای مشاوره در مورد تاثیرات این مرض بر انسان‌ها، جمع کردند و این دانشمندان دولت را قانع ساختند که این مرض هیچ تاثیری بر انسان ندارد. اما متاسفانه بعدا معلوم شد که خطای مصیبت‌باری رخ داده بود. این مثالی بود بر این‌که نشان دهیم که دانشمندان همیشه مطلقا درست نمی‌گویند و گاهی اشتباهاتی بدی از آن‌ها نیز سر می‌زند.

با این وجود، در عصر جدید و به‌خصوص قرن 21، در تمام جوامع واژه‌های «علم» و «علمی» از اعتبار بسیار ویژه‌ی برخوردار اند. اگر کسی به دیگری بگوید که رفتار تان غیرعلمی بود، می‌خواهد نشان دهد که رفتار احمقانه و نادرستی داشتی. به این معنا که «علمی‌بودن» معیاری صاحب‌اعتبار و صاحب‌احترامی است برای رفتار درست، شایسته، خردمندانه و معقول. و برعکس «غیرعلمی‌بودن» به عکس این صفات اشاره می‌کند. از دید مردم، دانشمندان طوری به‌نظر می‌رسند که در قدیم رهبران دینی را می‌دیدند. یعنی دانشمندان افرادی هستند که دارای دانش تخصصی هستند؛ دانشی که در اختیار افراد معمولی نیست، منتها با این تفاوت که دانش رهبران دینی اکثرا با ابهتِ هدیه‌شده از جانب خداوند همراه بود.

نگاه‌های فلاسفه در این مورد، مثل همیشه با اختلاف‌های شدیدی همراه استند. برخی فلاسفه از اصطلاح «علم‌باوری» برای فحش دادن به دانشمندان استفاده می‌کنند. در حقیقت، برای تحقیر دانشمندان، آنها را به علم‌باوری و یا «علم‌پرستی» متهم می‌کنند. مقصود شان دادنِ اعتبار بیش از اندازه به روش علمی نسبت به بقیه روش‌های شناخت است. بعضی شان با اندکی انعطاف‌پذیری گفته اند که با خودِ علم مشکلی ندارند، بلکه این تصور که علم ممتازترین روش شناخت است و در بین جوامع از امتیاز و اعتبار برتری برخوردار است، برای شان قابل قبول نیست. به خصوص این فرض که در هر مقوله‌ی می‌توان از روش علمی استفاده کرد، آزارشان می‌دهد. آنها گفته اند که می‌خواهیم بقیه رشته‌ها و روش‌های شناخت را از جبروت علم نجات دهیم. یکی از حوزه‌هایی‌که همیشه به علم‌پرستی متهم می‌شود، فلسفه جدید آمریکایی – انگلیسی است، یعنی همان فلسفه‌ی علم.

در جانب مقابل اندیشه‌ی «طبیعت‌گرایی» قرار دارد. این اندیشه همیشه با نام فیلسوف مشهور امریکایی قرن بیستم، ویلَرد وَن اورمان کواین، همزمان به‌کار می‌رود. صاحبان این اندیشه معتقد اند که وقتی علم می‌تواند تمام هستی را مورد تحقیق قرار دهد، پس می‌تواند رازهای کشف‌نشده در باره آدمی را نیز برملا سازد و چیزی برای فلسفه باقی‌ نگذارد. به باور آنها، علم همیشه در حال پیشرفت است در حالی‌که فلسفه هیچ پیشرفتی را تجربه نمی‌کند و همیشه حول سوالات تکراری می‌چرخد. طبق این تلقی، شناختی به‌نام شناختِ فلسفی وجود ندارد و تنها شناخت شناخت علمی است. اگر بخواهیم برای فلسفه نقشی قایل شویم، آن نقش «وضوح‌بخشیدن به مفاهیم علمی» است و این یعنی فراهم‌کردن زمینه برای دانشمند تا او کارش را ادامه دهد. واکنش فلاسفه را که می‌توانید پیش‌بینی کنید، «فلسفه حقایقی را برملا می‌سازد که دست علم هرگز بدانجا نمی‌رسد!»

جنگ برسر علم‌باوری همینجا ختم نمی‌شود. دانشمندان علوم اجتماعی نیز دانشمندانِ علوم طبیعی را به علم‌پرستی متهم می‌کنند و می‌گویند که خودبرتربینی در این رشته‌ها وجود دارد. این حقیقت انکار ناپذیر است که رشته‌های فیزیک، زیست‌شناسی و کیمیا نسبت به علوم اقتصاد، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی و ازین قبیل پیشرفته‌تر هستند، اما سوال این است چرا علوم طبیعی پیشرفت بهتری داشته اند؟ برخی گفته اند که نکته در «روش علمی» نهفته است. علوم طبیعی به‌دلیل روش بهتری که نسبت به علوم اجتماعی دارد، پیشرفت کرده است. آنها می‌گویند اگر روش علوم طبیعی در علوم اجتماعی تطبیق شود، نرخ پیشرفت این علوم نیز بیشتر خواهد شد. معنی این سخن این است که علوم اجتماعی باید از علوم طبیعی تقلید کنند. دانشمندان علوم اجتماعی این سخنِ زننده را برنمی‌تابند و در جواب جوانتربودنِ این علوم را دلیلی بر عدم پیشرفت شان نسبت به علوم طبیعی می‌دانند و مسئله تقلید را امر ناممکن می‌شمارند. به‌هیچ‌وجه حاضر نیستند رشته‌ی خودرا این چنین تابع و زیردست علوم طبیعی ببینند. به هر حال، آنچه در پایان لازم به‌ذکر می‌دانم این است که این جنگ‌ها هرگز ختم نمی‌شود و داشتن چنین انتظاری هم ساده‌انگارانه است. تنها چیزی‌که مهم است، دانستنِ کلیت قضایاست. آنچه‌که با خواندن این نوشته بدان دست خواهید یافت.

آباد باشید.

#علم_و_منتقدان_علم